ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٢ - ثمره مقدس
آسمان بلند كرد و زير لب گفت:
- خدايا! احمد از تو آب مى خواهد نه طلا!
و دلو را رها كرد و تمام اشرفى ها را به چاه ريخت و دوباره آن را بالا كشيد. دلو پر از آب خنك و گوارا بود. آب را نوشيد و بر حسين، عليه السلام، سلام فرستاد. با ذكر نام حسين، عليه السلام، دلش لرزيد و بى اختيار به سوى كربلا پر كشيد. دست خودش نبود. همجوارى نجف با كربلا، او را زياد دلتنگ حسين، عليه السلام، مى كرد.
به سوى حجره درس به راه افتاد. شاگردانش همه جمع بودند و آماده شنيدن درس استادشان مقدس اردبيلى. مقدس اما دلش بيقرار شده بود. مير علام با ديدن استاد از جا برخاست و به دنبال او همه طلبه ها به احترام مقدس بلند شدند؛ اما حس كردند حال استادشان مثل هر روز نيست و نيامده كه درس بدهد. مير علام پرسيد:
- حالتان خوب نيست؟
مقدس سرى تكان داد و گفت: نمى دانم ... دلم هواى كربلا كرده. چه كسى با من راهى كربلاست؟
نام كربلا دل همه را لرزاند و لبخند زدند. ميرعلام با شادمانى گفت: نيكى و پرسش؟ چه كسى دلش هواى كربلا نمى كند؟ يعنى امروز درسمان تعطيل است؟
مقدس جواب داد: بله ... امروز دلم اينجا قرار ندارد. حس مى كنم بايد بروم. هر كس دوست دارد با من بيايد همه استقبال كردند و در حجره را بستند و پياده راهى كربلا شدند. با گذشتن از كوچه پس كوچههاى خاكى نجف و عبور از دروازه شهر، از دوردستها، نخلها و بيابانهاى خشك كربلا كه ديده شد مقدس اردبيلى شروع به زمزمه كرد. اشك مىريخت و نجوا مى كرد. طلبه جوانى كه صداى خوشى داشت و از شاگردان مقدس بود، شروع به روضه خواندن كرد و بقيه همصدا با مقدس اشك مىريختند و زمزمه مى كردند. نخلهاى غبار گرفته و غمگين و بيابانهاى خشك و بى آب و علف دل مقدس را آتش زده بود. انگار اين بيابان هرگز بعد از آن فاجعه خونبار و مظلومانه، نبايد روى سرسبزى و نشاط را به خود مى ديد كه بعد از گذشت صدها سال از عاشوراى ٦١ همچنان غم گرفته و ماتم زده بود.
مقدس اردبيلى و طلبه هاى همراهش گريه كنان و نجواكنان به كربلا رسيدند و از دور كه گنبد و بارگاه امام حسين، عليه السلام، را ديدند، ناله يا حسين از دلهايشان برخاست. حرم بسيار شلوغ بود و جمعيت موج مى زد. مقدس رو به همراهانش گفت: ما اهل همين دياريم و زود به زود زيارت كربلا نصيبمان مى شود. اما اين زوار آرزومند از راههاى دور و با زحمت آمده اند. داخل حرم نمى شويم تا مزاحم حال آنها نباشيم. بياييد همين جا، گوشه صحن رو به حرم مىايستيم و حرف دلمان را مى زنيم.
همه طلبهها پذيرفتند. مى دانستند مقدس رعايت حال همه را مى كند، چه رسد به حال زائران تشنه و آرزومند كربلا. همانجا كنار صحن دور هم حلقه زدند. مقدس پرسيد:
- آن طلبه جوان خوش صدا كه بين راه برايمان روضه مى خواند كجا رفت؟
يكى از طلبه ها نگاهى به جمعيت انداخت و گفت: آقا همراه ما بود. اما در شلوغى صحن و سرا نمى دانيم كجا رفت. شايد متوجه حرف و قرار شما نشد و براى زيارت به حرم رفت.
مقدس هنوز جوابى نداده بود كه مرد عربى از بين جمعيت راه را باز كرد و جلو آمد و رو به مقدس گفت:
- ملا احمد! مى خواهى چه كنى؟
مقدس جواب داد: مى خواهم زيارت اربعين امام حسين، عليه السلام، را بخوانم.
مرد عرب گفت: كمى بلندتر بخوان من هم گوش كنم.
مقدس اردبيلى نگاهش به سمت بارگاه حسين، عليه السلام، پر كشيد و خواند:
- السلام على ولى اللَّه و حبيبه ...
طلبه ها همصداى مقدس زمزمه كرده و اشك مى ريختند و مرد عرب هم گوش مى داد و يكى دو جا در زيارت توجه مقدس را به نكاتى جلب كرد. زيارت كه تمام شد. مقدس انگار كه هنوز سيراب نشده باشد رو به طلبه ها كرد و گفت:
- اين طلبه پيدا نشد؟ نيامد؟
گفتند: نه آقا ... نمى دانيم كجا رفته؟ حتماً در شلوغى جمعيت ما را گم كرده است.