ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٦ - عهد گرفته شده
عهد گرفته شده
- مىدانى پدر! راستش مدتى است كه سؤالات زيادى فكرم را به خود مشغول ساخته، اينكه اگر حقيقتاً، مسئله ولايت تو، اينقدر با اهميت بوده كه جمعيتى بالغ بر صد و بيست هزار نفر، آن هم در صحراى تفتيده «غدير» و زير آفتاب سوزان گرد هم آيند، پس چطور طى گذشت نه يك يا دو سال، بلكه با گذشت كمتر از سه ماه، به آسانى در لايههاى زيرين خاطرات ذهن ها، مدفون شد؟
با خود مىگويم كه تو امام به حق بودى، چگونه توانستى در آن موقعيت، و با آن اتفاقات به وقوع پيوسته، صبر پيشه كنى، شمشير از غلاف بيرون نكشى و تنها به دستور جدّمان رسولالله (ص) مبنى بر صبر و سكوت، آرام بگيرى؟
از خود مىپرسم، اگر غدير خم، عيد بزرگ الهى است، و در آن روز سيادت و بزرگى تو بر همه ثابت و مسلم شد، پس چگونه است كه اين همه عيد، بعد از رسول خدا (ص) آمد و رفت و برخى بزرگ بودن آن را تنها در رسالت نبوى ديدند و نه در ولايت پس از رسالت؟
مىدانى پدرجان! همين سؤالات پىدرپى است كه مرا واداشت تا بار ديگر بنشينم و خاطرات غدير را مرور كنم. آن هم در چنين وضعى كه به آن دچار شدهايد؟
همه ماجرا، اگر چه از مدتها قبل و طى نزول پىدرپى وحى، آغاز شده بود، اما ابلاغ علنى آن برمىگردد به همين هجدهم ذىالحجه سال دهم هجرى و از نظر جغرافيايى نيز، آنجا كه كاروان حاجيان، صحراى «جعفه» را پشت سر گذاشته بود.
گفته بودى كه از مدينه با رسول خدا (ص) نبودى، بلكه در يمن به سر مىبردى و در وقت اعمال مناسك