ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣١ - من منتظرم
من منتظرم
مصطفى پورنجاتى
همه در جستوجوى كوى تواند، بى آنكه خوب تو را شناخته باشند. همه در هواى روى بهارند؛ بى آنكه از غصه زمستان، به تنگ آمده باشند.
همه در غربت شب، خوابيدهاند، بى آنكه از صداى خروس سحرى سراغ بگيرند.
پهناى شهر را وجب به وجب، گام به گام، كاويدهام. از نردبانهاى كوتاه و بلند مذاهب و مكتبها، ايسمها و فلسفهها، از همه عبور كردهام. رفتهام، فرو افتادهام، برخاستهام و خستهام.
مىگويند تو گشايشى. فرج تويى. اين گشايش بايد شبيه يك گلستان باشد، پر از جوانههاى صداقت. جايى براى تبسم بىدغدغه. من منتظرم.
قصه شوق، محال است به تقرير آيد. كسى چه مىداند راز رسيدن در دل يك مشتاق كه مهجور مانده است چيست؟ كسى چه مىداند جز دل روشن تو؟!
ما از رفتن، تمناى رسيدن داريم و كوى مهدى خدا، انگار نزديك است؛ زير پلك يك ندبه، روى آواز يك سجاده و بر بلنداى شكفتن يك صبح آدينه. از رو به روى خانه كعبه، صدايمان زدهاى كه: من گنجينه خدايم؛ اوج آرزوهاى ديرينه، با سيرتى شبيه محمد (ص)، با شورى به وسعت دلتنگى و با جشنى از جنس خوشبختى.
عدالت، ميوه درخت ظهور است كه با دستهاى نيرومند و آسمانى تو غرس مىشود. عدالت، يعنى برآمدن و تابيدن ماه براى همه چشمها؛ حتى نابيناها و شبپرهها. نزديكتر مىشوى، قرآن مىخوانى و لبخند مىزنى. من همان رؤياى صادقهام كه در قلب خدا تعبير شد و اينك تعبير رؤياى خدا در سرزمين سوخته انسان.
از تولد حرف مىزنى. تولد دوباره روزىهاى معنوى و مادى. تولد ديگرباره جانهاى عاشق سرفرازى. مكث ديدار و زيبايى بر دشت خشك بىكسى و تنهايى. حضور پيوسته باران بر كامهاى تشنه ابدى. از راه مىرسى، بيدار مىشويم، راه مىرويم و همه سرزمينهاى نرفته دانش و انديشه، در كنار خاك پاى تو، بر ما مكشوف مىشود. به جزاى ستمها كه بر خلايق مظلوم؛ آوار گشته بود. بر سر ظالمان، غضب مىبارى و شيوه نوازش را ترويج مىكنى. در انتظار توييم!