ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦١ - يقين پسر مهزيار به امام زمان (ع) و انتصاب به نمايندگى حضرت
يقين پسر مهزيار به امام زمان (ع) و انتصاب به نمايندگى حضرت
از محمدبن ابراهيم بن مهزيار نقل شده است، كه در حال ترديد (نسبت به امام (ع)) وارد عراق شد و اين توقيع از سوى حضرت ولى عصر (عج) براى وى صادر گرديد:
«به مهزيارى بگو، آنچه را از دوستان آن سامان حكايت كردى فهميديم، به آنها بگو، آيا قول خداى تعالى را نشنيديد كه مى فرمايد:
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ.[١]
اى كسانى كه ايمان آورده ايد، از خدا اطاعت كنيد و از رسول و اولوالأمر خويش فرمان بريد.
آيا اين دستور تا روز قيامت نيست؟ آيا خداى تعالى پناهگاه هايى براى شما قرار نداده است كه بدان پناهنده شويد؟ آيا از زمان آدم (ع) تا زمان امام گذشته ابومحمّد صلوات الله عليه پرچم هاى هدايت را براى شما قرار نداده است؟ و اگر عَلَمى نهان شد، عَلَمى ديگر آشكار نگرديد، و اگر ستاره اى افول كرد، ستاره اى ديگر ندرخشيد؟ و چون خداى تعالى ابومحمد (ع) را قبض روح كرد، پنداشتيد كه او رابطه بين خود و خلقش را قطع كرده است؟ هرگز چنين نبوده و تا روز قيامت چنين نخواهد بود در آن روز امر خداى تعالى ظاهر شود و آنان ناخشنود باشند.
اى محمد بن ابراهيم! براى چيزى كه به خاطر آن آمدى، شك به خود راه مده كه خداى تعالى زمين را از حجّت خالى نگذارد، آيا پدرت پيش از وفاتش به تو نگفت: هم اكنون بايد كسى را حاضر كنى كه اين دينارهايى كه نزد من است وزن كند و چون دير شد و شيخ بر جان خود ترسيد كه به زودى بميرد، به تو گفت: آنها را تو خود وزن كن و كيسه بزرگى به تو داده، و تو سه كيسه داشتى و يك كيسه كه دينارهاى گوناگون در آن بود، آنها را وزن كردى و شيخ با خاتم خود آنها را مهر كرد و گفت تو هم آنها را مهر كن؛ اگر زنده ماندم كه خود مى دانم چه كنم واگر مُردم، تو اوّلًا درباره خود و ثانياً درباره من از خدا بپرهيز و مرا خلاص كن و چنان باش كه به تو گمان دارم؛ خدا تو را رحمت كند.
آن دينارهايى را كه از مابين نقدين از حساب ما جدا كردى و ده و اندى دينار است بيرون كن و از جانب خود آنها را مسترد كن كه زمانه بسيار سخت است و خداوند ما را بسنده است و چه نيكو ياورى است.»
محمدبن ابراهيم مى گويد: براى زيارت امام زمان (ع) به محله عسكر رفتم و قصد ناحيه مقدسه را داشتم، زنى مرا ديد و گفت: آيا تو محمد بن ابراهيمى؟ گفتم: آرى، گفت: بازگرد كه در اين هنگام به مقصود نمى رسى و شب هنگام مراجعت كن كه در به رويت باز است؛ داخل در سراشو و قصد آن اتاقى را كن كه چراغش روشن است. و من هم چنان كردم و قصد آن در را كردم و به ناگاه ديدم كه باز است. داخل سرا شدم و قصد همان اتاقى را كردم كه توصيف كرده بود و در اين بين كه خود را ميان دو قبر ديدم و گريه و ناله مى كردم، ناگاه صدايى را شنيدم كه مى گفت:
اى محمد! تقواى الهى پيشه ساز و از گذشته توبه كن، كه كار بزرگى را عهده دار شدى.[٢]
پى نوشت ها:
[١]. روستايى بين بغداد و آذربايجان قديم بوده است.
[٢]. نام يكى از حاكمان ترك عباسى.
[٣]. كلينى، الكافى، ج ١، ص ٥٢٢، ح ١٧. با استفاده از ترجمه سيدجواد مصطفوى
[٤]. همان، ج ١، ص ٢٢، ح ١٨.
[٥]. همان، ج ١، ص ٥٢٣، ح ١٩.
[٦]. حُلوان بر اماكن متعددى اطلاق شده است، ولى در اينجا منظور حلوان عراق است كه شهرى آباد بوده، ولى تخريب شده، و از بين رفته است.
[٧]. الطبرى (الآملى)، محمد بن جرير، دلائل الإمامة، ص ٢٧٢؛ نيز حضينى، الهدآية الكبرى، ص ٣٧٢.
[٨]. دينور نام شهرى در كردستان ايران است.
[٩]. قرميسين شهرى است معروف در كنار دينورى و بين همدان و حلوان در مسير عراق.
[١٠]. الطبرى (الآملى)، همان، ص ٢٧٢.
[١١]. همان.
[١٢]. سوره نساء (٤)، آيه ٥٩.
[١٣]. الطبرى، همان، ص ٢٨٧.