ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٧ - اطاعت از حق و شناخت امام
است:
[در آيه مزبور] «مشكات» رسول الله و «مصباح» وصى و اوصيا و «زجاجه» فاطمه زهرا و «درخت مبارك» رسول الله و «كوكب درخشان» قائم منتظر است كه زمين را از عدل پر مىكند.[١]
و از امام كاظم (ع) در تفسير اين فرموده خداوند تعالى:
لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ.[٢]
تا آن [دين حقيقى] را بر هر چه دين است پيروز گرداند هر چند مشركان خوش نداشته باشند.
نقل شده است كه مىفرمايد:
خداوند اين دين را بر همه اديان ظاهر مىكند، در هنگام قيام قائم و مىفرمايند، خدا فرمود:
اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ.[٣]
و خدا- گر چه كافران را ناخوش افتد- نور خود را كامل خواهد گردانيد.
يعنى نور ولايت قائم.[٤]
بالاترين كلمات براى توصيف، كلمه نور است چون خداوند، خودش را به آن توصيف كرده است و فرموده: «خداوند نور آسمانها و زمين است» و سپس پيامبرو امام (ع) را به آن توصيف نموده؛ «داستان نورش همچون مشكاتى است كه چراغى در آن روشن است، و آن چراغ در ميان شيشهاى است كه از تلألؤ آن گويى ستارهاى درخشان است. در خانههايى كه خداوند اذن داده كه بلند مرتبه باشند» و پايان اين خانهها و برترين آنها بيت رسول الله و نور اوست كه در ميان اين نور امام مهدى (ع) هم مىباشد.
«خداوند هر كه را بخواهد به نورش هدايت مىكند» خداوند نور را به اسم خودش با «ضمير غائب» اضافه كرده است و در آن دلالت خاصى است كه اشاره دارد به رابطه دوطرفهاى كه بين غيب خداوند و غيبت وليش وجود دارد. غيبتى كه طولانى شدن آن وسيلهاى براى امتحان مردم است.
پس خداى غيبالغيوب استحقاق دارد كه اسم خود را به غيب اضافه نمايد و بفرمايد: «هو الله أحد.»
بنابراين او (امام عصر (ع)) نورى است كه در اين آيه به ضمير «هو» اضافه شده است. اين امام زمان، ارواحنا فداه، است؛ خورشيد الهى نور افشان عالم، در حالى كه ابرها او را پوشاندهاند. غائب حاضرى كه به همراه جنود الله مشغول عبارت و عمل خود است. كسى كه خضر (ع) گوش به فرمان اوست و از او علم لدنى را فرا مىگيرد.
اما او اكنون كجاست. آيا در مقابل پروردگارش ايستاده است يا نشسته؛ هر كجا هست جانم به قربانش، چرا كه آنجا قلب عالم است. آنجاست حقيقت همه اسماى حسناى الهى و كلمه علياى خداوند. آنجا كسى است كه جلبابهاى نور پوشيده و سينهاى سرشار از نور دارد كه از شعاع نور قدس برافروخته مىشود.
اى كسى كه عصاى آدم در دستت و انگشترى سليمان در انگشتت، و تن پوشت (همان) لباس ابراهيم، كه او را از آتش بازداشت مىباشد؛ اى كسى كه پيراهن آغشته به خون مطهر پيامبر (ص) در روز احد نزد اوست، اى كسى كه پيراهن سيدالشهدا (ع) كه در كربلا با آن شهيد شد نزد اوست، اى كسى كه ميراث انبيا به او منتهى مىشود و آثار اوليا به همراه اوست. اى كسى كه در هنگام تكيه بر كعبه بين ركن و مقام، عالم را مورد خطاب قرار مىدهد و مىفرمايد: هر كس مىخواهد به محمد (ص) و على (ع) بنگرد به من نگاه كند.
اى بقيةالله در زمين، و اى ولى خدا و حجت او بر خلقش، نگاهى مراعاتگونه به ما بينداز تا خداوند نام ما را در زمره پيروان و دوستدارانت ثبت نمايد و همت ما را در اين دو كلمه قرار بدهد: اطاعت خداوند و شناخت امام.
پىنوشتها:
\* اين سخنرانى در تاريخ ١٤ شعبان ١٤١٧ ق. ايراد شده است. متن عربى برگرفته از: الحقّ المبين فى معرفة المعصومين، على كورانى، صص ٥٨١- ٥٧٢.
[١]. سوره نحل (١٦)، آيه ١٢٥.
[٢]. سوره بقره (٢)، آيه ٢٦٩.
[٣]. طاعة الله و معرفة الإمام، محمد بن يعقوب الكلينى، الكافى، ج ١، ص ١٨٥؛ المحاسن، ج ١، ص ١٤٨؛ شرحالأخبار، ج ٣، ص ٥٧٨، الحسنى، تأويل الآيات، ج ١، ص ٩٧.
[٤]. سوره جمعه (٦٢)، آيه ٢.
[٥]. من مات و ليس له إمامٌ فميتته جاهليّة، و من مات و هو عارفٌ لإمامه لم يضرّه تقدّم هذا الأمر او تأخّر، و من مات و هو عارفٌ لإمامه كمن هو مع القائم فى فسطاطه. الكلينى، همان، ج ١، ص ٣٧٧؛ النعمانى، كتابالغيبة، ص ٣٣٠. اين روايت به عبارتهاى ديگرى در المحاسن، ج ١، ص ١٧٤؛ الإمامة و التبصره، ص ١٢٢؛ طوسى، الغيبة، ص ٤٥٩ نيز نقل شده است.
[٦]. سوره بقره (٢)، آيه ١٢٤.
[٧]. إنّ الله تبارك و تعالى إتّخذ إبراهيم عبداً قبل أن يتّخذه نبيّاً، و إنّ الله إتّخذه نبيّاً قبل أن يختذه رسولًا و إنّ الله إتّخذه رسولًا قبل أن يتخذه خليلًا و إنّ الله إتخذ خليلًا قبل أن يجعله إماماً، فلمّا جمع له الأشياء قال إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً، قال: فمن عظمها فى عين إبراهيم قال: قال و من ذرّيّتى، قال: قال لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ. قال: لا يكون السفيه إمام التّقى. الكلينى، همان، ج ١، ص ١٧٥.
[٨]. الكلينى، همان، ج ١، ص ٢٠٣.
[٩]. سوره نور (٢٤)، آيه ٣٥ و ٣٦.
[١٠]. عيونأخبارالرضا (ع)، ج ٢، ص ١٥٤.
[١١]. المحكم و المتشابه، ص ٢٥.
[١٢]. سوره توبه (٩)، آيه ٣٣.
[١٣]. سوره صف (٦١)، آيه ٨.
[١٤]. الكلينى، همان، ج ١، ص ٣٢.