سيرى در ساحل بينش و منش حضرت امام خمينى(ره) - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ١٠٧ - تبعيد امام و تعقيب ياران
بودم. در قم هم، خيلى بيرون نمىآمدم تا اينكه مأموران ساواك به دو دليل مرا تعقيب كردند: نخست، كشف همان اساسنامه «هيئت مدرسين» و ديگرى، نامهاى كه براى حضرت امام در قيطريه نوشته بودم.
قضيّه از اين قرار بود كه مدتها پس از تبعيد امام به تركيه، چندان كسى به خانه ايشان رفت و آمد نمىكرد؛ مأموران هم، متعرض آن جا نمىشدند. نمىدانم كه چه چيزى حساسيت دولت را برانگيخته بود كه ناگهان مأموران ساواك به خانه امام، حمله كردند و همه كتابها، اسناد و مداركى را كه در آنجا بود، با خود بردند.
از جمله اسنادى كه برده بودند، همان نامهاى بود كه براى امام نوشته بودم و پيشتر اشاره شد. اين «نامه» را با «اساسنامه» تطبيق داده بودند. هر دو آنها به خط بنده بود؛ البته «اساسنامه» امضا نداشت؛ ولى خطش، خط بنده و در پايان نامه هم امضاى بنده نمايان بود.
مأموران ساواك براى غافلگير كردن ما، از چيزهاى گوناگونى مىپرسيدند. ما هم دقت مىكرديم تا رمز بازجويى را به دست آوريم. بنده هم دنبال اين بودم كه ببينم آنان روى چه مطلبى حساسيت دارند و چه مدركى از ما به دست آوردهاند.
بنده از ابتدا، به فكر اين روز بودم و احتياط مىكردم؛ و بهمين جهت پاسخ بازجوييها را به دستخط رسمى و معمول ننوشتم؛ بلكه مانند خط دانش آموزان ابتدايى نوشته بودم تا خط را نشناسند و امضا را هم به گونهاى ديگر غير از امضاى رسمىـ كرده بودم. آنها اصرار مىكردند تا از بنده اقرار بگيرند كه اين خط را من نوشتهام؛ اما من اعتراف نمىكردم. ساعتها، از خط بنده نمونهبردارى كردند. چند بار، قلم را عوض كردند. بهانههاى گوناگون مىگرفتند؛ مثلا مىگفتند بلند شو و ايستاده بنويس! بنشين و نشسته بنگار! با اين قلم بنويس و... .