ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١١ - ٣ مرا به اين و آن محتاج مكن!
مثل آن كه آسمان را بر سر من زدند (نه از آن جهت كه او قبول نكرد بلكه از مظلوميت آقا اميرالمؤمنين على، عليهالسلام) به حرم مشرف شدم و خطاب به آن حضرت عرض كردم: چقدر شما مظلوميد؟ يكى از ارادتمندان و شيعيان شما كتابى را در فضايل و حقانيت شما نوشته است و يكى از ارادتمندان و خدمتگزاران شما هم مىخواهد بخواند و به ديگران برساند. اين كتاب پيش يكى از شيعيان و ارادتمندان شما و در محيط شيعيان شماست و در كنار قبر مطهرش، اما باز هم او از اين كار ابا دارد. براستى كه مظلوم تاريخ و قرنهايى.
آن مرحوم فرمودند: حال گريه عجيبى داشتم. به طورى كه تمام بدنم تكان مىخورد. ناگهان در قلبم افتاد كه فردا صبح به كربلا برو! به مجرد خطور اين خطاب در قلبم، ديدم حال بكاء از ميان رفته و يك شادابى مرا گرفته است. هر چه به خودم فشار آوردم كه به آن حال خوش و گريه و درد دل ادامه دهم؛ ديدم هيچ نمىتوانم و بكلى آن حال رفته و تنها يك مطلب در دل من جايگزين شده است به كربلا برو!
از حرم مطهر به منزل آمدم. صبح به اهل منزل گفتم: قدرى صبحانه به من بدهيد، مىخواهم به كربلا بروم گفتند.: چرا وسط هفته مىرويد و شب جمعه نمىرويد؟
گفتم: كارى دارم. به كربلا رفتم و يكسره به حرم مطهر حسينى مشرف شدم. در حرم مطهر به يكى از آقايان محترم اهل علم برخوردم. خيلى محبت و احوالپرسى كردند. گفتند: آقاى امينى! چه عجب، وسط هفته به كربلا آمدهايد؟ زيرا رسم علما آن بود كه پنجشنبهها مشرف شوند تا زيارت شب جمعه را درك كنند.
گفتم: كارى داشتم! گفت: آقاى امينى، ممكن است از شما خواهشى كنم؟ گفتم: بفرماييد!
گفت: تعدادى كتاب نفيس از مرحوم والد باقى است كه بدون استفاده مانده و تقريباً محبوس است، بياييد ببينيد، اگر چيزى به درد شما مىخورد به صورت امانت ببريد و بعد برگردانيد گفتم: كى بيايم؟
گفت: من امروز كتابها را بيرون مىآورم و آماده مىكنم. جناب عالى فردا صبح براى صرف صبحانه به منزل ما تشريف بياوريد. هم صبحانه صرف كنيد و هم كتابها را ملاحظه بفرماييد.
قبول كردم و رفتم مقدار بيست و چند جلد كتاب روى هم گذاشته بود. من تا نشستم دست دراز كردم و اولين كتاب را كه برداشتم، ديدم نسخهاى بسيار پاكيزه، نفيس و جلد شده مجدول از كتاب الصراط المستقيم است. حالت گريه شديدى به من دست داد. صاحب خانه علت را جويا شد. من قضيه كتاب را در نجف نقل كردم. ايشان هم از لطف الهى به گريه افتادند، كتاب مذكور و چند جلد كتاب نفيس ديگر را به امانت دادند و مدت سه سال نزد من بود تا بعد از به انجام رسيدن كارم به شخص مذكور بازگرداندم.
٣. مرا به اين و آن محتاج مكن!
علامه امينى از روز اول كه به نجف آمدند، تصميم گرفتند، بر اينكه نسبت به وجوه شرعيه و سهم امام رضا، عليهالسلام، و يا ساير وجوهات دخالت نكرده و از آن راه امرار معاش نكنند. مىفرمودند:
من هنگامى كه به نجف آمدم يك مقدارى پول داشتم بعداً تمام شد و در نجف رسم بود افرادى كه از هر شهرى مىآمدند اسامى آنها به وسيله نماينده آن شهر يادداشت مىشد تا اگر پولى از آن شهر براى آقا فرستاده شد، بين طلاب آن شهر تقسيم گردد. اين آقا آمد پيش من و به من گفت: من اسم شما را نوشتم و شما از ماه آينده اين قدر از من حقوق مىگيريد. ولى شما بايستى از يكى از اين مراجع اجازه بگيريد كه به اين مرحله رسيدهايد كه مىتوانيد صرف وجوهات نماييد.
من از اين موضوع خيلى ناراحت شدم و به حرم مطهر اميرالمؤمنين، عليهالسلام، مشرف شدم و عرض نمودم يا على! من آمدهام در جوار شما درس بخوانم، مرا به اين و آن محتاج مكن! اگر مىتوانى مرا بپذيرى و قبول كنى و تأمين نمايى من هم مىمانم و شما را خدمت مىكنم. ايشان فرمودند از آن لحظه تا هنگام بازگشت از نجف حقوق شرعيه و وجوهات از كسى نگرفتم.
\*. به نقل از كتاب: ٣٢٠ داستان از معجزات و كرامات امام على، عليهالسلام، عباس عزيزى.