ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٩ - حكايت ديدار اسماعيل هرقلى
آنها افتاد، گمان كردم كه از سادات و شُرَفاء هستند، چون جمعى از آنها در اطراف سامراء خانه داشتند. من كنارى رفتم تا آنها عبور كنند، ولى وقتى به من رسيدند، ديدم دو جوان از آنها به خود شمشير بستهاند، يكى از آندو محاسنش تازه روييده، سومى پيرمردى بسيار تميز و نيزه به دست بود و آخرين فرد، شخصيت با هيبتى بود كه شمشيرى حمايل كرده، تحت الحنك انداخته و نيزهاى به دست داشت. او و آن مرد نيزه به دست، وسط راه در حالى كه سر نيزه را به زمين گذاشته بودند، ايستادند و به من سلام كردند و من جواب دادم. آن شخص به من فرمود: فردا از اينجا مىروى؟ من در خاطرم گذشت كه اينها اهل باديه هستند و از نجاست زياد پرهيز ندارند، من هم تازه غسل كردهام و لباسهايم هنوز نم دارد، اگر دستشان را به لباس من نمىزدند بهتر بود. به هر حال من هنوز در اين فكر بودم كه ديدم آن شخص خم شدند و مرا به طرف خود كشيدند و دستشان را به آن زخم و جراحت نهاده، فشار دادند چنانكه احساس درد كردم. سپس دستشان را برداشتند و مانند اوّل، بر روى زين اسب نشستند. آن پيرمرد كه در طرف راست ايشان بود، به من گفت: «افلحت يا اسماعيل؛ يعنى اى اسماعيل رستگار شدى» و از زخم و جراحت اين غده نجات پيدا كردى. من كه هنوز آنها را نمىشناختم، فكر كردم دعايى در حق من مىنمايد لذا در جواب گفتم: «افلحتم؛ شما هم رستگار باشيد.»
در ضمن تعجب كردم كه آنها اسم مرا از كجا مىدانند؟ در اينجا بود كه آن پيرمرد گفت: «اين امام زمان است، امام!!» من با شنيدن اين جمله دويدم و پاى مقدس و ركابش را بوسيدم، امام (ع) با آرامى حركت كردند و من در ركابشان مىرفتم و جزع مىنمودم. به من فرمودند: «برگرد.» من عرض كردم: هرگز از شما جدا نمىشوم. باز به من فرمودند: «برگرد، مصلحت تو در برگشتن است.» من باز گفتم هرگز از شما جدا نمىشوم. آن پيرمرد گفت: اى اسماعيل، شرم نمىكنى امام زمانت دوبار به تو فرمودند برگرد و تو اطاعت نمىكنى؟ من ايستادم، آنها چند قدم از من دور شدند. حضرت بقيةالله- ارواحنا فدا- ايستادند، رو به من كردند و فرمودند: «وقتى به بغداد رسيدى، مستنصر (خليفه عباسى) تو را مىطلبد و به تو عطائى مىكند، از او قبول نكن، و به فرزندم «رضى» بگو كه نامهاى به على بن عوض درباره تو بنويسيد، و من به او سفارش مىكنم كه هر چه بخواهى به تو بدهد. من همانجا ايستادم و به سخنان آن حضرت گوش دادم. آنگاه بعد از اين كلمات حركت كردند و رفتند و من در حالى كه چشم به آنها دوخته بودم، آنها را نگاه كردم تا از نظرم غائب شدند.
ديگر نمىتوانستم از كثرت غم و اندوه به طرف سامرا بروم، همان جا نشستم و مدتى گريه كردم و از دورى آن حضرت اشك مىريختم. بالاخره پس از ساعتى حركت كردم و به سامرا رفتم، جمعى از اهل شهر كه مرا ديدند گفتند: چرا حالت متغير است؟ با كسى دعوا كردهاى؟! گفتم: نه، گفتند، مشكلى دارى؟ گفتم ولى شما بگوييد اين اسب سواران كه از اينجا گذشتند چه كسانى بودند؟ گفتند: ممكن است سادات و بزرگان اين منطقه باشند. گفتم نه آنها از بزرگان اين منطقه نبودند، بلكه يكى از آنها- حضرت (ع)- را معرفى كردم. گفتند: زخمت را به او نشان دادى؟ گفتم بلى، او خودش آن را فشار داد و درد هم گرفت. تازه به ياد زخم پايم افتادم.
آنها ران مرا باز كردند، امّا اثرى از آن زخم نبود. من خودم هم تعجب كردم و به شك افتادم و گفتم شايد پاى ديگرم زخم بوده، لذا پاى ديگرم را هم باز كردم و اثرى نبود!! وقتى مردم متوجه شدند، پيراهنم را پاره كردند. اگر جمعى مرا از دست آنها خلاص نمىكردند، زير دست و پاى مردم از بين مىرفتم.
وقتى جنجال و سر و صدا به گوش ناظر بينالنهرين رسيد، آمد و ماجرا را با تمام خصوصيات سؤال كرد و رفت، تا ماجراى مرا به بغداد بنويسد. شب را همانجا ماندم. صبح جمعى از دوستان مرا مشايعت كردند و دو نفر را همراهم نمودند و به طرف شهر بغداد حركت كردم. روز بعد به بغداد رسيدم. جمعيت زيادى نزد پل بغداد جمع شده بودند، و هر كه را از راه مىرسيد، از اسم و خصوصياتش مىپرسيدند، گويا منتظر كسى بودند. چون مرا ديدند و نام مرا پرسيدند، مرا شناختند، بر سرم هجوم آوردند و لباسى را كه تازه پوشيده بودم پاره كردند و بردند. نزديك بود كه مرا هلاك كنند امّا سيّد رضى الدين با جمعى رسيدند و مرا از دست آنها نجات دادند.
متوجه شدم كه ناظر بينالنهرين جريان را به بغداد نوشته و او مردم را خبر كرده بود. سيّد بن طاووس به من گفت: مردى كه مىگويند شفا يافته تو هستى كه اين غوغا را در شهر به راه انداختهاى؟ گفتم بلى! از اسب پياده شد، پاى مرا باز كرد و آن را دقيق نگاه كرد و چون قبلًا هم زخم مرا ديده بود و حالا اثرى از آن نمىديد، گريه زيادى كرد و بيهوش افتاد. وقتى به حال آمد، به من گفت: وزير، قبل از آمدن تو مرا طلبيد و گفت كسى از سامرا مىآيد كه خداى متعال به وسيله حضرت ولىعصر (ع) او را شفا داده، و با شما آشنا است. زود خبرش را براى من بياور.
بالاخره مرا نزد وزير، كه از اهل قم بود، برد و به او گفت: اين مرد از دوستان و برادران من است. وزير رو به من كرد و گفت: قصهات را نقل كن و من قصه را از اوّل تا به آخر براى او نقل كردم. وزير اطبائى را كه قبلًا مرا ديده بودند جمع كرد، و به آنها گفت: شما اين مرد را ديدهايد و مىشناسيد؟ آنها گفتند: بلى او مبتلا به زخمى است كه در رانش مىباشد. وزير به آنها گفت: علاج او چيست؟ همه گفتند: علاج او منحصر در بريدن غده است و اگر آن را ببرند بعيد است كه زنده بماند. وزير پرسيد بر فرض كه جراحى شود و زنده بماند، چقدر مدت لازم است تا جاى آن خوب شود؟ گفتند: لااقل دو ماه مدت لازم است كه جاى آن زخم خوب شود ولى جاى آن سفيد مىماند و مويى از آن روييده نخواهد شد. وزير پرسيد: شما چند روز است كه زخم او را ديدهايد؟ گفتند: ده روز قبل او را معاينه كردهايم. وزير گفت نزديك بياييد. آنگاه ران مرا به آنها نشان داد. ايشان ديدند اصلًا با ران ديگرم هيچ تفاوتى ندارد و هيچ اثرى از زخم و غدّه نيست.
اطبا تعجب كردند. يكى از آنها كه مسيحى بود، گفت: «والله هذا من عمل المسيح؛ به خدا قسم اين معجزه حضرت مسيح است.» وزير گفت: چون عمل هيچ يك از شما نيست، من مىدانم عمل چه كسى است؟! بالاخره اين خبر به گوش خليفه رسيد. او وزير را طلبيد و دستور داد مرا نزد او ببرد.