ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٧ - رتبه قبولى
على انگار دوباره لال شد. جواب ما را نداد.
يك ماه گذشت. ماه بهمن بود. هوا حسابى سرد شده بود. وقتى به مدرسه مى رفتيم. از زور سرما دست ها را در جيب مخفى مى كرديم براى اينكه چانه هامان در سرما يخ نكنند. آنها را زير يقه هاى بلندمان پنهان مى كرديم. سعى مى كرديم تمام گرماى نفس مان به داخل كاپشن برود و موقع بيرون آمدن چانه مان را گرم كند. براى اين كار مجبور بوديم سرمان را پايين بيندازيم. شايد به همين دليل بود كه آن روز آقا را نديديم. شايد هم براى اين كه ديگر در فكر آقا نبوديم و منتظرش نبوديم.
- سلام عليكم و رحمةلله.
- ا! سلام حاج آقا.
- سلام آقا.
همه از تعجب خشك مان زده بود. نمى فهميديم چرا اين قدر از ديدن آقا خوشحال شده ايم. ما كه نمى توانستيم حرف بزنيم. خود آقا در حالى كه لبخند مى زد. گفت:
- مدت زيادى است كه نديدم شما را ... كجا بوديد در اين مدت؟
- ما ... ما كجا بوديم؟ ... حاج آقا شما نبودين ...
- شما عُلما كه مى دانيد، اين همان ضرب المثل خود شماست ... زودتر دست پيش ... دست پيش.
- دست پيش را گرفتين كه پس نيفتين.
- هان، احسنت، صحيح.
سه تايى خنديديم. خود آقا هم تسبيح شان را دور دست شان محكم كردند و خنديدند، كم كم زبان مان باز شد. كوروش گفت:
- حاج آقا، شما گويا از اين محل تشريف بردين. ديگه شما را زيارت نمى كنيم.
- بله، رفتم از اين جا. اما جمعه ها من مى رم نماز. نماز جمعه، فكر مى كردم شما ... ثلاثه، شما سه تا را، آنجا ببينم.
- آخه آقا، مى دونين ما نمى توانيم بياييم، يعنى بايد درس بخونيم، كنكور داريم.
- كنكور يعنى چى؟
- آقا يعنى يك امتحان سخت، بين همه هست. همه سال آخرى ها. بايد رتبه مون خوب بشه تا قبول بشيم. بايد زحمت كشيد، سخته، خيلى بايد زحمت كشيد تا رتبه خوب بشه، خيلى سخته، از همه چيز امتحان مى گيرن. بايد توى همه چيزها آدم قوى باشه تا رتبه اش خوب بشه. اگر رتبه مون خوب نشه قبول نمى شيم آقا.
- آقا به دقّت به حرف هاى كوروش گوش مى كرد. حتّى آن ها را زير لب تكرار مى كرد. يعنى يك امتحان سخت. بين همه هست. همه سال آخرى ها. بايد رتبه مون خوب بشه تا قبول بشيم. بايد زحمت كشيد. سخته ... خيلى بايد زحمت كشيد تا رتبه خوب بشه ... خيلى سخته ... از همه چيز امتحان مى گيرن ... بايد توى همه چيزها آدم قوى باشه تا رتبه اش خوب بشه ... اگر رتبه مون خوب نشه قبول نمى شيم، آقا ... آقا ... يا سيدى ... اگر رتبه مون خوب نشه قبول نمى شيم ...
بعد آقا يك دفعه زد زير گريه. على هم انگار با سيم به آقا وصل شده باشد، شروع كرد به گريه كردن. آقا همين جور پشت سر هم مى گفت:
- بايد رتبه مون خوب شه. ما آبرو داريم ... اگر رتبه بد بشه آبرو مى ره ... سخته ... همه سال آخرى ها هستن ... بغضش را نيمه كاره خورد. به تك تك ما نگاه كرد. انگار مى خواست رازى را به ما بگويد. بعد گفت:
ثلاث مائة و ثلاثة عشر ... به فارسى مى شود؟
البته همه ما در عربى اعداد را خوانده بوديم. امّا على زودتر از ما دوتا گفت:
- سيصد و سيزده. سيصد و سيزده آقا.
- بله، احسنت. سيصد و سيزده، سيصدو سيزده صحيح است. ببينيد رفقا، آدم بايد رتبه اش كمتر از سيصد و سيزده شود، وگرنه آبرويش مى رود. بين كلّ سال آخرى ها، سخته. ولى بايد زحمت كشيد ... بايد زحمت كشيد ... خيلى ها دارند زحمت مى كشند ... به اين سادگى ها نيست ...
بغض كرده بود و فرياد مى كشيد. لحنش به دعوا مى زد.
- آدم بميرد بهتر است از اين كه رتبه اش بد شود ... اگر قرار است رتبه بدتر از ثلاث مائه ... بدتر از سيصد و سيزده شود. بهتر است آدم بميرد، خفت داره ...
آقا از حال رفت. من و على دويديم و زير بغلش را گرفتيم. يكى از كسبه كه ماجرا را ديده بود براى آقا آب قند آورد. توى آن سرما عرق كرده بود. دست هاى آقا بدجور مى لرزيد. وقتى يك دفعه انگشتانش را باز كرد، تسبيح سفيدش پاره شد. كوروش خم شده بود و دانه هاى تسبيح را جمع مى كرد. بعد دانه ها را در جيب آقا ريخت.
مى گفت همان دفترچه در جيب آقا بوده است.
چند دقيقه بعد آقا حالش جا آمد و از جا بلند شد. انگار كه هيچ اتفاقى نيفتاده، تك تك ما را در آغوش گرفت، البته على را بوسيد، بعد هم فى أمان الله گفت و رفت.
على يك بند گريه مى كرد. ما هم دوست داشتيم گريه كنيم، اما نمى دانيم چرا خجالت مى كشيديم. از اين كارهاى آقا بهت مان زده بود.
- چرا سيصدو سيزده؟
- چرا سيصدو سيزده؟
- نمى دونم ... من نمى فهمم. پزشكى دانشگاه تهران با سيصد و پنجا نفر پر مى شه.
- آره، ما هم هميشه براى سيصد و پنجاه زور مى زديم ... امّا چرا سيصد و سيزده؟
- من فهميدم. فهميدم چرا. اى والله، ببينين خنگ ها! آقا سهميه ها را، يعنى حتماً سهميه ها را كم كرده، ما كه هيچ كدام سهميه نيستيم؟
- نه، ولى كوروش، تو از كجا تعداد سهميه ها را مى دانى؟
- نمى دونم، ولى حتماً همون سى و هفت تاست كه آقا گفت: آقا مى دونسته.
- سيصدو سيزده!
- نه، ثلاث چى چى؟
- آقا كه آنقدر خوب فارسى حرف مى زنن، چطور عدد بلند نيست؟ يادتون هست سه را هم بلد نبود!
على كه ساكت بود و يك جورى به ما نگاه مى كرد، گفت:
- عدد را كسى بلده كه با عدد كار داشته باشه. عدد مال ماهاست كه تا مى ريم جايى فقط به فكر خريد و قيمت و تاريخ و سن و اين جور چيزهاييم. آقا عدد مى خواد چه كار؟
الان سال ها از آن ماجرا مى گذرد. از آن روز به بعد، ديگر آقا را نديديم. خيلى جاها دنبال شان رفتيم اما فايده نكرد. من و كوروش، تصميم گرفتيم به وصيت آقا عمل كنيم. تمام سعى مان را كرديم و رتبه مان زير سيصد و سيزده شد. من پزشكى عمومى را تمام كرده ام و چند هفته ديگر امتحان تخصص دارم. اگر خدا بخواهد مى خواهم بروم جراحى. شما هم دعا كنيد. كوروش نمى تواند در جراحى شركت كند. درسش بنا به دلايلى عقب افتاد و اگر خدا بخواهد، البته خودش هم بايد بخواهد، سال بعد پزشك عمومى مى شود. ماجرايش مفصل است. حوصله اش را نداريد. امّا ما بچه هاى سال آخر تجربى، سه نفر بوديم.
مى ماند على، على را هم ديگر نديديم. از فرداى همان روزى كه آقا را براى آخرين بار ديديم، انگار على آب شده بود و توى زمين فرو رفته بود. خانواده اش هم جواب روشنى نمى دادند. شايد حدود يك سال، شايد هم بيشتر، فكر مى كرديم على به خاطر رتبه ترسيده به مدرسه بيايد. درسش بد نبود، ولى ما فكر مى كرديم ترسيده رتبه اش كمتر از سيصدو سيزده شود. وقتى نتايج كنكور را دادند تا