بررسى مذاهب و فرق - علی نوری، علیرضا - الصفحة ٢٥
دخترم! احاديثى را كه به تو سپردهام بياور. من آنها را آوردم. سپس همه آنها را سوزاند. «١»
قرظة بن كعب مىگويد: عمر بن خطاب ما را به كوفه فرستاد. قبل از رفتن، تا منطقهاى به نام «صرار» به مشايعت ما آمد. در آنجا به ما گفت:
- مىدانيد چرا همراه شما راه مىروم؟
- بهخاطر اينكه ما صحابى رسول خدا صلى الله عليه و آله و از انصاريم.
- نه، بلكه بهخاطر مطلبى است كه مىخواهم با شما در ميان بگذارم و چون مىخواستم كه هيچگاه آن را فراموش نكنيد همراه شما آمدم. شما بهسوى مردمى فرستاده مىشويد كه قرآن در سينههايشان نوايى مانند نواى جوشيدن آب در ديگ دارد. آنان وقتى شما را ببينند گردنهارا بهسوى شما مىكشانند و مىگويند: اصحاب محمد صلى الله عليه و آله آمدهاند. پس هشيار باشيد كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله كمتر روايت نقل كنيد و بدانيد كه من با شما هستم. «٢»
يحيى بن جعده نقل مىكند:
عمر اراده كرد سنت پيامبر نوشته شود سپس از تصميمش برگشت و طى نامهاى به كارگزاران حكومتش در شهرها نوشت: هر كس نوشتهاى از سنت پيامبر نزدش هست بايد محو و نابود گرداند. «٣»
عوف مىگويد:
سوگند به خدا، عمر بن خطاب از دنيا نرفت مگر اين كه اصحاب پيامبر را همانند عبدالله بن حذافه، ابوالدرداء، ابوذر و عقبة بن عامر را از شهرها نزد خود فراخواند و به آنان گفت: اين چه احاديثى است كه از رسول خدا در شهرها منتشر كرديد؟! «٤»
عثمان نيز روش منع نقل حديث را ادامه داد و در منبر خطاب به مردم گفت: