انسان در قرآن

انسان در قرآن - مطهری، مرتضی - الصفحة ٧٦

چو کردی پیشوای خود خرد را
نمی‌دانی ز جزء خویش خود را
برو ای خواجه خود را نیک بشناس
که نبود در بهی مانند آماس [١]
من و تو برتر از جان و تن آمد
که این هر دو ز اجزای من آمد
به لفظ من نه انسان است مخصوص
که تا گویی بدان جان است مخصوص
یکی ره برتر از کون و مکان شو
جهان بگذار و خود در خود جهان شو
مولوی گوید : ای که در پیکار ، " خود " را باخته دیگران را توز " خود " نشناخته
تو به هر صورت که آیی بیستی
که منم این و الله آن تو نیستی
یک زمان تنها بمانی تو ز خلق
در غم و اندیشه مانی تا به حلق
این تو کی باشی که تو آن اوحدی
که خوش و زیبا و سرمست خودی
مرغ خویشی صید خویشی ، دام خویش
صدر خویشی ، فرش خویشی ، بام خویش
گر تو آدمزاده‌ای چون او نشین
جمله‌ء ذرات را در " خود " ببین
پس از نظر عارف روح و جان " من " واقعی نیست ، آگاهی به روح یا جان خودآگاهی نیست ، روح و جان مظهری از خود و از من است ، من واقعی‌ خداست ، هر گاه انسان از خود فانی شد و تعینات را درهم شکست و ندید ، از روح و جان اثری باقی نماند ، آنگاه که این قطره‌ء جدا شده از دریا به‌ دریا بازگشت و محو شد ، انسان به خودآگاهی واقعی رسیده است ، آن وقت‌ است که انسان خود را در همه‌ء اشیاء و همه‌ء اشیاء را در خود می‌بیند و تنها آن وقت است که انسان از خود واقعی با خبر می‌شود .


[١] اشاره به جمله‌ء معروف شیخ اکبر اهل عرفان ، محیی الدین عربی ، که‌ قبلا نقل شد .