زندگانى سيد الساجدين حضرت علي بن الحسين(ع) - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٩٣

شكرى به جاى آورد و سپس گفت: سپاس خدا را كه مرا از دنيا نبرد تا آنكه پيشوايم را شناختم. امام سجاد از وى پرسيد: چگونه پيشوايت را شناختى؟ گفت: تو مرا به نامى كه مادرم بر من نهاده بود خواندى و حال آنكه من در كار خودم كور و گمراه بودم.

عمرى دراز محمّد بن حنفيه را خدمت كردم و در باره امامت او به خود ترديد راه نمى‌دادم تا آنكه چون به او نزديك شدم به حرمت خداوند متعال و حرمت پيامبر صلى الله عليه و آله و حرمت امير مؤمنان عليه السلام سوگندش دادم، او هم مرا به تو هدايت كرد و گفت: او پيشواى من و تو و همه مخلوقات خداست. سپس به من اجازه ورود دادى. چون نزدت آمدم و نزديكت شدم مرا به نامى كه مادرم بر من نهاده بود، مورد خطاب قرار دادى از اينجا دانستم كه تو پيشوايى هستى كه خداوند اطاعتش را بر من و تمام مسلمانان واجب كرده است». [١]

٣- شيخ طوسى يكى ديگر از كرامتهاى امام زين العابدين را چنين نقل مى‌كند: على بن الحسين به قصد گزاردن حج، عازم مكّه شد و در صحرايى ميان مكّه و مدينه به مردى بر خورد كه او هم در سفر بود. آن مرد به امام گفت: فرود آى. امام از او پرسيد چه كارى دارى؟ مرد پاسخ داد.

مى‌خواهم تو را بكشم و هر چه همراه دارى بر دارم. امام سجاد به او فرمود: من آنچه را كه همراه دارم با تو تقسيم مى‌كنم و تو را از خود حلال مى‌كنم. دزد گفت: نه. امام فرمود: پس از آنچه همراه دارم مقدارى‌


[١] - بحارالانوار، ج ٤٦، ص ٤٦.