فيلسوف نماها - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٥ - رابطه مذهب و اوضاع مادى
باور نمىكنم ... چرا؟
زيرا آنها بسيارى از اين شواهد تاريخى را ديدهاند اما از آنجايى كه هدف ديگرى داشتهاند همه را نديده انگاشته و به روى مبارك خود نمىآورند!
من وقتى به اين گونه سخنان دور از منطق برخورد مىكنم و مىبينم طرفداران آن با لجاجت مخصوصى دو دستى به آن چسبيده و حاضرند براى حفظ آن حقايق روشن تاريخى را انكار كنند، يادم به حكايت آن مردى مىافتد كه مقدارى باروت قاچاق با خود حمل كرده بود، وقتى وارد دروازه شهر شد مأمورين بازرسى اطراف او را گرفته، و شروع به كنجكاوى كردند، بالاخره راز او فاش شد، صاحب باروت بدون اينكه ذرهاى قيافه خود را تغيير دهد، رو به مأمورين بازرسى كرده گفت: آقايان اشتباه مىكنيد! اينها زيره است، نه باروت- مأمورين در حالى كه دهانشان از تعجب باز مانده بود، گفتند: اين حرفهاى بى اساس چيست؟ اينها باروت است، مگر چشم ندارى؟! صاحب باروت باز حرف خود را دنبال كرد و اصرار داشت كه اينها زيره است!
يكى از مأمورين گفت حالا كه اصرار دارى، ما آن را امتحان مىكنيم و قدرى از آن را آتش مىزنيم، صاحب باورت فوراً دست زير باروت كرده و كفى از آن را برداشت و گفت بسم اللَّه ... يكى از مأمورين خود را عقب كشيده آتش كوچكى روى دست او گذارد ناگهان شعله و دود باروت به طرف آسمان بلند شد و به سر و صورت صاحب باروت هم اصابت كرده موهايش سوخت، دود باروت وارد حلق او شد، و سرفه شديدى به او دست داد، ولى او با كمال بىپروايى در همين اثنا شروع به داد و فرياد كرد و با حروف مقطع مىگفت:
نگفتم ... نگفتم ... زيره است!!