ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٦ - ردّ پاى ناپيدا
دوستانش كرد و گفت: تا آستانه شش فرسخ راه داريم. دو فرسخ را تا شب مىرويم و شب در روستاهاى بين راه مىخوابيم و فردا صبح دو فرسخ بعدى را مىرويم. با اين حساب، امروز كه سهشنبه است تا جمعه به امامزاده سهل مىرسيم.
محمد گفت: پس راه بيفتيم كه تا شب نشده به روستايى برسيم و خيالمان آسوده باشد.
محمود موافقت كرد و گفت: اگر چه صحرا پر از برف است اما هوا سرد نيست. آفتاب هم كه مىتابد. پس برويم كه به شب برنخوريم.
همه از جا بلند شدند و هر كس كولهبارش را بر دوش گرفت و به سمت پايين گردنه به راه افتادند.
\*\*\*
بعد از ظهر خسته و گرسنه به روستايى رسيدند كه در دل صحراى پر از برف، براى آنها پناه خوبى بود. محمود در خانهاى را زد. مرد روستايى در را به روى آنها گشود. محمود سلام كرد و گفت: ما عدهاى از طلاب مدرسه شاهزاده بروجرد هستيم كه به قصد زيارت امامزاده سهلبن على عازم روستاى آستانه اراك هستيم. هنوز راه درازى در پيش داريم و مىخواهيم بدانيم آيا در اين روستا امشب كسى به ما پناه مىدهد تا شب را به صبح كنيم و فردا بعد از نماز صبح راهى شويم؟
مرد روستايى لبخندى زد و گفت: خوش آمديد اگر مرا به ميزبانى بپذيريد كه خادم زايران امامزاده باشم، خوشحال مىشوم.
محمود و دوستانش شادمان، دعوت مرد را پذيرفتند و به خانه باصفايش رفتند. مرد با نهايت محبت، از آنان پذيرايى كرد. شب خوب و راحتى بر آنها گذشت و خستگى آن همه پيادهروى از تنشان رفت. براى نماز صبح كه بيدار شدند از پنجره اتاق، محمود نگاهى به بيرون انداخت تا وضع هوا را بسنجد و آماده حركت شوند. اما با تعجب، متوجه شد كه بيرون برف باريده و حياط خانه روستايى پر از برف شده است.
همه نمازشان را خواندند و منتظر روشن شدن هوا شدند. مرد روستايى بساط صبحانه را برايشان فراهم كرد و به اتاق آورد. ديد همگى مهياى حركت شدهاند.
با تعجب پرسيد: با اين برفى كه تمام ديشب باريده، باز مىخواهيد به راهتان ادامه بدهيد؟ قطعاً راهها همه بسته شده و اين برف تازه، همه جا را مسدود كرده است.
محمود گفت: مهم نيست. هوا خوب است و روستاها هم به همديگر متصل هستند و مىتوانيم راه را پيدا كنيم.
محمد گفت: اين دوست ما شوق زيارت دارد و هيچ چيز جلودارش نيست.
صادق گفت: ما هم با اين تعداد زياد بيش از اين صلاح نيست مزاحم شما و اهل خانهتان باشيم.
مرد روستايى گفت: اصلًا حرف از مزاحمت نزنيد. ولى بدانيد اگر راه بيفتيد ضرر مىكنيد. شما با اين راهها آشنا نيستيد. برف تازه كه ببارد همه راهها را مىپوشاند و گم شدن در صحراى پر از برف، حتمى است.
محمود جوابى نداد. صبحانه كه خوردند وسايلشان را جمع كردند و راهى شدند. صاحبخانه، شوق آنها را كه ديد اصرارى نكرد و آنها را بدرقه كرد.
مسير پر از برف بود و راه كاملًا زير برف پوشيده شده بود. اما به خاطر تابش آفتاب، نگرانى به دل راه ندادند و تا روستاى بعدى كه از دور پيدا بود، پياده رفتند.
\*\*\*
شب دوم را هم در خانه يك پيرمرد روستايى ديگر گذراندند. او هم با همان صفاى روستايى و همانند آن پيرمرد اولى از زايران امامزاده پذيرايى كرد و شب به آنها اتاق مناسبى داد تا استراحت كنند. صبح براى نماز كه بيدار شدند، هوا بدتر از روز قبل و به شدت سرد شده بود و تمام شب برف باريده بود. پيرمرد به اتاق آمد و گفت: نيازى به گفتن نيست كه هوا به شدت سرد شده و تمام شب برف باريده. به آسمان بدون ابر نگاه نكنيد. ارتفاع برف در راه خيلى زياد است. بياييد از اين سفر منصرف شويد و جان خودتان را به خطر نيندازيد. همه به محمود نگاه كردند. او حالا ديگر حكم سرپرست گروه را داشت.
محمود گفت: از محبت شما ممنونيم. اما تا مقصدمان راهى نمانده. مسافت زيادى طى كردهايم و شب جمعه و زيارت هم در پيش است. در اين يك فرسخ راه باقى مانده هم ترس از بين رفتن نيست. از طرفى اين چند روز در برف، راه آمدهايم كه شب جمعه، امامزاده را زيارت كنيم. امروز كه اينجا بمانيم ديگر ثواب زيارت شب جمعه را هم از دست مىدهيم.
پيرمرد اصرار را كه بىنتيجه ديد گفت: پس صبر كنيد هوا گرمتر شود. صبح زود سرد است.
از اتاق بيرون رفت و در را بست. او كه بيرون رفت مجتبى گفت: من فكر مىكنم تا نيامده بهتر است برويم. اگر بيايد مانع ما مىشود.
صادق گفت: پيرمرد خوش قلبى است اما بىجهت نگران است. ما جوان و نيرومند هستيم و اين يك فرسخ راه باقيمانده، راهى نيست.
رضا گفت: قسمت بيشتر و سخت راه را هم كه آمدهايم.
محمود موافقت جمع را كه ديد گفت: من هم