ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٨ - رتبه قبولى
مدت ها در همه رشته ها دنبال اسم على مى گشتيم. جست وجو و نگرانى ما تا روزى كه آن حديث را شنيديم، ادامه داشت. شما حتماً مى دانيد، همان حديث كه مى گويد: «ياران اصلى امام زمان سيصد و سيزده نفر هستند.» بعداز آن ديگر نگران على نبوديم، ولى اشتياق ما براى ديدن او و آقا بيشتر شده بود. هفته پيش، يعنى حدوداً هفت سال بعداز ماجراى آقا، از درمانگاه امامزاده معصوم بيرون مى آمدم كه ناگهان ديدم يك قيافه آشنا از روبه رو به طرفم مى آيد. اول درست متوجه نشدم. بعد ديدم كه خود آقاست. همان تسبيح سفيد، ريش هاى سياه و بلند، فقط عبا و عمامه داشت. يك عباى شيرى و عمامه سفيد به تته پته افتادم
- آقا، على، على آقا.
على به صورت من نگاه كرد. وقتى لبخند زد، انگار همان على هفت سال پيش بود، همان على كه تازه چند نخ مو روى صورتش روييده بود و به هيچ قيمتى حاضر نبود صورتش را تيغ بزند. همديگر را در آغوش گرفتيم. به بازويش كه روى شانه ام لميده بود، بوسه زدم. گريه ام گرفته بود.
- نالوطى، چرا آن روز نگفتى سيصد وسيزده يعنى چه؟ ... چرا ما را سركار گذاشتى؟ ... هفت سال الكى ... تو مى دونستى ...
وقتى حالم جا آمد و هيجانم فروكش كرد، روى صندلى هاى درمانگاه نشستيم. از او درباره آقا پرسيدم، سؤال هايى را كه سال ها ذهنم را مغشوش كرده بود. آقا چه كاره بود، چه مى كرد، كجاست و على با او چه رابطه اى داشت. على با حوصله برايم همه چيز را تعريف كرد. وقتى حرف مى زد، درست مثل آقا، تسبيحش را كه گمان مى كنم تسبيح آقا بود، دور انگشتان كشيده اش مى انداخت.
- آقا يكى از علماى معروف حوزه نجف بودن در حدّ اجتهاد و يا حتّى بالاتر، اول جنگ به ايران مى يان. از ايران خوششان مى ياد و همين جا ساكن مى شن. به يك دليلى كه كسى نمى دانسته اينجا عبا نمى پوشن و عمامه سرشون نمى ذارن. امّا اهل علم همه ايشان را مى شناختن و ارادت داشتن. آقا بعداز ظهرها توى مدرسه خان، فقه و اصول درس مى دادن، بدون لباس اهل علم. امّا هيچ كس ايشان را نمى شناخته، مثلًا هنوز هم هيچ كس نمى دونه ايشان صبح ها چه كار مى كردن ...
- ببين على، از من پنهان نكن، تو مى دونى. اين يكى را من هم مى دونم. خودت قديم ها گفته بودى، آقا صبح ها مى رفتن بهشت زهرا. توى قطعه شهدا، دو رديف را رد مى كردن ...
- بله، شما درست مى گى. آقا صبح ها مى رفتن بهشت زهرا، ولى كسى نمى دونست. حالا بعداز اين چند سال ...
- كدام چند سال؟ راستى الان آقا كجا هستن؟ نكنه ...
- آقا ... آقا فوت كردن ...
ته گلويم شور شده بود. انگار اشك هايم به داخل گلويم مى ريخت.
- چه جورى؟ چه جورى على؟
- هيچى، يك روز صبح وقتى قبر كن از بغل قبر آقا رد شده مثل هر روز صبح، عادت داشته به آقا سلام كنه، سلام مى كنه و جواب نمى گيره، مى ره جلو، مى بينه آقا مثل هميشه با لباس خودش نيست. آقا توى كفن دراز كشيده بودن. چونه شان را هم خودشان بسته بودن. بعداً نگهبان غسال خانه مى گفت كه شب توى غسال خانه صداى شرشر آب شنيده، ولى جرأت نكرده داخل بره. خدا رحمتش كنه، همه چى را مى دونست. فقط توى قبرش يك كبريت بود و يك كتابچه دعا ... هيچ چيز ازش نمونده ...
- صبر كن، كبريت! كبريت براى چى؟
- من هم نمى دونم. توى خانه اش هم چيزى پيدا نكردن. به جز دو دست لباس و يك قرآن.
- امّا صبر كن! من اين تسبيح تو را يادمه، اين مال آقا بود. درسته!؟
- خب ... خب بله، درسته. اين را آقا خودشون به من داده بودن.
- امّا آقا چيزهاى ديگه اى هم داشتن ... وقتى بچه ها دانه هاى همين تسبيح را توى جيب آقا مى ريختن ... آره، همون دفترچه اى كه آقا اسم يكى از او دو تا جوون رو توس نوشت.
تصاويرى مبهم در ذهنم مى چرخيدند.
آقا با عصبانيت داد مى زدند. بغض كرده بودند. لحنشان به دعوا مى زد.
- آدم بميرد بهتر است از اين كه رتبه اش بد شود ... اگر قرار است رتبه كمتر از ثلاث مائة ... كمتر از سيصد و سيزده شود، آدم بميرد، خفت داره ...
يكهو آقا از حال رفت. من و على دويديم و زير بغلش را گرفتيم. يكى از كسبه كه ماجرا را فهميده بود براى آقا آب قند آورد. عرق كرده بود. دست هاى آقا بدجور مى لرزيد، وقتى انگشتانش را يك دفعه باز كرد، تسبيح سفيدش پاره شد. كوروش خم شده بود و دانه هاى تسبيح را جمع مى كرد. بعد دانه ها را در جيب آقا ريخت، مى گفت، همان دفترچه در جيب آقا بوده است ....
- ببين على، تو يك چيزهايى را پنهان مى كنى. دفترچه كجاست، كبريت براى چى توى قبر آقا بوده.
هركس ديگرى هم جاى من بود متوجه مى شد، على نشسته بود و هيچ نمى گفت.
- خب معلومه على آقا، كبريت براى اين بوده كه آقا دفترچه را آتش بزنه. امّا چرا؟
مگه توى دفترچه چى بوده؟ اسم يكى از اون دو تا جوان، اسم ها با شماره بودن.
ثلاث مائة و ثلاثة عشر. سيصد و سيزده. آدم بميرد بهتر است از اين كه رتبه اش بد شود ... اگر قرار است رتبه كمتر از ثلاث مائه ... كمتر از سيصد و سيزده شود، آدم بميرد، خفت داره ... على ببين من فهميدم توى اون دفترچه چى بوده. تو فقط بگو آره يا نه؟
- ...
- اگر نگى خيلى بد مى شه. براى اين كه من خودم حدس زدم. تو فقط بايد تأييد كنى. چه طور آقا رتبه را مى فهميدن ... تو فقط بگو آره يا نه؟
عاقبت على قبول كرد كه حرف بزند. صورتش سرخ شده بود. هر دو با هم گريه مى كرديم.
- تو هنوز هم با هوشى ... ببين آقا توى دفترچه گويا اسم آدم هايى را مى نوشتن كه مطمئن بودن از خود آقا بهتر هستن. البته مى گفتن همه از من روسياه بهتر هستن.
ولى اسم بعضى ها را كه مطمئن بودن، مى نوشتن. مدت ها شماره اسم ها روى سيصد و دوازده مانده بود. آقا هميشه مى گفتن اگر قرار است رتبه كمتر از ثلاث مائة ... كمتر از سيصد و سيزده بشه، آدم بميرد بهتر است. خب عاقبت سيصد و سيزدهمى را هم حدس مى زنن و فوت مى كنن ...
سرم درد گرفته بود. به دَوَران افتاده بود. نمى توانستم همه اين ها را يك دفعه بفهمم. دوست داشتم ببينم سيصد و سيزدهمى كه بوده است.
- على! تو تسبيح را كى از آقا گرفتى؟
- من؟
- آره! تو.
- همان شب هاى آخر تسبيح را گرفتم.
- نه بگو همان شب آخر گرفتى. درسته؟
- چرا مى پرسى؟
دست خودم نبود. به روى پاهاى على افتادم. از اول هم با ما فرق مى كرد. چيزى ديگرى بود. جنس ديگرى داشت. زار مى زدم. زار مى زديم.
تسبيح آقا توى دست هاى على پاره شد.
پى نوشت:
برگرفته از: نگارستان، پيش شماره ٦.