ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٧ - ردّ پاى ناپيدا
موافقم برويم.
صادق بلند شد تا در اتاق را باز كند اما متوجه شد از بيرون بسته شده است. محمود جا خورد و گفت:
- يعنى حاجى در را از بيرون قفل كرده؟
صادق خنديد و گفت: ترسيده ما برويم، در را بسته.
با آنكه از رفتن باز ماندند اما از اين كار پيرمرد هم خندهشان گرفت. هنوز با هم در اين باره حرف مىزدند كه از پشت شيشه در اتاق ديدند پسربچهاى به سراغ كوزهاى رفت كه در ايوان بود تا آب بردارد. محمود جلو رفت و با انگشت چند ضربه به شيشه زد. توجه پسرك جلب شد و جلو آمد. محمود گفت:
- پسرجان در ما از بيرون بسته شده. آن را باز مىكنى؟
پسر بچه كه از همه جا بىخبر بود، ظرف آبى كه از كوزه پر كرده بود، زمين گذاشت و در اتاق را باز كرد و ظرفش را برداشت و رفت. طلبههاى جوان هم اسباب سفرشان را برداشتند و از خانه پيرمرد بيرون رفتند. هنوز خيلى از خانه دور نشده بودند كه پيرمرد آنها را ديد. در حالى كه روى پشت بام برفها را پايين مىريخت متوجه رفتن طلبهها شد. جا خورد و از همانجا صدا زد: صبر كنيد. اين اصرار شما براى رفتن خيلى عجيب است. باور كنيد تلف مىشويد.
طلبهها با خنده دست تكان دادند و گفتند: نگران نباش، اتفاقى نمىافتد.
پيرمرد از پشت بام پايين آمد و دنبال آنها دويد و صدا زد: حالا كه عزمتان بر رفتن است، پس صبر كنيد تا مسيرى را به شما نشان بدهم كه بىخطر است.
آنها همانطور كه مىرفتند سر تكان مىدادند و او مسير را نشان مىداد. پيرمرد بىاعتنايى آنها را كه ديد برگشت. مسافتى كه از روستا دور شدند، متوجه شدند هر چه مىروند به يك آبادى نمىرسند و راهها كاملًا بسته است. هر چه جلوتر مىرفتند، ارتفاع برف بيشتر مىشد و گاهى تا كمر و سينهتان مىرسيد. در گودالهاى پر از برف فرو مىرفتند. لباسشان كه اصلًا مناسب اين هوا نبود، كاملًا خيس شده بود و همه به شدت مىلرزيدند. پشيمان از نشنيده گرفتن اصرارهاى پيرمرد روستايى، متوجه خطرى بزرگتر از برف شدند و آن هم رشته قنات آبى بود كه آنجا بود و برف، چاههاى اين رشته قنات را بسته بود و ترس از افتادن در چاهها هم بر مشكلات راه افزوده شد.
صادق و رضا كه جوانتر بودند و با دل و جرأت بيشترى پيش مىرفتند، از بقيه جلو زدند، اما چيزى نگذشت كه فرياد هر دو بلند شد. چنان در گودالى پر از برف فرو رفتند كه امكان بيرون آمدن برايشان نبود. همه با عجله خودشان را به آنها رساندند و دورشان جمع شدند تا كمكشان كنند. حركت و تكاپوى آنها در برف، زمين را لغزنده و خطرناك كرده بود و تا آن دو را از برف و آب گفل بيرون كشيدند، چندين بار هر كدام در برف، زمين خوردند. تمام لباس وسر و صورتشان غرق برف و آب يخزده، شده بود و وضعشان لحظه به لحظه بدتر مىشد. برف آنقدر در هم فشرده و عميق بود كه هيچ راه نجاتى وجود نداشت. تا چشم كار مىكرد صحرا پر از برف بود و هيچ اثر و نشانهاى از حيات ديده نمىشد. مقدارى كه از رشته قنات دور شدند، ابرها هم كمكم كه از راه رسيدند و به سرعت به هم پيوستند و در مدت زمان كوتاهى، هوا تاريك شد و برف و بوران شديدى شروع شد. همه لباسهايشان خيس بود و با وزش باد، از سرما مىلرزيدند. كفشهايشان در برف و گل گير كرده بود و پاهاى برهنهشان از سرما يخ زده بود و امكان راه رفتن با پاى برهنه در برف و يخ وجود نداشت. گويى هيچ اميدى به نجات نبود و همه يقين پيدا كردند كه اصرار آن مرد روستايى بدون دليل نبود و حتماً مرگ در انتظار آنهاست. مسافتى كه رفتند، محمود حس كرد پيش رفتن نه تنها هيچ مشكلى را حل نمىكند بلكه آخرين رمق را هم از همه مىگيرد و اين سرما و پاى برهنه و لباسهاى خيس، به زودى زير شلاق برف و بوران، همه را از پاى درمىآورد و هيچكس جز او مقصر نيست كه اين همه بر اين سفر و رفتن اصرار داشت. اين بود كه گفت: دوستان من بر آمدن به اين سفر اصرار كردم و هر چه مردم بين راه ما را از رفتن باز داشتند اعتنا نكردم. اكنون كه به اين مصيبت گرفتار شدهايم، من خودم را مقصر مىدانم و اگر اتفاقى براى هر كدام از شما بيفتد و من خودم جان سالم بدر ببرم، هرگز خودم را