ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٣ - فرجام تاريخ و انسان واپسين
خود و برون از خود برود تا معرفتى را فراچنگ آورد. و لذا در اين تفكر انسان تبديل به موجودى شد كه تلاش مىكند خود را از حقيقت هستى خود جدا كند تا بتواند جهان را محاسبه كند.
يكى از شاعران بزرگ غرب «تى. اس. اليوت» كه انگليسى زبان است در شعر معروفش وقتى به اين ويژگى غرب مىرسد مىگويد:
اين كار غربىترين گناهى است كه انسان مرتكب شد.
كدام گناه؟ گناه جدايى ميان انسان و جهان پيرامونش. اين جدايى چه اشكالى داشت كه اليوت از آن به عنوان بزرگترين گناه يا غربىترين گناه ياد مىكند. نتيجه اين جدايى، از خودبيگانگى انسان و فرو رفتن انسان در درون خود و غربت نسبت به محيط پيرامونش بود.
در جهان مدرن وقتى انسان از جهان جدا شد، قرار شد از انسان و جهان تعريف جديدى شود.
انسان چيست؟ متفكران مدرن به تدريج به اين نقطه رسيدند: انسانى كه يك لايه است و مىشود او را مشاهده كرد، چيزى جز احساسات و عواطف زودگذر ندارد. چيزى جز مجموعهاى از احساسات، تمنيات و تمايلات در او نيست. ما هر چه انسان را جستوجو مىكنيم لذتجو، قدرتجو و رفاهجوست و فراتر از اين در انسان مدرن ديگر چيزى وجود ندارد. اين انسان مىخواهد با جهان پيرامون خود برخورد كند، چه بايد بكند، چگونه برخورد كند؟
ويژگى سوم عصر مدرنيته در اينجا ظاهر مىشود. انسانى كه از همه هستى تنها چيزى به نام احساسات، تمنيات، تمايلات و خواستهاى جزئى، برايش باقىمانده تمام تلاشش اين است كه در جهان تصرف كند تا بتواند از جهان در مسير تمنيات خود بهرهجويى نمايد. كار علم مدرن در بنياد چنين هدفى بود. علم مدرن براى تصرف در محيط و براى محاسبه و اندازهگيرى اشياى بيرونى است. براى امكانسنجى و توانسنجى است تا انسان بتواند از محيط پيرامون خود آن چيزى را برگيرد كه امروز احساس مىكند و به آن ميل دارد.
اين سه ويژگى در فرهنگ مدرن، انسان مدرن را از گذشته خود و از حقيقت هستى خود جدا و بيگانه مىكند.
«وبر» جامعهشناس معروف آلمانى معتقد است دوران مدرنيته بر سه واژه يا سه مفهوم استوار است. طبيعت، تعقل و ترقى. اين سه واژه هر چند در گذشته نيز وجود داشت امّا در دوران مدرن معنايى متفاوت يافته است. از ديدگاه ماكس وبر «هستى» فرو كاهش پيدا مىكند به «طبيعت». شما ديگر بعد از دوران مدرنيته سخن از «هستى» نمىشنويد، واژه «هستى» جاى خود را به «طبيعت» مىدهد. هر جا هم سخن از هستى يا جهان است شما مىتوانيد واژه هستى يا جهان را حذف كنيد و به جاى آن طبيعت را بگذريد. پس تمام حقايق عالم در فرهنگ مدرن تبديل به واژهاى و مفهومى مىشود به نام طبيعت. واژه دوم «ترقى» است انسان آمده با اين طبيعت چه كند، چه جايگاهى نسبت به اين طبيعت دارد؟ مىگويد انسان دنبال ترقى و پيشرفت است. پيشرفت يعنى چه؟ مفهوم پيشرفت يعنى تصرف هر چه بيشتر در امكانات بيرونى براى ارضاى تمينات درونى. و واژه سوم «تعقل» است. واژه تعقل واژه آشنا و مأنوسى است اما وبر مىگويد گمان نكنيد كه امروز واژه تعقل همان چيزى است كه شما در بدو امر مىانديشيد، تعقل در دوران مدرن تعقل ابزارى است. عقلانيت به اين معناست كه انسان از خرد خود كمك مىگيرد، تا بتواند اميال درونى خود را از محيط بگيرد و در محيط تأمين كند.
سه اصل تعقل، طبيعت و ترقى پايهگذار انديشهاى در غرب مىشود و بنيادى را ايجاد مىكند كه آن را اصطلاحاً مدرنيته يا مدرنيسم مىنامند.
اين تصوير هستىشناسانه يا جهان شناسانه در ديدگاه مدرن است.