فيلسوف نماها - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١٠٠ - نظم و تصادف!
حكومت قوانين كلى و منظم بر يك دستگاه و مرتب شدن نتايج اساسى بر آن، روشنترين دليل بر وجود يك منبع شعور و قدرت است كه آن را طبق نقشه معين بسوى هدف معلومى رهبرى مىكند».
اكنون كه فكر ما از اين موضوع راحت شد بايد به اين قسمت بپردازيم كه وضع «تفكّر اوّليه بشر درباره طبيعت» چگونه بوده و نقشه آن در نظرش به چه صورت بوده است؟
البتّه تاريخ نمىتواند در اين قسمت به ما كمك كند زيرا ما مىخواهيم در نقطهاى سير كنيم كه مشعل تاريخ آنجا را روشن نساخته همان نقطهاى كه در آنجا اسمى از تاريخ نيست.
ولى با روشنايى فكر و مطالعه مىتوانيم از اين پيچ و خم عبور كنيم، بالاخره پس از مطالعه و بررسى به اين نتيجه مىرسيم كه اوّلين موضوعى كه فكر بشر را به خود مشغول ساخت و او را وادار به تفكّر و انديشه كرد همان رفت و آمد منظم شب و روز، حركات مرتب ماه و خورشيد به دور زمين (به عقيده انسان آن روز) تغييرات منظم فصول و تكرار آنها، جزر و مد درياها و بالاخره سير تدريجى نباتات، شكوفه زدن، گل و ميوه دادن، پژمرده شدن، خشكيدن، هر كدام در فصل مخصوص و موقع معين و همچنين تغييرات منظم بسيار از حشرات و حيوانات همزمان با اين جريان منظم، بوده است.
شكى نيست كه انسان در روز اوّل از علل اين حوادث و چگونگى ارتباط آنها به يكديگر بىخبر بوده است، زيرا در اين قسمت علم و دانشى نداشت، ولى درك اصل موضوع يعنى وجود يك نظم صحيح در دستگاه طبيعت كه يك حقيقت محسوس و ملموسى براى او بود نيازمند به چيز ديگرى غير همين مشاهدات روزانه نبود.
وقتى انسان اين جريان منظم و منافعى كه از آن عايد او مىشد با قانون ساده گذشته، تطبيق مىكرد؛ فوراً به اين نتيجه مىرسيد كه: اين جريان تصادفى و اتفاقى نيست زيرا هيچ شباهتى به امور تصافدى ندارد، اين حركات مانند حركات اشخاص بىهدف نيست، زيرا هيچ حد مشتركى با آنها ندارد، پس يقيناً در پشت اين دستگاه يك مركز قدرت و شعورى است كه اين دستگاه با عظمت را با اين وضع اداره مىكند.
و همانطور كه سابقاً گفتيم هر اندازه اطلاعات بشر نسبت به نواميس و ساختمان قسمتهاى مختلفه جهان پهناور بيشتر مىشد موضوع توحيد و خداشناسى براى او روشنتر مىگرديد، زيرا هر قدمى كه فراتر مىنهاد آثار و علايم بيشترى از عقل و قدرت نيروى لايزال مبدأ جهان هستى را، در جبين موجودات مشاهده مىكرد، و هر ورقى كه از كتاب قطور تكوين مىزد خطوط و نقشهاى برجستهترى در برابر چشم او خودنمايى مىنمود.
در اين سير تكاملى، انسان را مىتوان به مسافرى تشبيه كرد كه از وسط بيابانى به قصد پيدا كردن شهر و آبادى در حركت است، هر قدر جلوتر مىرود علائم و آثار زيادترى از مقصود براى او نمايان مىشود، و هر لحظه ايمان و عقيده او نسبت به رسيدن به مقصد بيشتر مىگردد نخستين بار خطوط ارتباط تلفنى و تلگرافى را مىبيند كه از اطراف به طرف نقطه معينى سرازير مىشوند، وضع جادهها كم كم عوض شده مزارع و باغستانها و عمارتهاى مختصر و مجزاى از يكديگر نظر او را به خود جلب مىكنند، كم كم يك