ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٩١
صلّىاللَّهعليهوآله، در صدد تعيين جانشين براى خود مىباشد.
بنابراين غير از معناى «اولى به تصرف» معناى ديگرى در اينجا متناسب نيست.
قرينه سوم، اينكه پيامبر (ص) در اخر خطبه فرمودند: «الله اكبر بر اكمال دين و اتمام نعمت و رضايت پروردگار به رسالت من و ولايت على بن ابىطالب بعد از من» به خوبى دلالت دارد بر اينكه مقصود از مولى معناى اولويت بر مردم و خلافت مىباشد؛ زيرا رضايت خدا به ولايت على، (ع) را در سياق رضايت او به رسالت خود قرار داده و ولايتى كه در گذار رسالت قرار مىگيرد به معناى خلافت بر مردم است.
در اين عبارت قرينه ديگرى نيز دلالت دارد كه پيامبر (ص)، على، عليهالسلام، را بر خلافت نصب كردهاند و آن كلمه من بعدى مىباشد؛ زيرا اين كلمه احتمال اينكه ولايت به معنى دوستى يا نصرت باشد، منتفى ساخته و معناى اولى به تصرف را متعين مىسازد.
پرسش ششم:
بعضى از كسانى كه دلالت حديث بر ولايت على، عليهالسلام، را پذيرفتهاند چنين گفتهاند: قبول داريم كه مقصود از مولى اولويت به امامت است ليكن چون حديث نسبت به زمان امامت تعرضى ندارد؛ پس مقصود اين است كه على، عليهالسلام، را به عنوان خليفه آينده معرفى مىكنم و آن هنگامى است كه مردم با او بيعت كنند و اين معنى هيچ منافاتى با خلافت سه نفر ديگر ندارد و بدين ترتيب احترام صحابه گرانقدر پيامبر نيز حفظ مىشود.[١]
جواب:
اولًا، اگر پيامبر، صلّىاللَّهعليهوآله، مىخواستند على، عليهالسلام، را به عنوان خليفه چهارم معرفى كنند پس چرا اسمى از خليفه اول و دوم و سوم نبردند در حالى كه تعيين خليفه اول در آن زمان كه چيزى به وفات پيامبر نمانده بود لازمتر از خليفه چهارم بود.[٢]
ثانياً، از اينكه كسى ابتدا از مرگ قريب الوقوع خود خبر دهد، سپس ولايت خود را نسبت به مردم به آنها يادآورى كند و بعد شخصى را به عنوان جانشين خود انتخاب كند، استفاده مىشود كه آن شخص جانشين بلافصل او مىباشد.
ثالثاً، لازمه ابن معنا اين است كه على بر خلفاى ثلاثه ولايت نداشته باشد در حالى كه عمربن خطاب در روز غدير تصريح كرد كه:
به به يا على! گوارا باد تو را كه مولاى هر مرد و زن مومن گرديدى.[٣]
كه بخوبى دلالت دارد كه اميرالمؤمنين على، عليهالسلام، مولاى همه مسلمانان در تمام اعصار و زمانها مىباشد و ولايت او منحصر به مدت كوتاه خلافت آن حضرت نمىشود.
پىنوشتها:
[١٣]. ر. ك: الامينى، عبدالحسين بن احمد، الغدير، ج ١، ص ٣٦٢.
[١٤]. ر. ك: شرفالدين الموسوى، سيد عبدالحسين، همان، ص ٢٧٨.
[١٥]. ر. ك: همان، ص ٢٢٢.
[١٦]. ر. ك: همان، ص ٢٨٢.
[١٧]. ر. ك: الامينى، عبدالحسين بن احمد، همان، الغدير، ج ١، ص ٣٧٠.
[١٨]. ر. ك: شرفالدين الموسوى، سيد عبدالحسين، همان، ص ٢٨٥.
[١٩]. ر. ك: ناظمزاده قمى، سيداصغر، همان، ص ٦١٨.