ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٤ - روشن شدن زمين به نور امام
دنيا و آخرت. سخن خدا دگرگون نمى شود. اين است كاميابى بزرگ.
و قطعاً اين اولياى الهى به اين درجه عالى رسيده اند كه اهليت يافته اند تا به وسيله امام مهدى (ع)- روحى و ارواح العالمين له الفداء- به شرف توسل به خداوند متعال نايل شوند.
پس [اى صاحب الزمان] تا زمانى كه تو را نشناخته ايم و خود را به غير تو مشغول كرده ايم و با افكارمان از تو دور هستيم هم چنان در فراق خواهيم بود تا اين كه نظر لطفى به ما افكنى همان طور كه به آن مرد حلّى عنايت نمودى، و خداوند قلبش را با محبت اهل بيت (ع) حيات بخشيد. آيا قلوب ما را نيز با اكسير نگاه خود زنده خواهى كرد؟
آن مرد با ايمان حلى هنگامى كه مصائب صديقه كبرى حضرت زهرا (س) را به خاطر مى آورد و يا مى شنيد، تاب و توان از كف مى داد. و نمى توانست تصور كند كه چگونه به خانه فاطمه زهرا (س) هجوم برده و ايشان را كتك زده و پهلويش را شكستند.
آن مرد هر زمان به ياد مى آورد كه مصيبت حضرت زهرا (س) به آن جا رسيد كه بقيه عمرش را از رنج و ناراحتى آن روز سپرى نموده تا اين كه لاغر و نحيف همچون شبه گرديد و جز پوست و استخوان از او نماند و سرانجام هم وصيت نمود او را شبانه دفن كنند تا ظالمان به ايشان در تشييعش شركت نكنند؛ صبر از كف مى داد و به ذكر اين مصائب و ظلم ظالمان به حضرت زهرا (س) مى پرداخت.
تا اين كه خبر به گوش والى شهر حله رسيد. دستور داد او را دستگير و شكنجه كردند و آنقدر زدند تا تمام دندان هايش ريخت و زبانش قطع گرديد، چنان كه برخى از شكنجه گران گفتند: ديگر بس است.
اما به اين هم اكتفا نكردند بلكه بينى اش را سوراخ كرده و طنابى از آن عبور داده و او را در بازار گرداندند تا مايه عبرت ديگران شود. آن گاه جنازه نيمه جان او را در خانه اش انداختند و بازگشتند.
روز بعد مردم با كمال تعجب او را ديدند كه نماز مى خواند در حالى كه كاملًا سالم است و هيچ اثرى از ضرب و شتم روز قبل در بدنش شماهده نمى شود. بلكه على رغم سن زيادش، چهره اى شاداب و جوان و نورانى يافته است. از آنچه كه برايش رخ داده سؤال كردند. گفت: هنگامى كه مرا با آن حال رها كردند، دانستم كه لحظات آخر عمرم مى باشد و مرگ را با چشمم مشاهده مى كردم. خواستم مولايم حجت بن الحسن (ع) را صدا بزنم اما نتوانستم. لذا با قلبم ندا دادم: «يا صاحب الزمان» كه به ناگاه ايشان را در كنارم نشسته يافتم. به من نگاهى انداخت و دستش را بر بدنم گذاشت. آن گاه فرمود: برخيز و براى تحصيل روزى خانواده ات تلاش كن. من هم برخاستم در حالى كه از قبل سالم تر و بهترم.
چه رخ داد و چگونه جراحاتش التيام يافت و زبان قطع شده اش دوباره شفا يافت و دندان هايش دوباره روييد. و چگونه چهره معمولى و چروكيده اش به چهره اى زيبا و نورانى مبدل گشت؟ اين چه اكسيرى است كه تنها با يك تماس و در يك نقطه، اين چنين تبديل و تغييرى در كل بدن آن مؤمن ايجاد نمود؟
اكسير، آن طور كه مى گويند باعث انقلاب و دگرگونى در ماهيت اشيا مى شود. اما اين دگرگونى محدود است، نه به اين شكل ريشه اى و اساسى.
بلى چنين اتفاقى رخ داد و همانند آن ممكن است براى شما نيز حاصل شود. اگر يك گام به سمت مولا برداشته و استحقاق يك نگاه او را بيابيد، انقلابى عظيم در عالم ملك و ملكوت شما پديد مى آيد!
همان طور كه آن مرد مؤمن گفت، نيازى نيست كه با دستش همه جراحات را لمس كند تا التيام يابد، چرا كه آن دست، دست ولىّ خدا و در واقع يدالله تعالى است.
صلوات خدا بر تو، صلوات خدا بر تو، صلوات خدا بر تو به عدد آنچه در علم خداست؛ صلواتى ابدى تا دوام ملك خداى متعال. اللّهم صلّى على محمّد و آل محمّد.
پى نوشت ها:
\* اين سخنرانى در تاريخ نيمه شعبان سال ١٣٧٤ ش ايراد گرديده است.
[١]. سوره مائده (٥)، آيه ٣٢.
[٢]. طبرسى، الإحتجاج؛ ج ١ ص ١١؛ مجلسى، بحارالأنوار، ج ٢، ص ٨؛ تفسير العسكرى (ع)، ص ٣٤٧.
[٣]. صدوق، كمال الدين و تمام النعمة، ٢/ ٤٠٩.
[٤]. «جُيُوب» جمع «جَيب» به معناى يقه پيراهن يا گريبان است.
[٥]. عيون أخبار الرضا (ع)، ج ١، ص ٩.
[٦]. «جلابيب» جمع «جلباب» به معناى پيراهن يا لباس گشاد است.
[٧]. عيون أخبار الرضا (ع)، ج ٢، ص ١٤٥.
[٨]. سوره زمر (٣٩)، آيه ٦٩.
[٩]. تفسير على بن ابراهيم قمى، ج ٢، ص ٢٥٣.
[١٠]. كلينى، الكافى، ج ١، ص ٣٨٨.
[١١]. بصائرالدرجات، ص ١٩٥؛ كلينى، همان، ج ١، ص ٢٣٢.
[١٢]. كلينى، همان، ج ٤، ص ٥٧٢؛ جعفربن محمدبن قولويه، كامل الزيارات، ص ٩٧.
[١٣]. شهيد اول، المزار، ص ٢٠٣.
[١٤]. سوره تكوير (٨١)، آيه ٢٩.
[١٥]. كلينى، همان، ج ١، ص ٣٣٧.
[١٦]. مجلسى، بحارالانوار: ١٠٢/ ٨٣؛ مصباح الزائر، ص ٣١٢.
[١٧]. سوره طور (٥٢)، آيات ٣- ٢.
[١٨]. سوره نور (٢٤)، آيه ٣٥.
[١٩]. مجلسى، همان، ج ٩٩، ص ١١٦؛ السّلام عليك يا حجّة على من فى الأرض و السّماء
[٢٠]. شهيد اول، همان، ص ٢٠٣؛ أشهد أنّك الحجّة على من مضى و على من بقى.
[٢١]. سوره يونس (١٠)، آيات ٦٤- ٦٢.