ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٨٠ - فرشته نجات
فرشته نجات
شيداسادات آرامى
سكوت اضطراب آورى همه جا را فرا گرفته بود. هيچ كس حرفى نمى زد. همه منتظر بودند تا هر چه زودتر حكم خوانده شود[١]. قاضى كه بر مسند قضاوت نشسته بود؛ ردا را كه از شانه اش افتاده بود روى دوش گذاشت و زيرچشمى به جمعيتى كه روبرويش نشسته بودند نظر انداخت، سپس نگاهش را روى چهره پريشان جوان نشاند و گفت: خب، جوان؛ مى بينى كه اينها همگى شهادت دادند كه اين زن نه تنها مادر تو نيست، بلكه تاكنون همسرى براى خود اختيار نكرده، پس بهتر است بيش از اين وقت محكمه را نگيرى و به احترام اين جايگاه به دروغ خود اعتراف كنى وگرنه ...
جوان از جاى برخاست و در حالى كه دستانش را از نگرانى به هم مى فشرد گفت: جناب قاضى! آنها دروغ مى گويند. همگى دست به يكى كرده اند كه مرا گناهكار جلوه دهند ... تك تك آنها خود شاهدند كه من پسر اويم ... بارها ايشان را ديده ام ... آنها از خويشاوندان مادرى ام به حساب مى آيند.
- ساكت باش جوان! آيا تو فكر مى كنى اين چهل و يك نفر دروغ مى گويند و تنها تو راست مى گويى؟
- تحقيق كنيد جناب قاضى! قسم مى خورم كه جز سخن راست بر زبان جارى نكرده ام. او مادر من است. او مرا ٩ ماه در شكم نگه داشت و پس از تولد ٢ سال كامل مرا از شير خود سيراب كرد. من زير بال مهر و محبت او پرورش يافته ام. حرفم را باور كنيد.
قاضى دستى به ريش بلند و پرپشتش كشيد و پرسيد: آيا شاهدى دارى كه ادعايت را ثابت كنى؟
جوان سرش را به زير انداخت كه ناگهان صداى زن در فضاى محكمه پيچيد: يا احكم الحاكمين! از شما مى خواهم هر چه زودتر اين جوان دروغگو را به سزاى اعمالش برسانيد تا ادب شود و از اين پس به ديگران تهمت نزند. او اگر شاهدى هم بياورد باز هم گواهان من ٤٠ تن هستند. اى قاضى! نمى خواهم بيش از اين بازيچه دست او باشم.
خويشان زن نيز به زمزمه از قاضى خواستند تا رأى را اعلام كند. بعد از لحظه اى همهمه، سكوت بار ديگر بر فضا سايه افكند. قاضى سينه اش را صاف كرد و با صداى رسا گفت: ... چون اين جوان، بر زنى بيگانه دروغ بسته و شاهدى نيز براى تأييد سخنش ندارد، دروغگو شناخته شده و حد دروغگو در موردش اجرا مىشود ...
با اشاره قاضى، مأموران با حلقه ريسمانى به طرف جوان آمدند، دستانش را محكم بستند و در حالى كه بازوانش را گرفته بودند از محكمه بيرون بردند. صداى استغاثه جوان همچنان از دالان شنيده مى شد: من دروغگو نيستم ... مادر! ... مادر چرا خاموشى، ببين فرزندت را مىبرند. كجاست آن مهربانى تو كه بر سرم دست نوازش مىكشيد؟ ... مادر! ...
جمعيت نيز زن را با احترام و عزت ميان خود گرفتند و براى ديدن اجراى حكم به دنبال مأموران به راه افتادند.
آسمان صاف بود و خورشيد مدينه پرتوهاى داغ و طلايى خود را بىمنّت به روى مردم شهر مىپاشيد. جوان با شرمندگى به اطراف نگريست، بازار شلوغ بود و باربرها طبقهاى خرما را بر سر گذاشته و كنار بساط خرمافروشها خالى مىكردند. كودكان نيز دور نخلها دستانشان را به هم حلقه كرده و بازى مى كردند. در سويى ديگر زنان مشكهاى خالى را به دست گرفته بودند و به طرف چاههاى اطراف مدينه مى رفتند. برخى جوانها نيز كه عرقچين بر سر بسته و از آبيارى نخلستانها برمى گشتند با ديدن جوان كه در مقابل مأموران مقاومت مى كرد، مى ايستادند و به او خيره مى شدند ... هنوز خيلى از محكمه دور
\*. برگرفته از كتاب قضاوتهاى اميرالمؤمنين.