سفر به سرزمين هزار آيين - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٣٧٠ - با نخبگان و ايرانيان
گفت: بلند شو برو اجازه مىدهند. گفتم من همين الان رفتم. اين آقا را كه مىبينى، اجازه نداد داخل شوم. گفت: آن وقت اجازه نداشت حالا بلند شو برو به تو اجازه مىدهد. بلند شدم و رفتم دم در ديدم اين نگهبان ايستاده، يك مقدار نگاهش كردم و آن هم به من نگاه كرد و چيزى نگفت. پايم را پايين روى پلهها گذاشتم، چند قدم رفتم گفتم شايد درست متوجه نشده كه من آن آدمى هستم كه گفت نمىشود بيايى، برگشتم نگاه كردم باز چيزى نگفت. بعد داخل رفتيم در بين جمعيت ديديم يك در كوچكى هست كه زائرين زيادى از آنجا رفت و آمد مىكنند. گفتيم لابد هر خبرى هست آنجاست. به زحمت از آن در وارد ساختمان ديگرى شدم ولى خيلى شلوغ بود، طورى كه انسان به راحتى نمىتوانست راه برود، ولى من ديدم اطرافم يك دايره هميشه خالى است. مردم به همديگر تنه مىزنند ولى دور من هيچ مانعى نيست و من جلو مىروم. ديديم يك جايى هست پنجرههايى هست و ضريح را ديدم. گفتم اينجا چيست؟ گفتند: اينجا مدفن امام است. همينطور كه آنجا ايستادم يك دفعه به نظرم آمد كه يك شخص بسيار خوشرويى جلوى ضريح ايستاده و به من نگاه مىكند و گويا منتظر است كه با او حرف بزنم. من سلام كردم، او هم با خوشرويى جواب داد، و گفت: چه مىخواهى؟ در آن حال، همه چيز را فراموش كرده