ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٠ - ٢ الهامى از اميرالمؤمنين، عليه السلام
يادى از نويسنده الغدير
اشاره: نام علامه امينى، قدّسسرّه، و كتاب گرانسنگ او الغدير پيوند ناگسستنى با موضوع ولايت اميرمؤمنان على، عليهالسلام، پيدا كرده است و همانند واقعه غدير در تاريخ جاودان شده است و اينهمه نبوده است مگر به خاطر صفا، اخلاص و ارادت بىنظير او به اهلبيت عصمت و طهارت، عليهمالسلام، بويژه مولاى متقيان على، عليهالسلام، در ايام عيد ولايت با ذكر چند خاطره ياد اين شيفته ولايت را گرامى مىداريم.
١. توسل
علامه امينى، به نقل از يكى از موثقين فرمودند:
در بغداد كنفرانسى از علما و شخصيتهاى برجسته برپا شده بود و مرا نيز به مناسبتى دعوت كرده بودند. وقتى وارد سالن شدم ديدم همه صندليها اشغال شده است و صندلى خالى نيست كه بر آن بنشينم. عبايم را وسط سالن پهن كرده و روى آن نشستم. (گويا تعمدى در كار بود كه به ايشان اهانت شود) در اين ميان پسر بچهاى سراسيمه وارد سالن شد تا مرا ديد گفت: هو هذا (او همين است)
سپس بيرون رفت. من ترسيدم كه جريان چيست، نكند كاسه زير نيمكاسهاى باشد (بعد معلوم شد مادر آن بچه غش كرده و قبلا دعانويسى كه عمامهاى شبيه به عمامه علامه امينى داشته، دعا نوشته و مادر او خوب شده است. حالا بچه خيال كرده كه آن دعانويس همين آقاست) بعد همراه بچه شخصى آمد و از من پرسيد: آقا شما دعا مىنويسى؟ گفتم: آرى مىنويسم!
آن گاه كاغذى برداشتم و در آغاز آن بسم الله الرحمن الرحيم و سپس آيهاى از قرآن را نوشتم و كاغذ را پيچيدم و به او دادم و گفتم ان شاء الله خوب مىشود. بعد كه رفت گوشه عبايم را به صورتم انداختم و متوسل به مولى على، عليهالسلام، شدم و با گريه عرض كردم: ألسلام عليك يا مولاى يا أميرالمؤمنين! در اين جلسه آبروى مرا حفظ كن در ميان اين افرادى كه حتى اجازه نشستن روى يك صندلى را به من ندادند؛ يا على! دستم به دامنت.
ناگهان ديدم بچه پريد به داخل سالن و گفت مادرم خوب شد. آنگاه مجلسيان به نظر احترام به من نگريستند و مرا با سلام و صلوات در بهترين جايگاه آن سالن نشاندند.
٢. الهامى از اميرالمؤمنين، عليهالسلام
علامه امينى فرمودند: وقتى الغدير را مىنوشتم خيلى مايل بودم كتاب الصراط المستقيم را هم ببينم. شنيده بودم نسخه خطىاش در نجف نزد شخصى است، خيلى مايل بودم ايشان را ببينم و تقاضا كنم كتاب را امانت بدهند كه مطالعه كنم و سپس برگردانم. يك شب اوايل مغرب كه مىخواستم به حرم مطهر مشرف شوم، ديدم همان شخص با يكى دو نفر از علما در ايوان مطهر نشسته و مشغول صحبت است. خدمت ايشان رفتم و بعد از احوالپرسى تقاضاى خود را اظهار كردم. عذرهايى آورد، من گفتم: اگر مىخواهى به من امانت ده و اگر نمىشود به بيرونى منزلت مىآيم و همان جا مطالعه مىكنم و اگر اين را هم قبول نداريد در دالان منزلت مىنشينم و مطالعه مىكنم.
گفتند: خير نمىشود. در نهايت آن شخص گفت شما هيچ گاه اين كتاب را نخواهيد ديد. علامه امينى فرمودند: