ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٢ - فرجام تاريخ و انسان واپسين
مكتبها و اديان در خصوصيات آن جهان و خصوصيات آن انسان واپسين است وگرنه همه اينها يك تيپ، يك نقطه ايدهآل و يك جامعه نمونه و انسان نمونه معرفى مىكنند. ما در اينجا مقايسهاى مىكنيم ميان آنچه كه متفكران معاصر غرب به عنوان جهان آينده مطرح مىكنند و آنچه كه در انديشه موعودگرايى اسلام و بحث مهدويت در بين همه فرق اسلامى وجود دارد. كه اگر اين موضوع را دنبال كنيد مىبينيد كه ريشهاش در مسيحيت و يهوديت هم با همين مضمون وجود دارد. براى مطالعه اين موضوع پيشنهاد مىكنم نگاهى به مبانى فرهنگ مدرن غرب داشته باشيد و مبانى اين فرهنگ را با فرهنگ اسلامى مقايسه كنيد تا از آنجا به دست بيايد كه مبانى مهدويت و موعودگرايى تا چه اندازه با آنچه كه مدرنيته غربى به عنوان آينده جهان ارائه مىكند تفاوت و فاصله دارد.
متأسفانه در بعضى از نوشتهها ديده مىشود بىتوجه به اين مبانى سراغ علائم ظهور يا علائم بعد از ظهور مىروند و دقيقاً ويژگىهايى را ارائه مىكنند كه در تفكر مدرنيته به عنوان پايان جهان و جهان آينده مطرح مىشود. حال آنكه مهدويت انديشهاى است مستقل و از نظر مبانى فكرى و ايدئولوژى از جريان مدرن و فلسفه مدرن كاملًا فاصله دارد.
در بين متفكران غرب اختلاف نظر وجود دارد كه ما مدرنيته را چگونه معنا كنيم. نخست تعريفى مختصر از مدرنيته ارائه مىكنم و سپس براساس اين تعريف و مبنا اشاره خواهم كرد كه فلسفههاى معاصر و انديشمندان معاصر در باب مبانى آينده جهان و جهان آينده چه ديدگاهى دارند و از چه پايگاهى سخن گفتهاند.
چند تعريف و چند نقطه امتياز مهم در تفكيك ميان دنياى مدرن و دنياى پيش از مدرن وجود دارد. به تعبير ديگر از مجموع مباحثى كه در باب مدرنيته صورت گرفته سه خصوصيت و سه نقطه امتياز براى مدرنيته برشمردهاند. اولين ويژگى كه براى مدرنيته برشمردهاند اين است كه فرهنگ مدرن برخلاف فرهنگهاى دينى و فرهنگهاى گذشته جهان را به جاى اينكه طولى نگاه كند در عرض و در كف مىبيند. جهان از ديدگاه مدرن ديگر چند لايه نيست؛ يك سطح و يك رويه دارد. همه چيز در جهان مدرن حقيقت است. مجازى وجود ندارد و حقيقت آن چيزى است كه شما با گوش مىشنويد، با چشم مىبينيد و با دست لمس مىكنيد.
در فرهنگ مدرن، تأمل و تفكر به معناى «رسوخ در ماهيت جهان و ماهيت انسان» وجود ندارد؛ چون ماهيتى جدا از آنچه كه هست و آنچه كه احساس مىكنيم وجود ندارد. جهان در تفكر مدرن- از زمانى كه امثال بيكن و دكارت در غرب ديدگاههاى خود را مطرح كردند- جهانى كاملًا قابل لمس و قابل محاسبه است، و لذا ديگر «انديشه» مطرح نيست، «مشاهده» است. «تدبير» نيست، «محاسبه» است. جهان را مىتوانيد با علائم رياضى نشان دهيد. اين اولين ويژگى است كه غربشناسان براى جهان مدرن نام بردهاند.
ويژگى دوم جدا كردن انسان از هستى بيرونى و جهان است. ويژگى اول اين بود كه در اين تفكر جهان لايه لايه و جهان طولى كه سر به آسمان داشت؛ همه در زمين خلاصه شده است؛ ويژگى دوم هم اين است كه بايد در همين لايه سطحى و رويى، ميان انسان و محيط پيرامونش تفكيك و تمايز قائل شد. تفكيك ميان «سوژه»(Subject) و «ابژه»(Object) مبتنى بر همين نظريه است.
انسان پيش از مدرنيته خود را با جهان همگام و هماهنگ مىديد، خود را بخشى از هستى و هستى را بخشى از خود تلقى مىكرد و با هستى مىزيست، اما در تفكر مدرن فاصلهاى عميق ميان انسان به عنوان يك «سوژه» و جهان به عنوان يك «ابژه» پديد آمد و اين انسان مأمور شد كه سراغ يك جهان بيگانه از