ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٩ - روزى روزگارى، آن پير، آن رسول
مىنشيند تا جشن سر زندگى بر پا كند.
صحرا سبزِ سبز، گلها سرخِ سرخ، آبها جوشنده و غلطان و زمين، آرام گرمى را به تجربه مىنشيند. كسى را ياراى جلوگيرى از موج گرمابخش، كه همه تار و پود زمين را جان مىبخشد نيست. پيش مىآيد.
درختها بالندهتر از هر زمان و زمين جوشندهتر از هر وقت بر بستر پهن زمين تن به داغى خورشيد مىسپارند.
خورشيد در ميانه آسمان، پرنده را به آغوش درخت بازمىگرداند و درخت همه سايه خود را تقديم زمين مىكند. آسمانْ داغ، زمينْ داغ و تن پرنده ...
بهار كه مىرفت، شكوفهها و گلها در پوشش ميوههايى كال و نارس بر شاخهها چسبيده بودند.
روزى از پس روزى و شبى از پس شبى گذشت تا ميوههاى رسيده و رنگارنگ برشاخسار درختها چشمك زدند. گويا رهگذران خسته را به ميهمانى ميوهها فراخوانده باشند.
دست كه مىزدى پوست ميوهها ترك برمىداشت. ديگر خوردنىتر از اين نمىشد.
چه جشنى، چه ميهمانىِ باشكوهى!
پرندهها، سنجابها، زنبورها، پروانهها و انسانها، همگى حاضر بودند. گويا ميهمانى ميوهها پايانى نداشت امّا ... امّا پايانى داشت. تا چشم برگرداندى ميهمانى تمام شده بود. ديگر ميوهاى نبود و ميهمانىاى.
رهگذرى پير از كنار جويبار، كفى آب نوشيد. چشم به آسمان دوخت. عرق از پيشانى زدود.
پيش از آنكه رهگذر از سايهسار درخت دور شود، نسيمى ملايم از ميانه كوههاى شرقى خود را بيرون كشيد. از ميانه امواج داغ گرما گذشت و صورت رهگذر تشنه را نوازش كرد.
نسيم بويى ديگر داشت. بوى شكست گرما و حُرم آفتاب. بوى پاييز كه اينك هم بود و هم نبود مثل اولين روز بهار. اولين ساعت طلوع خورشيد.
روز رو به كوتاهى گذاشت. مثل آب چشمه كه كمرمق خود را از لاى تخته سنگى بيرون مىكشيد.
درخت بىتاب، سنگينى برگ و بار از خود دور كرد. فرزندان را يله ساخت تا بر تن زمين فرود آيند. پاييز رسيد و تابستان رنگ باخت. گويى هيچگاه بهار و تابستانى نبوده و برگى بر شاخسار درخت. مثل شبى بىماه و زمينى بىشكفتگى.
هرچه بود سايه درخت بود و رهگذرى خسته. او كه چونان درخت، پاييز را به تجربه مىنشست. مثل خورشيد در وقت غروب، مثل ماه در محاق.
هر چيز و هر كس در مدار و در جاى خودش آمدن و رفتن را تجربه مىكند. صعود و سقوط را.
همه، وقت به دنيا آمدن مثل ماهِ نورسته و خورشيدِ نو دميده بودند. مثل جوانه روييده بر شاخه درخت. تازه و شاداب و بىخبر از همه آنچه فرارو بود.
تولد، فصل آمدن بود براى همه.
اين داستان، داستان همه بود و از جمله داستان آمدن و رفتن ما.
وقتى يكى از ما انسانها به دنيا مىآمد، هلهله و شاى همه صحن خانه را پر مىكرد. گويا بهارى در بهار آمده بود و يا بهارى در زمستان. فرقى نمىكرد. او خود بهارى بود كه مىدميد، حتى اگر در فصل سرد و يخبندان زمستان باشد.
چه زود نوزادى و خردسالى را بدل به جوانى و تنومندى كرد. حالا ديگر مثل خورشيدِ وسط آسمان بود. مثل ميوهاى رسيده و رودى خروشان درسالى پرباران. گويا هيچ مرگى در پى نداشت و هيچ فسردگى و پاييزى. زاينده و زيبا، تنومند و رقصان كه از دشت و كوه و صحرا و رود مىگذشت. تا اينكه اولين موى سفيد بر سر او روييد. درست در بلنداى پيشانىاش كه چون آسمانِ روشن مىدرخشيد.
ميانسالى را باور نمىآورد. فرسودگى را براى خود نمىخواست. كمى غمگين شد. امّا هنوز آن را ناديده مىگرفت و ديگر بار بر صحن و سراى زمين لبخند مىزد.
روزى از پى روزى گذشت. شبى از ناتوانى بر بستر ماند.
فصلِ تجربه ميانسالى رسيده بود. مثل تجربه جوانى، كه تنها سايهاى از آن باقى بود. به حسرت چشم بر فرزندان دوخت و درختى كه در صحن خانه همسال و همزاد او بود. هر دو خسته بودند. درخت پير و او. مثل خورشيد در وقت غروب.
وقتى پيك مرگ كوچهها را پشت سرگذاشت و از پنجره