ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٨١ - فرشته نجات
نشده بودند كه نگاه جوان به قامت افراشته مردى كه از روبرو به آنها نزديك مىشد افتاد. مرد، عمامه اى سبز به سر بسته بود و پيراهن بلندى عربى بر اندامش خودنمايى مى كرد. ابروهايى به هم پيوسته و چشمانى كاملًا مشكى و درشت داشت. و صورتش چون قرص ماه مى درخشيد.
نگاه نافذ و مهربانش در نگاه مضطرب جوان گره خورد. برق اميد در چشمانش درخشيد. بلافاصله خود را از دست مأموران رها كرد و به دامان مرد آويخت: يا على جان! كمكم كن! من بى گناهم. حضرت على، عليهالسلام، دستش را روى شانه جوان گذاشت و با مهربانى فرمود: مگر چه اتفاقى افتاده؟
- ياعلى! مرا براى حد مى برند. اما من دروغ نگفته ام. آنها مكر كرده اند. حق مرا بگير ياعلى!
- جوان! اول جريان را تعريف كن تا بدانم چه شده؟
جوان به سمت جمعيت اشاره كرد و گفت: آن زن مادر من است. تمام زحمات و سختى را براى من متحمل شده اما اكنون كه جوان نورس شده ام، فرزندى مرا انكار مى كند ... حضرت على، عليه السلام، به مأموران و گواهان فرمود: به محكمه برگرديد.
\*\*\*
زمان زيادى از بازگشت آنها به محكمه نگذشته بود. على، عليه السلام، بدقت سخنان طرفين را گوش داد و پس از اندكى تأمل سرش را بلند كرد و در حالى كه حاضران را از نظر مى گذراند، فرمود:
قضاوتى كنم كه خدا و رسول، صلّىاللَّهعليهوآله، را خشنود كنم. پس به غلامى كه در گوشهاى ايستاده بود رو كرد و فرمود: قنبر! به خانه برو و چهارصد درهم از مال خودم را بياور. قنبر بسرعت بيرون رفت. همه منتظر بودند تا ببينند حضرت چه خواهد كرد. جوان موهاى پيشانى اش را كه از عرق خيس شده بود كنار زد و به حضرت خيره شد. سؤالات مختلفى در ذهنش چرخ مىخورد. يعنى مىخواهد با آن پولها چه كند؟ شايد مىخواهد مرا از نظر مالى كمك كند تا براى خود كارى دست و پا كنم. اما از كجا مىداند كه من نيازمندم؟ ... زن هم كه هنوز در را ورانداز مىكرد پييراهنش را جمع كرد و در حالى كه مىنشست، پيش خود گفت: نكند مى خواهد پولها را به قاضى بدهد تا از گناه پسرك درگذرد ... نه ... فكر نكنم ... على هرگز از اجراى حكم خدا جلوگيرى نمىكند. او معتقد است همه در برابر قانون مساويند، هنوز يادم نرفته روزى كه براى شكايت به محكمه رفته بود، كنار مرد مسيحى نشست و از قاضى خواست تا به آن دو به يك چشم نگاه كند و بينشان قضاوت كند. پس پولها