ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥١ - \* فائز گشتن غانم هندى پس از شيعه شدن به لقاى امام (ع)
مجلس خود احضار كرد و دانشمندان را گرد آورد تا با من مباحثه كنند. من به آنها گفتم: من از شهر خود خارج شده، و در جستجوى پيغمبرى مىباشم كه نامش را در كتابها ديدهام. گفتند: او كيست و نامش چيست؟ گفتم: محمد [ص] است. گفتند: او پيغمبر ماست كه تو در جستجويش هستى، سپس شريعت او را از آنها پرسيدم و آنها مرا آگاه ساختند.
به آنها گفتم: من مىدانم كه محمد [ص]، پيغمبر است ولى نمىدانم آيا او همان كسى است كه شما معرفيش مىكنيد يا نه؟ شما محل او را به من نشان دهيد تا نزدش بروم و از نشانهها و دلايلى كه مىدانم بپرسم، اگر همان كس بود كه او را مىجويم، به او ايمان مىآورم. گفتند: آن حضرت (ص) رحلت فرموده است. گفتم: جانشين وى و وصى او كيست؟ گفتند: ابوبكر است. گفتم: اين كنيه او است، نامش را بگوييد، گفتند: «عبدالله بن عثمان» و او را به قريش منسوب ساختند. گفتم: نسب پيغمبر خود محمد را برايم بگوييد. آنها نسب او را گفتند، گفتم: اين شخص، آن كسى كه من مىجويم نيست. كسى كه من در طلبش هستم، جانشين او، برادر دينى و پسرعموى نسبى او و شوهر دختر او و پدر فرزندان (نوادگان) اوست، و آن پيغمبر را در روى زمين، نسلى جز فرزندان مردى كه خليفه اوست، نمىباشد، ناگاه همه بر من تاختند و گفتند: اى امير، اين مرد از شرك بيرون آمده و به سوى كفر رفته و خون او حلال است.
من به آنها گفتم: اى مردم، من براى خود دينى دارم كه به آن گرويدهام و تا محكمتر از آن را نيابم، از آن دست برندارم، من اوصاف اين مرد را در كتابهايى كه خدا بر پيغمبرانش نازل كرده، ديدهام و از كشور هندوستان و عزتى كه در آنجا داشتم، براى جستجوى او بيرون آمدهام، و چون از پيغمبرى كه شما برايم تعريف نموديد، تجسس كردم ديدم او آن پيامبرى كه در كتابها معرفى كردهاند نيست، از من دست برداريد.
حاكم نزد مردى فرستاد كه نامش «حسين بن اشكيب» بود و او را حاضر كردند، آنگاه گفت: با اين مرد هندى مباحثه كن. حسين گفت: خدا اصلاحت كند. در اين مجلس فقها و دانشمندانى هستند كه براى مباحثه با او از من داناتر و بيناترند، گفت: هر چه من مىگويم بپذير، با او در خلوت مباحثه كن و به او مهربانى نما.
پس از آنكه با حسين بن شكيب مباحثه كردم گفت: كسى را كه تو در جستجويش هستى همان پيغمبرى است كه اينها معرفى كردند، ولى موضوع جانشين چنان كه اينها گفتهاند، نيست. اين پيغمبر نامش «محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب» است و وصى و جانشين او «على بن ابيطالب بن عبدالمطلب» شوهر فاطمه- دختر محمد- و پدر حسن و حسين، نوادگان محمد (ع) مىباشد.
غانم مىگويد: من گفتم: الله اكبر، اين همان كسى است كه من در جستجويش هستم. سپس به سوى داود بن عباس بازگشتم و گفتم: اى امير، آنچه را مىجستم پيدا كردم. و من گواهى مىدهم كه معبودى جز خدا نيست و محمد [ص] رسول اوست. او با من خوشرفتارى و احسان كرد و به حسين گفت: از او دلجويى كن.
من به سوى او رفتم و با او انس گرفتم، او نيز نماز و روزه و فرايضى را كه مورد نيازم بود، به من تعليم نمود. به او گفتم: ما در كتابهاى خود مىخوانيم كه محمد [ص] آخرين پيامبر بوده و پس از او پيامبرى نمىآيد و امر رهبرى بعد از او با وصى و وارث و جانشين بعد از اوست، سپس با وصى پس ازوصى ديگر، و فرمان خدا همواره در نسل ايشان جارى است تا دنيا تمام شود. پس وصى محمد كيست؟ گفت: حسن و بعد از او حسين، فرزندان محمد [ص] اند، آنگاه امر وصيت را كشيد تا به صاحبالزمان (ع) رسيد، سپس مرا از غيبت امام و ستمهاى بنى عباس آگاه ساخت. از آن هنگام، من مقصودى جز جستجوى صاحبالزمان (ع) نداشتهام.
عامرى مىگويد: غانم سپس به قم آمد و در سال ٢٦٤ قمرى از همراهان اصحاب ما (شيعيان) شد و با آنها بيرون رفت تا به بغداد رسيد و رفيقى از اهل هند همراه او بود.
عامرى مىگويد، غانم به من گفت: من از اخلاق رفيقم خوشم نيامد و از او جدا شدم، و رفتم تا به عباسيه [١] رسيدم، مهياى نماز شدم و نماز گزاردم و به آنچه در جستجويش بودم مىانديشيدم كه ناگاه شخصى نزد من آمد و گفت: تو فلانى هستى؟ و اسم هندى مرا گفت، گفتم: آرى، گفت: آقايت تو را مىخواند، آن حضرت را اجابت كن.
همراهش رهسپار شدم و او مدام مرا از اين كوچه به آن كوچه مىبرد تا به خانه و باغى رسيد، امام (ع) را ديدم كه آنجا نشستهاند، و به لغت هندى به من فرمودند: