ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٨٢ - فرشته نجات
را براى چه مى خواهد؟ ...
افكار حاضرين به جايى نرسيده بود كه صداى قدمهاى غلام، نگاهها را به سوى در كشاند. قنبر نفس نفس زنان وارد شد و كيسه ها را به دست مبارك حضرت داد. جمعيت با چشمانى مضطرب و متعجب ماجرا را دنبال مى كردند.
اميرالمؤمنين، عليهالسلام، چند قدم كوتاه به سمت جوان برداشت، دستش را گرفت و نزديك زن برد، پس فرمود: من، اين زن را به عقد اين پسر در مى آورم و اين ٤٠٠ درهم را مهريه اش قرار مى دهم. بيا جوان! اين پولها را بگير و به همسرت ده، او از هم اكنون همسر رسمى توست. جوان بى آنكه از موضوع سر در بياورد امر او را اطاعت كرد. گوشه دامان زن را گرفت و آهسته گفت: برخيز به خانه رويم زن خشمناك برخاست، دامانش را از چنگ او بيرون كشيد، اول به حاضرين سپس به على، عليهالسلام، نگريست و گفت: الامان يابنالحسن! معلوم است چه مى كنى؟ آيا مرا به عقد پسرم درمى آورى؟ حضرت، عليهالسلام، كه با اين قضاوت به آسانى اعتراف زن را به دست آورده بود، چيزى نفرمود. اما قاضى برآشفت و گفت: اما تو كه مى گفتى، فرزندى ندارى؟
زن با گوشه روانداز اشك چشمانش را پاك كرده و گفت: نمىخواستم، اما مجبور شدم. آنها مرا وادار كردند. اين خويشانم كه امروز نيز شهادت دروغ دادند. در اين وقت از شرم به زمين چشم دوخت و ادامه داد: سالها پيش به عقد مردى پست و فرومايه اى درآمدم، مردى كه هر چه از ناپاكى اش بگويم كم گفته ام. بعد از مدتى اين پسر را به دنيا آوردم. اما هميشه شرم داشتم كه بگويم اين كودك فرزند همان مرد است. يا على! اين جوان راست مى گويد، فرزند من است، محبتش در دلم جا دارد. راستش را بخواهيد بتازگى از طرف خويشانم مورد فشار قرار گرفتم. آنها به من اطمينان دادند ك در همه حال مرا كمك خواهند كرد. تا او را از خود دور كنم ... زانوان لرزان زن خم شد و در حالى كه شانه هايش از شدت گريه تكان مى خورد، گفت: يا على! من بناچار او را از خود راندم، خداوند آگاه است كه دلم در بند عشق اوست ... زن آغوش خود را باز كرد و جوان خود را ميان دستهاى گشوده او قرار داد.
محكمه رفته رفته از جمعيت خالى مى شد، على، عليه السلام، همراه با قنبر پيش از بقيه رفته بودند. قاضى نفس عميقى كشيد و گفت: اگر على نبود، من هلاك مى شدم[١]
پىنوشتها:
[١]. قاضى عفمر
[٢]. لو لا على لهلك عمر.