ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٩ - شب اشك و توبه
شب اشك و توبه
خديجه پنجى
دارم از دست مى روم. كسى هست به فرياد دل من برسد؟ تا خدا راه درازى دارم. جاده اى مى خواهم كه قدم هاى گريزانم را
به در خانه آن «دوست» برد؛ يك «ميان بُر» به حريم بالا؛
نكند مرگ مجالم ندهد.
نكند زنده نباشم، نرسم! نكند عمر كفافم ندهد!
شانه ام خرد شده از بار گناه.
فرصتى مى خواهم، تا زمين بگذارم.
همه پل هاى پشت سر من ويران است.
راه برگشتى نيست. من ماندم و يك سال غم در به درى؛ غم خانه به دوشى، شانه اى مى خواهم تا يك دل سير بگريم از درد. من شنيدم كه خدا
نردبانى دارد.
به بلنداى سعادت، شبى از اين شب ها، يك شب مى نهد روى زمين.
من شنيدم كه شبى از شب ها
مى شود يك شبه پيمود ره صد ساله. من پى روزى خود آمده ام.
من شنيدم كه ملائك تا صبح
مى برند آن بالا
عطر اندوه بنى آدم را
من به دنبال خودم مى گردم.
شب قدر است آيا؟
شب تسبيح و مناجات و سلام.
شب اشك و توبه
شب ويرانى من،
شب مهمانى «او»
شب بيزارى من از دنيا.
شب دلجويى او از مهمان
شب قدر است آيا؟
من همان بنده از «دوست» فرارى هستم
من همان چهره غمگين پريشان حالم، من همان آدم خاطى و گنه آلوده ام
شب قدر است آيا؟
چه كسى مى گويد: «شب دراز است و قلندر بيدار»؟
شب، كوتاه است
اين دقايق همگى نايابند. لحظه ها مى گذرند.
چشم بر هم بزنى، سحر از راه رسيد و تو هنوز در خوابى. ها، مبادا كه بگويند به تو، سحر از راه رسيده است و قلندر در خواب! جامه را از تن خود خواهم كند
جوشنى مى پوشم، بند بندش از نور
جوشنى مى پوشم. همه از جنس عطوفت، احسان
شب قدر است امشب! تا سحر بيدارم
تا سحر دانه به دانه، غم خود مى بارم
تا سحر، سر به زانوى «تو» مى گريم زار، تا سحر، توبه به درگاه خدا
شب قدر است امشب
حيف اگر در شب قدر، قدر خود نشناسيم!