ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢١ - ثمره مقدس
برنگشته بود. صداى در خانه كه بلند شد از جا كنده شد: شايد احمد برگشته باشد.
در را كه باز كرد مرد غريبه اى را پشت در ديد كه افسار چهارپايى را در دست داشت و بر پشت آن يك بار آرد گندم بود. مرد سلام كرد و گفت: مقدس اردبيلى در مسجد كوفه اعتكاف دارد و اين آرد گندم را براى شما فرستاده. زن بهت زده به آن همه آرد گندم مرغوب نگاه كرد: احمد؟ ... احمد خودش فرستاده؟ از كجا آورده؟ مرد سرى تكان داد: نمى دانم. به من گفته اند اينها را براى شما بياورم.
زن كنار رفت و مرد بار آرد را بزحمت كنار ديوار حياط گذاشت و رفت. زن نگاهى به آرد انداخت. سفيد و نرم و مرغوب بود. هرگز چنين آرد خوبى را در كوفه و نجف آن هم در اين قحطى نديده بود.
مقدس از در خانه كه داخل شد، بوى نان تازه گندم به مشامش خورد، از تعجب اندكى درنگ كرد. زن به استقبالش آمد و سلام كرد. مقدس جواب او را داد و پرسيد: بوى نان تازه از كجا مى آيد؟
زن خنديد: از مطبخ من! دستت درد نكند. آردى كه فرستاده بودى بچه ها را از گرسنگى نجات داد. مقدس نگاهى به زن انداخت و گفت: من فرستادم؟ من آرد فرستادم؟
زن با اطمينان خاطر گفت: تو كه رفتى مردى آمد و گفت كه تو در مسجد كوفه معتكف شده اى و اين آردها را هم براى ما فرستاده اى. آرد مرغوب گندم آن هم يك بار پر.
دل مقدس لرزيد: من؟ ... من؟ ... تو فكر نكردى من اينهمه آرد گندم مرغوب آن هم در اين قحطى و گرانى، از كجا آورده ام؟
زن به خود آمد چشمان مقدس پر از اشك شد پرسيد: همه آردها را نان پخته اى؟
زن جواب داد: نه، آرد خيلى زياد است. من فقط به اندازه رفع گرسنگى بچه ها نان پختم.
مقدس سرى تكان داد و گفت: مقدارى از آنها را در كيسه اى بريز و به من بده.
زن شرمنده از رفتارى كه با شوهرش كرده بود، متوجه منظور او شد و به خودش اجازه نداد حرفى بزند. كيسه اى را پر از آرد كرد و به مقدس داد. مقدس كيسه را برداشت و از خانه بيرون رفت تا سراغ پسر بچه هاى يتيم و گرسنه اى برود كه از او نااميد شده بودند.
سر راهش آرد گندم را به خانه پسر بچه ها برد و راهى نجف شد تا بعد از روزهاى اعتكاف در مسجد كوفه به كلاس درسش برود. جلوى حجره درس كه رسيد ايستاد. راهى كه آمده بود او را تشنه و خسته كرده بود و با اين حال نمى توانست خوب درس بدهد و بحث و گفتگو كند. حالش هم هنوز از آن لطف پنهان خداوند به فرزندان گرسنه اش، منقلب بود. جداى از اين بدون سلامى به بارگاه اميرالمؤمنين، عليه السلام، هم هيچوقت درسش را شروع نمى كرد. راهش را به سمت روضه مقدس على، عليه السلام، كج كرد و وارد صحن و سراى حضرت شد. سلامى داد و به سمت چاه آبى كه در صحن بود رفت. دلو را به چاه آب انداخت و آن را بالا كشيد. اما حس كرد خيلى سنگين است. چند لحظه مردد ماند كه آن را رها كند يا بالا بكشد. با خودش فكر كرد: آب كه اينقدر سنگين نيست. پس چرا ...
دلو را به زحمت بالا آورد اما آنچه در آن بود، آب نبود بلكه دلو پر از اشرفى طلا و دينار بود! چند لحظه به دلو پر از طلا نگاه كرد. حس كرد گلويش از تشنگى مى سوزد. سر به