ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٨ - بحث در خلافت
بحث در خلافت
تحقيقاتى كه درباره اين موضوع (خلافت) انجام دادهام نشان مىدهد كه مردم آن روز طرح فرهنگى و روشمند اسلامى نداشتند. مسأله در نظر آنان اين بود كه پيامبر، صلّىاللَّهعليهوآله، از دنيا رفته و ما بايد براى رهبرى جامعه فردى را تعيين كنيم حال هر طورى كه بود، بود. بايد گفت: مسأله اين نيست كه راه و روشى به فردى تحميل شده باشد. موضوع اين است كه فرد راه و روشى تحميل كند. به همين خاطر است امام على، عليهالسلام، مىفرمايد:
عمر راه خود را پيمود (و پيش از تهى كردن جامه) امر خلافت را در جماعتى قرار داد كه مرا يكى از آنها گمان نمود. پس بارخدايا از تو يارى مىطلبم براى شورايى كه تشكيل شد و مشورتى كه نمودند چگونه مردم مرا با (ابوبكر و عمر) مساوى دانسته و درباره من شك و ترديد نمودند تا جايى كه با اين اشخاص (پنج نفر اهل شورا كه عمر براى تعيين خلافت پس از خود تشكيل داده بود) همرديف شدهام.[١]
حال، چه معيارى براى جداسازى اين افراد از يكديگر وجود دارد؟ آنان چه علم و آگاهى دارند؟ فرهنگشان چيست؟ جهادشان چه مىباشد؟ چه نزديكى روحى و فكرى با رسول خدا دارند؟
هنگامى كه اين مسأله را از ديدگاه علمى بررسى مىكنيم، درستى گفتار امام صادق، عليهالسلام، را درمىيابيم كه فرمود: على، عليهالسلام، فرمود: من كجا و آنان كجا!؟ آن زمانى كه پيامبر، صلّىاللَّهعليهوآله، حضرت على را براى جانشينى خود آماده مىكرد و مسائلى به آن حضرت مىآموخت كه هيچ كس نسبت به آنها آگاهى نداشت، مردم در همان زمان شنيده بودند كه پيامبر، صلّىاللَّهعليهوآله، درباره حضرت على، عليهالسلام، فرمود: من شهر علم هستم و على دروازه آن و على با حق است و حق با[٢] على و هر كس من مولاى اويم پس[٣] اين على مولاى اوست و ياعلى! تو براى من به منزله هارون براى موسى هستى جز اينكه بعد از من هيچ پيامبرى نخواهد بود خداوند[٤] متعال مىفرمايد:
إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً.[٥]
و نيز مىفرمايد:
إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ.[٦]
همچنين مىفرمايد:
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ.[٧]
بنابراين على، عليهالسلام، براى خودش ناراحت نمىشد بلكه اندوه او براى اسلام بود. آن حضرت در آخر خطبه شقشقيه مىفرمايد:
پس مردى از آنها از حسد و كينهاى كه داشت، دست از حق شسته به راه باطل قدم نهاد (مراد سعدبن ابى وقاص، كه پس از قتل عثمان هم با آن حضرت بيعت ننمود) مرد ديگرى به دليل دامادى و خويشى خود با عثمان از من اعراض كرد (مراد عبدالرحمان بن عوف است كه شوهر خواهر مادرى عثمان بود) و همچنين دو نفر ديگر (طلحه و زبير كه از رذالت و پستى) موهن و زشت است نام ايشان برده شود.[٨]
وقتى كه حضرت اميرالمؤمنين به خلافت رسيد مينهاى دسيسه و توطئه بر سر راه آن حضرت كاشته شده بود. حضرت على، عليهالسلام، در اين زمينه مىفرمايد:
چون بيعتشان را قبول و به امر خلافت مشغول گشتم، جمعى (طلحه و زبير و ديگران) بيعت مرا شكستند و گروهى از زير بار بيعتم خارج شدند. بعضى (معاويه و ديگر كسان) از اطاعت خداى بيرون رفتند. گويا مخالفان نشنيدهاند كه خداوند مىفرمايد: تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِينَ لا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ.[٩]
سوگند به خدا آنان اين آيه را شنيده و حفظ كردهاند ليكن دنيا در چشمهاى ايشان آراسته و زينت آن، آنان را فريفته است.[١٠]
پس امام بر موضع قبلى خود