ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٧ - گل نرگس
گلبرگهاى سفيد و نرمش، دست كشيد. او فرزند شمعون، وصى حضرت عيسى (ع) بود و از او آموخته بود كه به هر چيزى به ديده تحسين بنگرد. آن گل را كه بوى دلانگيزى داشت، مىشناخت. گل نرگس بود. روى چمنها نشست و گل را به گوشه كلاه شالى كه بر سر داشت و رسم بزرگان و پيروان مسيح (ع) بود، نزديك كرد. يادش آمد كه از پدرش يشوعا شنيده بود كه در شرق جهان، يعنى همان جايى كه مسلمانان زيادى زندگى مىكنند و در اطراف بينالنهرين ... زنانى هستند كه نامشان نرگس است و اغلب كنيزكانى بودند كه توسط جنگها به اسارت درآمده بودند و اينك در زندانهاى مخوف امپراتور روم به سر مىبرند. گل را بوييد، نامش را به خاطر سپرد. از جا برخاست و بار ديگر به فكر فرو رفت، به فكر فردا كه به زودى زنگ امروز به خود مىگرفت و همه روزه كارگرانى را مىديد كه به دستور پدربزرگ، براى نصب چهل پايه و ساخت تخت مزصع، به حياط چمنكارى شده كاخ قدم مىگذارند. دور تا دور حياط را هم، سربازانى زره بر تن و كلاهخود بر سر با سپر و شمشير آماده بودند تا از هرگونه اتفاق و پيشامد بد جلوگيرى كنند. در حياط كاخ قرار بود مراسم جشن ازدواج دوشيزه مليكه با سردار «ساروس» برگزار شود.
... روزها، از پى هم گذشتند و سرانجام در روز جشن، حيات كاخ مملو از جمعيتى بود كه به دعوت امپراتور روم گرد هم آمده بودند. سيصدتن از اعقاب حواريون كه همگى كشيش و راهب بودند، بر مسندهاى خاص، دور تا دور نسشته بود و در كنارش هفتصدتن از كشيشان كه از موقعيت ويژهاى برخوردار بودند نيز قرار داشتند. مشعلهاى فراوانى در گوشه گوشه محل و بر كنگرههاى دورتر، انتهاى حياط، كار روشنايى دادن به باغ را بر عهده داشتند. در وسط باغ نيز تخت مرصعى مزين به ياقوت و گوهر و زمرد بر روى چهل پايه كه با پارچههاى حرير و رنگارنگ پوشانده شده بود، نصب شده بود. امپراتور نيز بر روى جايگاهى مخصوص درست روبهروى تخت در حالى كه دست راست خود را بر عصايى چوبين گذاشته بود، نشست. زنان براى هلهله و شادى از حرمسرا كه در طبقه فوقانى تالار قرار داشت، به ايوان سرك مىكشيدند و همهچيز آماده بود تا بعد از خواندن دعا توسط پدر روحانى، دوشيزه مليكا در حالى كه دور تا دورش را كنيزكانى دست به سينه فراگرفتهاند، از تالار به باغ قدم بگذارد، از پلهها بالا رود و بر تخت مرصع، تكيه زند.
- زودتر شروع كنيد، ما آماده هستيم.
- با دستور امپراتور، كشيشهاى اعظم حاضر در باغ، به نشانه تعظيم، كمى به جلو خم شدند. آنگاه گرداگرد سردار ساروس به گردش درآمدند ... برگههاى انجيل از هم گشوده شد، امّا همين كه اسقف اعظم خواست كلامى بر لب جارى كند، ناگهان ... در لحظهاى صليبها سرنگون شد. مأموران چرخاندن صليبها، مات و مبهوت شدند. پايههاى تخت مرصع، شروع كرد به لرزيدن. برخى از ترس آنكه مبادا يكى از تكههاى چهل پايه بر سرشان فرود آيد، فرار را بر قرار ترجيح دادند و به دنبال ريختن پايهها، سردار نيز مقابل ديدگان نگران و ترسان دوشيطه مليكه از تخت بر زمين افتاد و بيهوش شد ... صداى جيغ و فرياد زنان حرمسرا در ميان بوى خاك گردى كه به هوا برخاسته بود، فضايى وحشتانگيز به وجود آورده بود. رنگ كشيشان پريده بود، يكى از آنها در حالى كه به عجله از باغ بيرون مىرفت، گفت:
- چه پيوند نامباركى! برويد تا مبادا نحسى آن دامنتان را بگيرد.
- مليكه با قلبى لرزان، توسط كنيزان به تالار اندروى كاخ آورده شده بود. اسقف اعظم كه زبانش از ترس بند آمده بود، از خرابههاى تخت گذشت و رو به امپراتور گفت:
- اعلا حضرت! ما را معذور بدار- اين حادثه نافرجام كه پيش آمد، نشانهاى دارد.
- قيصر كه از خشم و اندوه، به صحنه خيره مانده بود، گفت:
- حقيقت را بگو، هرچه مىدانى بگو.
- قربانتان گردم، نشانه نابودى آيين مسيحيت و شيوه امپراتورى است. امپراتور خشمگينانه، تاج سرش را جابهجا كرد. بالاپوش جواهرنشان را روى شانهاش كشيد و بىتوجه به سخنان اسقف، همچنان كه به بلنداى جايگاهش ايستاده بود، گفت:
- ما اين پيشامد را نديده مىگيريم. اكنون فرمان مىدهيم بار ديگر پايهها استوار شود و تخت مرصع پس از مرمت و تعمير بر بلنداى پايهها قرار بگيرد. به زودى مراسم جشن ازدواج دوشيزه مليكه را با برادر ساروس برگزار خواهيم كرد.
\*\*\*
حرمسرا پر بود از زمزمههايى كه گاه بالا مىگرفت و گاه به به خاموشى مىگراييد. دوشيزه مليكه اندوهناك چند روزى مىشد كه به باغ، قدم نگذاشته بود. يكى از زنان گفت: كاش مادرش زنده بود و در اين شرايط سخت روحى، او را دلدارى مىداد و ديگرى دلسوزى مىكرد كه دخترى به سن و سال دوشيزه مليكه كه تنها سيزده سال سن دارد، چگونه مى- واند اين اتفاقات ر ا تحمل كند.
كسى ديگر مىگفت:
- فكرش را بكنيد، پس از اتفاقى كه براى سردار ساروس بيچاره افتاد و از تخت به پايين افتاد، چند روز بعد براى برادرش هم دقيقاً همين حادثه به وقوع بپيوندد، آن وقت مىگويند، هرچه كه هست، پيوند ازدواج با دوشيزه نبايد صورت بگيرد ... او گرچه همه اين سخنان را مىشنيد، امّا دليل افسردگى و اندوهش چيز ديگرى بود .. آهى از درون سينه بيرون داد و با قدمهاى آهسته، به سمت درب اتاقش پيش رفت. آن را باز كرد. خنكاى نسيم كه از لابهلاى شاخ و برگ درختان روى صورت اشكبارش مىنشست، قلبش را آرام مىكرد. با چشمانى بسته، آغوش گشود تا نسيم روحنواز را در بغل بگيرد ...
- آه مادر، كاش زنده بودى تا خوابى را كه چند روزى است، خواب و خوراك را از من گرفته، برايت تعريف مىكردم؛ چرا كه اگر درم- يشوعا- و پدربزرگم- قيصر- مطلع شوند، چه بسا مرا از بين ببرند ... امّا مىدانم كه روح تو در اينجا حضور دارد پس بگذار تو را از آشفتگى درونم، با خبر كنم. خواب ديدم كه حضرت مسيح (ع) و شمعون و گروهى از حواريون در كاخ پدربزرگ گرد آمدهبودند و منبرى از نور كه در شكوه سر به آسمان داشت، درست در جايگاه تخت پدربزرگ نصب شده بود. پس حضرت محمّد (ص)، با وصى و داماد خود