سرداران صدر اسلام(ج4) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٣٤
اسلام دفاع مى كردى، فرزندان زنهاى هرزه و پدر نامعلوم «١» را در رديف افراد فاميل خود جاى نمى دادى.
و فقط مردمان ستم پيشه به موقعيت افراد برگزيده جاهلند و تو تيره هاى قريش و جوانمردان آنان را مى شناسى، پس به حق دانستن اشتباهات و خطاهاى گذشته مانند ريختن خون مسلمانها و جنگ با امير مؤمنان تو را وادار به ادامه خطا و اشتباه در آنچه مى دانى كه حق خلاف آن است نكند.
پس راه حق را پيش گير، كه جدايى تو از راه حق و فرو رفتن در درياهاى تاريكى، گمراهىات را به درازا كشيده است.
معاويه ديد عبداللّه دست بر نمى دارد و مجلس در بهت فرو رفته و همگى غرق در سخنان او شده اند. صدا زد:
عبداللّه ما از خطا و اشتباهمان بر مىگرديم تو را به خدا بنشين. خدا لعنت كند آن كس را كه آتش درونى تو را برافروخت. آنچه گفتى قبول است و هر چه درخواست كنى بر مى آورم. اگر مقام و موقعيّت اجتماعى هم نداشتى صورت وسيرت تو براى تقرّب تو به ما كافى بود. آخر تو پسر ذوالجناحين (جعفر طيّار) هستى و بزرگ بنىهاشمى.
عبداللّه: نه نه چنين نيست، سيّد و آقاى بنى هاشم حسن و حسين عليهما السلام هستند و كسى را نرسد كه با ايشان برابرى كند.
معاويه: تو را سوگند مى دهم، هر چه مى خواهى بگو برآورده سازم هر چند بزرگ و سنگين باشد اگر چه همه مال و ثروتم را بگذارم.
عبداللّه: امّا در اين مجلس چيزى نمى خواهم و حاجتى ندارم.
اين جمله راگفت وخارج شد. معاويهكه نگاهش را به او دوخته بود، گفت: