ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٧ - عهد گرفته شده
حج، به ايشان پيوستى؛ و نيز در راه بازگشت.
آن روزها با خود فكر مىكردم اگر تو بعد از اعمال حج، باز هم به يمن برمىگشتى، آن روز جدّمان دست چه كسى را به عنوان ولى پس از خود بالا مىبرد؟ و الآن، به اين نتيجه رسيدهام كه دست هيچ كس را و چه بسا آن سال هم «حجهالوداع» نمىشد.
برايم تعريف كرده بودى، آفتاب سوزان، دانههاى عرق را بر پيشانى حاجيان نشانده بود كه بار ديگر وحى نازل شد و به دنبال آن اعلام توقف كاروانهايى كه جلوتر رفته بودند ....
و تا وقتى نماز ظهر خوانده نشده بود و خبرى از جهاز شترها بر سينهكش كوه فراهم نيامده بود، هيچ كس از موضوع خبر نداشت. و فقط همين اندازه مىدانستند كه خبر مهمى در شرف اعلان است. آفتاب همچنان مىتابيد و زمين تفديده غدير را گداختهتر مىكرد كه قدمهاى متبرك رسول (ص) از منبر بالا رفت و وقتى دست بالا برد و شروع به حمد و ثناى الهى نمود، همهمه جمعيت به يكباره فروكش كرد.
و نمىدانم در آن لحظات، تو چه احساسى داشتى، اما حتم دارم كه بيش از آنكه به شنيدن خبر مشتاق بوده باشى، به اين فكر مىكردى كه اين صداى خوش و نواى دلنشين، تا چندى ديگر، به خاموشى خواهد گراييد و قلب تو را براى برداشتن زخمهاى پىدرپى ديگر آماده خواهد كرد. مردم مات و مبهوت، ساكت و با شوق و گاهى گريان، به سخنان رسول (ص) كه تازه آغاز شده بود، گوش فرا مىدادند ....
از نزديك بودن سفر آخرت و اتمام حجت در انجام رسالت خويش سخن به ميان آورده بود، اما بگذار از اين صحبتها بگذرم؛ هر چند كلمه به كلمه آن خطبه چند ساعته را به خاطر سپردهام، اما مىترسم با تداعى لحظه به لحظه آن روز، تو را به رنجى بيندازم كه براى هميشه شرمندهات شوم. تو به قدر كافى از جراحت فرق سرت، خسته و دلشكسته هستى، پس بگذار از آنجايى بگويم كه فرمود:
- بدانيد من در رستاخيز، پيش از شما كنار حوض كوثر مىرسم و شما بر من وارد خواهيد شد. اكنون كه داستان چنين است و روز پاداشى در پيش، و مىبايد در روز قيامت به پيامبر خود ملحق شويد، ببينيد! و نگاه كنيد! كه در مورد دو شىء گرانقدر و دو جانشينى كه ميان شما مىگذارم چگونه رفتار مىكنيد؟
... گفته بودى وقتى سخن به اينجا رسيد، مردى از ميان جمعيت در مورد آن دو چيز پرسيد و پيش از آنكه جوابى بشنود، تو با خود انديشيدى سال ها بعد آيا او در مقابل آن دو امانت سپرده شده چگونه رفتار خواهد كرد؟ اين سؤال را براى آن پرسيد كه ديگران بدانند، يا مىخواست تا به امانت خيانتى روا ندارد؟
پس رسول خدا (ص) فرمود:
- در كتاب خداوند كه رشتهاى است پيوسته، از يك سر به دست او و از يك سر به دست شما ... و عترت و خانواده من ... پروردگار مهربان آگاه، مرا خبر داده كه اين دو شىء گران ارج، هرگز از يكديگر جدا نخواهند گشت تا در رستاخيز در كنار كوثر بر من وارد شوند ... و من نيز همين را آرزو داشته و از خداوند بزرگ درخواست كردهام. پس به شما سفارش مىكنم كه اين دو امانت گرانمايه و پر ارج را پشت سر مگذاريد كه به هلاكت و شقاوت خواهيد رسيد؛ و از آن دو فاصله هم مگيريد كه سرانجامى بد خواهيد داشت ....
بيا پدر! بيا كمى زير سايبانهاى درختان غدير، استراحت كن. نمىدانم اين دانههاى عرق كه چون شبنم برگل برگ چهرهات نشسته، از گرماى هواست يا از طنين آهنگ محكم و رساى نبى (ص)، يا اصلًا، نه؛ اين بلورهاى متولد شده از اين انديشه است كه؛ آيا به رسول (ص) بگويى:
- يا رسولالله (ص)! چه جاى سفارش، كه خودت خوب مىدانى؟ با من چه خواهند كرد؟ تو آنها را از فاصله نينداختن، ميان ما و خودشان بر حذر مىدارى، حال آنكه اينان بين قرآن و عترت نيز جدايى قائلند.
بگذار قطرات به صف كشيده را بر چينم. من زينت توام و اگر قرار باشد كه با اين تداعى خاطرات چند سال پيش، اندوه تو را دو چندان كنم كه بايد زبان در كام گيرم. اصلًا اجازه بده تا برايت قرآن بخوانم. قرآن مرهم و آرامبخش قلب مجروح توست؛ آيهاى كه جبرئيل، ٣ بار بر رسول (ص)، نازل كرد، بار سوم همان جا در غدير؛
يا أَيُّهَا الرَّسُولُ! بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ...
برايم گفته بودى كه جدمان، از ميان جمعيت، به