نبوت خاصه - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٩٥
است. اگر من هم در زمان پيامبر بودم، مثل او لباس مىپوشيدم. در اين مورد آنچه در اسلام اصالت دارد، مواسات است يعنى مسلمانان بايد نسبت به همديگر احساس همدردى كنند. در زمان پيامبر وضع عمومى مردم بسيار سخت بود، مواسات ايجاب مىكرد كه پيامبر در شكل زندگى با مردم هماهنگ باشد امّا الآن زندگى مردم عوض شده است و لباس من، لباس معتدل امروز است. پس آنچه در اسلام اصالت دارد، لزوم مواسات با مردم مسلمان است امّا گذشت زمان شكل آن را تغيير مىدهد. «١» يك قانون اساسى اگر مبنا و اساس عادلانه و فطرى داشته باشد و خطوط كلى و معنوى و اصلى زندگى را رسم كند، مىتواند با تغييرات زندگى هماهنگى كند، بلكه رهنمون آنها باشد و بقا و دوام بيشترى داشته باشد، ليكن هنگامى كه قانون به جاى اينكه خط سير كلّى را مشخص كند، به تثبيت شكل ظاهر زندگى و امور جزئى و مادى بپردازد، با توسعه علم و تمدن و نيازمنديهاى ناشى از آن، تضاد پيدا مىكند و با آن به مبارزه پرداخته و بطور حتم بقا و دوام كمترى خواهد داشت؛ به عنوان مثال، قانون بگويد:
هميشه بايد در نوشتن از دست، در سوار شدن از اسب و الاغ، در روشنايى از چراغ نفتى و در پوشيدن از منسوجات دستى و ... استفاده كنيد.
از اينجا جواب مسأله جبر تاريخ نيز روشن مىشود؛ زيرا مراد از تاريخ، مجموعه حوادثى است كه سرگذشت بشر را تشكيل مىدهد و اين حوادث از عواملى سرچشمه مىگيرد. اين عوامل اگر نيازمنديهاى اوّلى و ثابت انسان باشد كه در هيچ شرايطى تغيير نكرده تا قوانين متغير ميان اشياء يا اشخاص را بطلبد، مانند نياز جنسى كه براى هدف معينى در انسان گذارده شده و عاملى است براى ربط بين انسانها كه تشكيل خانواده را به وجود مىآورد. در اين صورت دوام اين ارتباط، قانون ثابتى را مىطلبد و همچنين است ساير نيازمنديهاى اولى ثابت انسان كه هر گونه تلاشى در طول تاريخ براى نابودى آن با شكست روبرو شده است. مانند گرايش به دين و مسائل اخلاقى كه هر يك از آنها ارتباط معينى را بين موجودات برقرار مىكند و اين ارتباط نيز نياز به قانون معين و ثابتى دارد. امّا