معارف قرآن (ج3) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٧٥
نيرنگ برادران «وَ جاؤُوا عَلى قَميصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ انْفُسُكُمْ امْراً فَصَبْرٌ جَميلٌ وَاللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفُونَ» «١» و پيراهن او را با خون دروغين آوردند. يعقوب گفت: (چنين نيست) بلكه دلهاى شما كارى را به نظرتان نيكو نموده، صبر نيكو بايد و خداوند در برابر آنچه شما مىگوييد (مرا) ياور است.
وقتى حضرت يوسف، خواب خود را براى پدر نقل كرد، پدر او را از حكايت خواب براى برادران نهى نمود؛ چون انطباق خورشيد، ماه و يازده ستاره بر يعقوب، همسر و فرزندانش خيلى روشن بود و برادران اگر خواب را مىشنيدند، تكبر، نخوت و حسادتشان آنها را وادار مىكرد كه نقشهاى شوم بريزند و بين يوسف و پدر، حايل شوند و نگذارند يوسف (ع) به آن بشارت نايل گردد. «٢» خواب يوسف، دلالت بر آينده تابناك او داشت، آيندهاى كه از جبين او هويدا بود و پدر نيز به او علاقه خاصى داشت. برادران بر محبوب بودن يوسف، حسد بردند و نقشه جدايى او و پدر را طرح كردند و سرانجام توافق نمودند كه او را در چاه اندازند. با اصرار از پدر اجازه گرفتند كه يوسف را با خود به صحرا برند و پس از آن كه او رابه چاه افكندند و شامگاهان گريان برگشتند، به پدر عرض كردند كه يوسف را گرگ دريده است و پيراهن خون آلود او را نيز به گواه آوردند. يعقوب (ع) با زيركى، دروغگويى آنان را دريافت و فرمود:
چنين كه ادعا مىكنيد نيست، بلكه نفس شما عمل زشتى را برايتان نيكو جلوه داده و مرتكب گناهى شدهايد و من بايد صبر كنم.
يعقوب (ع) و صبر جميل او يقين داشت كه يوسف، زنده است و برادران وى دروغ مىگويند، ولى راهى براى تحقيق نداشت، چون در چنين پيشامدهاى ناگوارى بايد به فرزندان متوسل شد، ولى در