ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٥ - مهمان سرزده
مهمان سرزده
در روزگار مرجعيت حضرت آيتالله سيد جمالالدّين گلپايگانى (ره) حدود پانزده نفر از شيعيان براى زيارت حضرت اميرالمؤمنين (ع) وارد «نجف اشرف» مىشوند و چون مكانى را براى استراحت نداشتند، تصميم مىگيرند براى شام و استراحت به منزل مرجع تقليدشان، يعنى آيتالله سيد جمال گلپايگانى بروند. حدود دو ساعت بعد از مغرب، در منزل ايشان را مىكوبند؛ ايشان در را باز مىكنند و چون كسى در منزل نبوده و غذايى هم براى پذيرايى نداشتند، نگران مىشوند. به هر حال ميهمانان را به داخل دعوت مىكنند و براى تهيه غذا از منزل خارج مىشوند.
امّا تمام مغازهها و بازارچه منتهى به حرم بسته است و راهى براى تهيه شام نيست؛ بنابراين ايشان وارد صحن مبارك حضرت امير (ع) مىشوند و مقابل پنجره فولاد مىايستند و بعد از عرض ادب عرضه مىدارند: يا جدّا! مهمان آمده و من راهى براى پذيرايى ايشان ندارم؛ خودتان عنايتى بفرماييد.
سپس، از حرم خارج مىشوند تا به منزل برگردند، ناگهان در بين راه، مغازهاى را مىبينند. مغازهدار مىپرسد: آقا! چيزى مىخواستيد؟ ايشان نزديك مىروند و مىگويند: مهماندار شدهايم و مقدارى برنج و روغن و لپه مىخواستم. مغازهدار نيز برنج و روغن و لپه را آماده مىكند و مىگويد: چيز ديگر هم مىخواستيد؟
آقاى گلپايگانى مىگويند: گوشت هم نداريم.
مغازهدار مىگويد: ما گوشت هم داريم و بلافاصله گوشت را آماده مىكند و بعد آقاى گلپايگانى مىفرمايند: براى طبخ غذا هيزم هم نداريم. مغازهدار مىگويد: هيزم هم داريم و يك بسته هيزم هم مىآورد. آيتالله سيدجمال گلپايگانى مىگويند: الآن پول همراهم نيست. مغازهدار مىگويد: ما شما را قبول داريم؛ الآن لازم نيست. بعد مغازهدار كه مىبيند ايشان توان حمل اين همهچيز را ندارند، كسى را صدا مىزند و به او مىگويد: همه اين چيزها را براى آقا ببريد در منزلشان.
شاگرد مغازهدار هم همه آن برنج و گوشت و ... را داخل پارچه مىگذارد و تا منزل آقاى گلپايگانى مىآورد. آيتالله سيد جمال گلپايگانى نيز از ميهمانها مىخواهد كه غذايى براى خود فراهم كنند و ميل كنند.
صبح روز بعد، وقتى ميهمانىها خداحافظى مىكنند و مىروند، آقاى گلپايگانى مقدارى پول تهيه مىكنند و مىروند تا بدهى خود را بپردازند. بازارچه را تا آخر مىروند و آن مغازه را پيدا نمىكنند. براى بار دوم و سوم نيز طول بازارچه را مىگردند؛ امّا آن مغازه را نمىبينند. يكى از بازارىها مىگويد: آقا دنبال چيزى مىگرديد؟ مىفرمايند: بله؛ مغازهاى بود كه شب گذشته از آن برنج و روغن، لپه، گوشت و هيزم تهيه كردم. الآن هرچه مىگردم، آن مغازه نيست.
بازارى مىگويد: اينجا همه پارچهفروش هستند. علاوه بر آن، چنين مغازهاى در نجف اشرف وجود ندارد كه هم برنج و لپه داشته باشد و هم گوشت و هيزم. شما اشتباه مىكنيد.
اينجا است كه حضرت آيتالله سيدجمال گلپايگانى متوجّه لطف و عنايت حضرت امير (ع) مىشوند.
اين ماجرا، حاوى درسهاى آموزنده بسيارى است؛ از جمله مهماننوازى و توجّه به پذيرايى مناسب از مهمان، توسّل به اهلبيت (ع) در همه مشكلات مادّى و معنوى، توجّه به پرداخت بدهى و تسريع در آن.