ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٣ - ثمره مقدس
مرد عرب رو به مقدس كرد و پرسيد: مقدس اردبيلى چه مى خواهى؟
مقدس جواب داد: طلبه اى از رفقايمان بين راه برايمان روضه مى خواند. حالا نمى دانم كجا رفته. مى خواستم اينجا هم برايمان روضه بخواند.
مرد عرب پرسيد: مقدس مى خواهى من برايت روضه بخوانم؟!
مقدس گفت: بله! اگر بلدى بخوان!
مرد عرب نگاهى به حرم ابى عبداللَّه الحسين، عليه السلام، كرد و از همان طرز نگاهش دل مقدس لرزيد و منقلب شد. مرد صدا زد: يا اباعبداللَّه نه من و نه اين مقدس اردبيلى و طلبه هاى همراهش، هيچ كدام يادمان نمى رود آن ساعتى كه خواستى از زينب جدا شوى!
صدايش آنقدر گرم و دلنشين بود كه آتش به جان مقدس زد و صداى ناله و گريه جمع بلند شد ... و يك وقت مقدس به خود آمد و ديد مرد عرب بين آنها نيست و آنها همچنان اشك مى ريزند و حسين، عليه السلام، را صدا مى كنند بى اختيار با دو دست بر سر خود زد و ناليد: اين مرد عرب، مهدى فاطمه بود و احمد! تو نفهميدى چه كسى برايت روضه خواند ...
\*\*\*
خورشيد عمر پر بركت و عزيز مقدس اردبيلى رو به غروب بود و همه شاگردان و فرزندان و دوستانش دور او جمع شده بودند. مير علام بيش از بقيه بيقرار بود و گريه مى كرد و سر او را در بغل گرفته بود.
مقدس آهسته و با زحمت گفت: چرا بيقرارى مى كنى؟ آرام باش!
ميرعلام زمزمه كرد: اينها نمى دانند چه كسى را از دست مى دهند.
مقدس لبخند كمرنگى زد و گفت: تو به من قول دادى.
ميرعلام گفت: مطمئن باش. سالهاست بر سر قولم هستم ... برايت آب فرات آورده ام ...
و دستش را زير سر مقدس گذاشت تا او را براى نوشيدن آب فرات بلند كند. اما مقدس امتناع كرد. رويش را برگرداند و گفت: نه ... من آب فرات نمى نوشم.
ميرعلام با گريه گفت: چه چيزى بهتر از آب فرات ...
مقدس سر تكان داد و گفت: نه مولا و سيد من حسين، عليه السلام، قبل از شهادت از آب فرات ننوشيد، من چطور قبل از مرگم از آب فرات بنوشم؟
قطره هاى اشك ميرعلام روى محاسن سفيد مقدس چكيد و مقدس بدون نوشيدن آب فرات، شهادتين را بر زبان جارى كرد و چشمان مهربان و پر فروغش را براى هميشه بر هم گذاشت.
\*\*\*
ميرعلام حس مى كرد بار سنگين راز مقدس اردبيلى از روى دوشش برداشته شده اما بار غمى سنگين جاى آن را گرفته است. خواب از چشمانش رفته بود و به آن شب فكر مى كرد و به اينكه ديگر فرصتى نيست تا سر كلاس درس مقدس بنشيند و پاسخهايى را بشنود كه امام زمان، عليهالسلام، به او داده بود و اميرالمؤمنين، عليه السلام، برايش حل كرده بود ...
از دفن مقدس اردبيلى در يكى از حجره هاى صحن مطهر حضرت على، عليه السلام، برگشته بود و باور نمى كرد كه او را ديگر نخواهد ديد. گريه آرام آرام پلكهاى ميرعلام را سنگين كرد و خواب رفت ...
در خواب ديد روبروى حرم اميرالمؤمنين، عليه السلام، ايستاده است كه مقدس اردبيلى با چهره اى نورانى و لباسى سفيد و زيبا از حرم حضرت بيرون آمد. جلو دويد و شادمان از ديدن استاد مهربانش، دست او را گرفت و بوسيد. در خواب مى فهميد كه مقدس از دنيا رفته است.
پرسيد: آقا ... چه كرده اى كه به اين حال نيكو مهمان على، عليه السلام، هستى؟
مقدس لبخند شيرينى زد و گفت: بازار اعمالمان اينجا كساد و كالايمان بى مشترى است و هر چه كردم به حالم نفعى نداشت مگر ولايت و محبت صاحب اين قبر، اميرالمؤمنين على، عليه السلام، ...
ميرعلام از خواب بيدار شد. تصوير سيماى نورانى مقدس پيش چشمانش زنده و روشن، نقش بسته بود. جاى غم سنگين از دست دادن استادش را حسى شيرين از سرانجام و آخرت او پر كرده بود، همينكه مقدس اردبيلى ميهمان مولايش على، عليه السلام، شده بود و ...