زندگانى سيد الساجدين حضرت علي بن الحسين(ع) - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٨١ - شعر، منبر سيّار
تا پايان عمر در سايه امامت راستين اسلام زندگى خود را سپرى كرد. امّا ماجراى فرزدق و سرودن آن قصيده زيبا چنين است:
«سبكى» در كتاب طبقات الشافعيه به سند متصل از ابن عايشه عبداللَّه بن محمّد از پدرش نقل كرده است، كه گفت: هشام بن عبد الملك با وليد به سفر حج رفت و به گردخانه كعبه طواف كرد. او هر چه كوشيد تا خود را به «حجرالاسود» برساند نتوانست، از اين رو منبرى براى او نهادند و وى بر آن نشست وبه مردم مىنگريست. اطراف اورا گروهى از شاميان احاطه كرده بودند.
در اين هنگام بود كه ناگهان امام على بن الحسين عليهما السلام كه زيبا روترين و خوشبوترين مردمان بود پديدار شد و گردخانه خدا طواف كرد و همين كه به نزديك حجرالاسود رسيد، مردم راه را براى امام باز كردند. مردى از شاميان پرسيد: اين كيست كه ابهتش چنين مردم را مرعوب مىكند؟!
هشام از بيم آنكه مبادا شاميان به وى تمايل يابند، پاسخ داد: او را نمىشناسم. فرزدق كه در آن ميان حاضر بود، گفت: امّا من او را مىشناسم. مرد شامى پرسيد: ابو فراس او كيست؟ آنگاه فرزدق قصيده خود را در معرفى امام سجّاد عليه السلام به آن مرد سرود، «سبط ابن جوزى» و «سبكى» اين قصيده را با اندكى تفاوت اين چنين نقل كردهاند:
هذَا الَّذى تَعْرِفُ الْبَطْحاءُ وَطْأَتَهُ
وَالْبَيْتُ يَعْرِفُهُ وَالْحِلُّ وَالْحَرَمُ [١]