ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٧ - نامه نهم
سميه سادات منصورى
قحطى شده بود. مردم در تنگنا بودند. آسمان حتى از قطره آبى دريغ مىورزيد. جويبارها و رودها خشك شده بود. گياهى توان روييدن نداشت. گرسنگى و تشنگى، امان مردم را بريده بود. براى لقمه غذايى، براى تكّه نانى، مردم حتى به جان هم مىافتادند. آنقدر قحطى سخت بود كه خبر آن به كاخ معتمد عباسى هم رسيد، تا جايى كه خليفه دستور داد مردم به نماز استسقا برخيزند.
مردم جمع شدند و براى طلب باران به مصلّى رفتند، نماز خواندند و دعا كردند، امّا باران نيامد. روز ديگر هم رفتند، باز هم نماز خواندند، اين بار هم از باران خبرى نبود و زمين در حسرت قطره آبى مىسوخت. روز سوم باز هم مردم جمع شدند و نماز خواندند. ديگر از انتظار خسته شده بودند. زن و مرد، پير و جوان، چشمانشان را به آسمان دوخته بودند و دعا مىكردند، امّا اين بار هم باران نيامد.
در چهارمين روز، جاثليق، پيشواى اسقفان مسيحى، همراه مسيحيان و راهبان به صحرا رفت. در ميانشان راهبى بود كه هر گاه دست خود را به سوى آسمان بلند مىكرد، بارانى درشت فرو مىريخت. زمين پس از عطشى طولانى، لب تر كرد. فرداى آن روز نيز جاثليق همان كار را كرد. باران شروع به باريدن كرد؛ آنقدر باريد كه زمين سيراب شد. آب در هر جويبارى جارى گشت و رودهاى خشك پر آب شدند. دانهها سر از خاك برداشتند، شادى و شور به ميان مردم بازگشت و ديگر نياز به باران نداشتند.
اين امر موجب شگفتى شده بود. مردم دچار شك و ترديد شدند. حتى بسيارى از مسلمانان به مسيحيت متمايل شدند و با خود مىگفتند: «اگر ما بر حق هستيم، پس چرا با نماز خواندن ما، خداوند درِ رحمتش را نگشود، امّا همين كه مسيحيان دست به دعا برداشتند، اينگونه بارانى آمد؟»
وضعيت بر خليفه ناگوار آمد، از خشم به خود مىپيچيد. هر چه فكر كرد راه به جايى نبرد. درمانده شده بود. نمىدانست چه بايد بكند. پس به دنبال امام حسن عسكرى (ع) فرستاد. آن گرامى در زندان بود. ايشان را از زندان آوردند. ابّهت امام (ع) در دل خليفه هراس انداخته بود. دست و پايش را گم كرده بود. به سختى به زبان آمد و عرض كرد: «اى ابومحمد! امت جدّت را درياب كه گمراه شدند.» امام با آرامش فرمود: «از جاثليق و راهبان بخواه كه فردا، سهشنبه، به صحرا بروند.» خليفه گفت: مردم ديگر باران نمىخواهند؛ چون به قدر كافى باران آمده است، بنابراين به صحرا رفتن چه فايدهاى دارد؟» امام فرمود مگر نمىخواهيد شك و شبهه را برطرف سازم؟ انشاءالله فردا اين كار را خواهم كرد.»
خليفه فرمان داد و پيشواى اسقفان همراه راهبان روز سهشنبه به صحرا رفتند. امام عسكرى (ع) در ميان جمعيت عظيمى از مردم به صحرا آمد. گروه جاثليق براى طلب باران دست به سوى آسمان برداشتند. به سرعت آسمان ابرى شد و باران آمد. در اين هنگام امام به يكى از ملازمانش فرمان داد: «دست آن راهب را بگير و آنچه در ميان انگشتان اوست، بيرون بياور.»
مردم شگفتزده نگاه مىكردند. همه مىخواستند از سرّ اين استخوان باخبر شوند. صداى همهمه ميانشان پيچيده بود. هر كس سخنى مىگفت. خليفه هم مانند ديگران سردرگم شده بود و مبهوت اين ماجرا. او هم مىخواست هر چه زودتر از حقيقت ماجرا باخبر شود. از امام عسكرى (ع) پرسيد: «اين استخوان چيست؟» امام فرمود: «اين استخوان پيامبرى است كه به دست اين راهب افتاده و استخوان پيامبرى ظاهر نمىشود مگر آنكه باران ببارد.» مردم غرق شادى شدند و امام را تكريم كردند. استخوان را آزمودند، ديدند همانطور است كه امام (ع) فرموده بود.
سالروز شهادت اين امام همام (ع) را به فرزند گرامىاش، امام عصر (ع) و جمله منتظران تسليت مىگوييم.
پىنوشت:
بازآفرينى از: سيره پيشوايان، ص ٦٣٠