ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٤ - عروس باغ سيب
همه بايد بروم ...
سايه مطبوع و خنك درختان و بوى خوش سيب جان و روح محمد خسته و تنها را زنده كرده بود. صداى بلبل از هر گوشه باغ به گوش مى رسيد و پروانه هاى سفيد در همه جا پرواز مى كردند. با ديدن اين همه زيبايى در آن باغ با خودش گفت: كاش به جاى بيل زدن بى حاصل روى آن زمين كوچك و كاشتن يونجه مى توانستم صاحب فقط چندتا از اين درختان سيب باشم. سيد اين همه درخت داشته باشد و من ... و به خودش نهيب زد. محمد! يادت رفت براى چه كارى آمده بودى! به انتهاى باغ كه رسيد، ديد سيد در سايه درختان سيب، بر روى فرش كوچكى نشسته و به تعقيبات نماز مشغول است. با ديدن محمد، پيش پايش بلند شد. محمد سلام كرد و گفت: قبول باشد. سيد جواب سلامش را داد و گفت: قبول حق. خوش آمدى جوان. خسته نباشى.
- دلخسته نباشيد سيد! مزاحم نمازتان شدم.
- نه ابدا. تمام شده بود. داشتم سجاده ام را جمع مى كردم. كه هستى و چه مى خواهى؟
- نامم محمد است. در همسايگى باغ شما زمين كوچكى دارم كه در آن كار مى كنم. ساعتى پيش تازه ناهارم را خورده بودم كه در جوى آبى كه از باغ شما مى گذرد و به زمين من مى رسد، سيب سرخى را ديدم. آن سيب را ناخواسته خوردم. اما ... اما بعد پشيمان شدم و ... و فكر كردم از كجا معلوم كه صاحبش راضى باشد. آمدم تا بپرسم راضى هستيد يا نه و اگر نيستيد چه كنم كه راضى شويد. حاضرم پول آن را بپردازم يا در ازاى آن هر كارى كه شما بگوييد بكنم.
حرفهايش كه تمام شد، نفس راحتى كشيد و منتظر جواب ماند. سيد صميمانه به رويش لبخند زد و گفت: كاش پسرى مثل تو داشتم ...!
و بعد بى آنكه به چشمان محمد نگاه كند، سجاده اش را جمع كرد و يك سبد كوچك پر از سيب را پيش روى او گذاشت و گفت: نوش جان كن. سيبهايش شيرين و آبدار است. مى گويم برايت غذا هم بياورند تا كاملا گرسنگى ات رفع شود
محمد شرمنده گفت: نه سيد! راضى به زحمت نيستم. باور كنيد با همان سيب سير شدم. اصلا گرسنگى به اين زحمت و مزاحمت كه براى شما پيش آمد رجحان داشت. اميدوارم حلالم كنيد. ديگر رفع زحمت مى كنم. سيد دست محمد را گرفت و گفت: كجا؟!
- به مزرعه مى روم. هنوز خيلى كار مانده كه بايد تا غروب انجام بدهم.
سيد، محمد را وادار به نشستن كرد و گفت: مگر من گفتم كه راضى هستم؟
رنگ از روى محمد پريد. به زانو بر زمين فرود آمد و ناليد: از همين مى ترسيدم.
سيد محكم و آمرانه گفت: حالا سيبى بخور تا ببينم ...
- نه ... نه نمى خواهم. بگوييد چه كنم تا راضى شويد.
سيد نگاهش را از محمد دزديد و به سيبهاى سرخ داخل سبد انداخت و گفت: رضايت من به اين سادگى نيست. بالاخره سيب صاحب داشت و تو بايد اول مى پرسيدى، بعد مى خوردى، نه اينكه اول بخورى و بعد بپرسى!
محمد در نهايت شرمندگى در خود فرو رفت. ديگر آن همه زيبايى و صفاى باغ در نظرش جلوه اى نداشت. فقط دلش ى خواست سيد بگويد راضى ام و او را خلاص كند. اما هيبت نگاه سيد او را وادار به نشستن كرده بود. در حاليكه سيد رضايت هم نمى داد. آمد بگويد: ولى اينهمه درخت و اينهمه سيب، آن وقت به خاطر يك سيب ... اما حرفى نزد. سيد اضطراب محمد را كه ديد گفت: بگو بدانم اهل كجايى؟
محمد همانطور سر به زير گفت: اهل روستاى «نيار» كه در چند فرسخى اردبيل است.
- زندگى ات با كشاورزى مى گذرد؟
- بله! زمين كوچكى دارم كه از پدربزرگم براى پدرم به ارث رسيده. او ديگر ناتوان شده و نمى تواند كار كند و من به جاى او كار مى كنم. خانه كوچكى در «نيار» هم داريم كه پدر و