ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٨ - حكايت ديدار اسماعيل هرقلى
حكايت ديدار اسماعيل هرقلى
سيد ابوالحسن مهدوى
جمعى از برادران مورد اطمينان من، خبر دادند كه در اطراف شهر حلّه، شخصى به نام «اسماعيل بن عيسى بن حسن هرقلى» در قريهاى به نام هرقل زندگى مىكرد. او در زمان حسن وفات نمود و من خود او را نديدم. امّا فرزند او، شمسالدين را ديدم و او حكايت پدرش را براى من اينگونه نقل كرد كه:
گاهى يك بيمارى يا يك گرفتارى در زندگى شخصى، موجب اشتغال ذهن و گرفتارىهايى مىشود كه حال عبادت و لذت مناجات را از انسان مىگيرد. به همين دليل است كه دستور داده شده وقتى انسان مىخواهد به عبادت مشغول شود آنچنان خود را فارغ كند كه گويا هيچ كارى ندارد و توجهى به هيچ كس جز خداى متعال ندارد. در آن صورت است كه فكر آزاد مىشود و مجال ارتباط با خداوند و اتصال به او را مىيابد.
«اسماعيل هرقلى» در ايام جوانىاش، غدّهاى در ران چپ او بيرون آمده بود كه در فصل بهار مىتركيد و خون و چرك از آن خارج مىشد، و او را از كار و عبادت باز مىداشت. داستان تشرف او خدمت عصر (ع) و شفا گرفتن پايش را، عالم فاضل على بن عيسى اربلى كه معاصر با اسماعيل بوده است در كتاب «كشف الغمة» چنين نقل مىكند:
جمعى از برادران مورد اطمينان من، خبر دادند كه در اطراف شهر حلّه، شخصى به نام «اسماعيل بن عيسى بن حسن هرقلى» در قريهاى به نام هرقل زندگى مىكرد. او در زمان حسن وفات نمود و من خود او را نديدم. امّا فرزند او، شمسالدين را ديدم و او حكايت پدرش را براى من اينگونه نقل كرد كه: در ايام جوانى اسماعيل بر روى ران چپ او، غدهاى كه آن را «قوثه» مىگويند، به مقدار يك قبضه دست انسان بيرون آمده بود، و هر سال در فصل بهار مىتركيد و چرك وخون زيادى از آن مىريخت. اين كسالت او را از همه كارها باز داشته بود. پدرم نقل كرد كه: يك سال كه فشار و ناراحتىام بيشتر شده بود از هرقل به حلّه آمدم و خدمت جناب «سيّد رضىالدين على بن طاووس» (سيد بن طاووس) رسيدم و از مرض و كسالتم نزد ايشان شكايت نمودم. سيّد بن طاووس اطباء و جراحان حله را جمع كرد و شوراى پزشكى تشكيل داد. آنها وقتى غدّه را ديدند، بالاتفاق گفتند: اين غدّه از جايى بيرون آمده كه اگر عمل شود، به احتمال قوى اسماعيل مىميرد و ما جرأت نمىكنيم او را عمل كنيم. جناب سيدبن طاووس به من فرمود: به همين زودى قصد دارم كه به بغداد بروم، تو هم با ما بيا تا طبيبان و جرّاحان بغداد هم تو را ببينند شايد آنها بتوانند تو را معالجه كنند. من اطاعت كردم و در خدمتش به بغداد رفتم.
جناب سيّد ابن طاووس طبيبان و جرّاحان بغداد را- با نفوذى كه داشت- جمع نمود و كسالت مرا به آنها گفت. آنها هم شوراى پزشكى تشكيل دادند و مرا دقيقاً معاينه نمودند و بالاخره نظر پزشكان حله را تأييد و از معالجه من خوددارى نمودند. من خيلى دلگير و متأسف بودم كه بايد تا آخر عمر با اين درد و مرض كه زندگىام را سياه كرده، بسوزم و بسازم. سيد بن طاووس به گمان آنكه من براى نماز و اعمال عبادىام متأثر هستم، به من فرمود: خداى تعالى نماز تو را با اين نجاست كه به آن آلودهاى قبول مىكند و اگر بر اين درد صبر كنى خداوند به تو اجرى مىدهد و متوسل به ائمه اطهار (ع) و امام عصر (ع) بشو، تا آنكه به تو شفا عنايت كنند.
من گفتم: پس اگر اين طور است به سامرا مىروم و به ائمه اطهار (ع) پناهنده مىشوم و رفع كسالتم را از حضرت بقيةالله- ارواحنا فداه- مىخواهم. سيّد بن طاووس رأى مرا پسنديد و تأييد نمود. پس وسايل سفر را مهيا كردم و از بغداد به سامرا رفتم. وقتى به آن مكان شريف رسيدم اوّل به زيارت حرم مطهر حضرت امام هادى (ع) و حضرت امام عسكرى (ع) مشرف شدم و بعد به سرداب مطهر حضرت ولىعصر (ع) رفتم و شب را در آنجا ماندم. به درگاه خداى تعال بسيار ناليدم و به حضرت صاحبالامر (ع) استغاثه كردم. صبحگاه به طرف دجله رفتم، خود و جامهام را در آب آن شستوشو دادم، غسل زيارت كردم و ظرفى را پر از آب نمودم و لباسهايم را در حالى كه هنوز خيس بود، پوشيدم به اميد آنكه تا مسير حرم مطهر كاملًا خشك مىشود. پس به قصد زيارت به طرف حرف مطهر عسكريين (ع) حركت كردم، امّا هنوز در خارج شهر بودم كه چهار سوار را ديدم به طرف من مىآيند. وقتى چشمم به