پيشوايان صديقين امام حسين(ع) تجلى حقيقت - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ١٧٧ - تكامل مسير تاريخ
جان مىداد. پس از آنكه همگى مىمردند، سياهچال را بر اجسادشان ويران مىساختند و بدين صورت زندانشان، به گورهايشان تبديل مىشد.
ولى علىرغم اين مصائب، انقلاب مىنمودند. دراين زمينه مىتوان به يك داستان تاريخى اشاره نمود. هنگاميكه عيسى بن زيد بن على بن الحسين، پدرش را در تبعيدگاه از دست داد، كودكى بيش نبود؛ بعدها، در بزرگسالى او را «سيّد سقّا» ناميدند؛ زيرا در شهر كوفه سوار بر شترى كه اجاره كرده بود، آب مىفروخت و زندگيش را با درآمد سقّايى مىگرداند و جز سقّايى كسى از او چيزى نمىدانست.
پس از مرگ وى، يكى از دوستانش دو پسر عيسى بن زيد را نزد مهدى عبّاسى مىبرد. خليفه از آنكه او با پاى خود به كام مرگ آمده است، خوشحال مىشود؛ زيرا براى دستگيرى او جايزهاى را تعيين كرده بود ولى تا به حال كسى موفّق نشده بود او را دستگير نمايد.
آن شخص همراه دو كودك نزد خليفه عبّاسى آمد. سلام نمود ولى خليفه پاسخ سلامش را نداد بلكه به او گفت: با پاى خود به كام مرگ آمدهاى! آن شخص پاسخ داد: اى خليفه، آمدهام تا تو را مژده و تسليتى دهم. خليفه گفت: چه مژدهاى؟ آن شخص در پاسخ گفت: عيسى بن زيد درگذشت. خليفه گفت: سوگند به خدا نيكو مژدهاى است!- عيسى مرد كهنسالى بود كه تنها سقّايى مىكرد؛ ولى با اين حال خليفه در كاخ خود در بغداد، هميشه احساس مىكرد كه عيسى سايه به سايهاش مىآيد- سپس خليفه پرسيد: و براى چه