ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥١ - بيان معراج پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم از زبان آن حضرت و اهل بيت عليه السلام
او تمام دنيا قرار داشت و برگهاى از نور در دستش بود كه بر آن كلماتى نوشته شده بود و اصلًا به طرف چپ و راست نگاه نمىكرد؛ بلكه دائماً به آن ورقه نظر مىانداخت؛ در حالىكه چهرهاش گرفته و محزون بود. از جبرئيل سؤال كردم: اين فرشته كيست؟ گفت: «فرشته مرگ است كه دائماً در حال جان گرفتن است»، به او سلام و احوال پرسى كردم و او من و امّتم را بشارت به نيكى و بهشت داد. از او پرسيدم: چگونه جان انسانها را مىگيرى؟ گفت: «خداوند، دنيا را (مانند درهمى كه در كف شما باشد) در اختيار من گذاشته و من كاملًا به آنها تسلّط دارم و بنابراين هيچ خانهاى نيست؛ مگر آنكه من در روز، پنج مرتبه به آن خانه نگاه مىكنم و هرگاه عمر كسى به پايان رسيده باشد (نام او از آن صفحه نور محو مىشود)، جان او را مىگيرم و وقتى بازماندگان ميّت بر او گريه مىكنند، مىگويم: گريه نكنيد. من سراغ تك تك شما مىآيم و كسى را باقى نمىگذارم.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مىفرمايند: «به جبرئيل گفتم: مرگ خيلى سخت است. گفت: «اوضاع بعد از مرگ، از خود مرگ سختتر و سنگينتر است.» از آن فرشته گذشتيم تا اينكه به دستهاى رسيديم كه در مقابل آنها ظرفى از گوشت پاكيزه و خوش طعم و ظرفى گوشت گنديده و فاسد قرار داشت و آنها از گوشت فاسد مىخوردند و گوشت سالم را كنار گذاشته بودند. از جبرئيل پرسيدم: اينها چه كسانى هستند؟ جبرئيل گفت: «كسانى هستند از امّت تو كه روزى و مال حلال را رها كردهاند و از مال حرام استفاده مىكنند.»
در مسير راه به فرشتهاى عجيب برخورد كردم؛ زيرا نصف بدن او از يخ و نصف ديگرش از آتش بود؛ درحالى كه نه آتش، يخ را آب مىكرد و نه يخ آتش را خاموش مىنمود. اين فرشته با صداى بلند مىگفت: اى خدايى كه آتش و يخ را در كنار هم قرار دادى و نزديك كردى، بدون آنكه آتش، يخ را و يخ، آتش را خاموش كند، قلبهاى بندگان مؤمنت را به هم نزديك بگردان. در ادامه راه با دو فرشته ملاقات كردم كه يكى بلند مىگفت: خدايا! هركس در راه تو مالش را خرج مىكند، عوض خوب عطا بفرما و ديگرى با صداى رسا مىگفت: خدايا! هركس بخيل است و مالش را براى خودش نگه مىدارد، مالش را تلف بنما.
سپس حركت كرديم تا اينكه به گروهى رسيديم كه لبانى مانند لبهاى شتر داشتند. گوشت پهلوهايشان را قيچى مىكردند و مىخوردند. از جبرئيل پرسيدم: اينها كيانند؟ گفت: «كسانى هستند كه عيبجويى مىكنند و ديگران را مسخره مىنمايند.» سپس به جمعى برخورد نموديم كه سرهايشان را محكم به سنگ مىكوبيدند. پرسش كردم: اين گروه چه كسانى هستند؟ گفت: «افرادى هستند كه نماز مغرب و عشا را نخوانده مىخوابند.» از آنجا گذشتيم تا اينكه به جمع ديگرى رسيديم كه در دهانشان آتش مىريختند و از پايين بدنشان خارج مىشد. جبرئيل گفت: «اينها كسانى هستند كه مال بچّههاى يتيم را مىخورند.» از آن محل رد شديم تا اينكه دستهاى را ديدم كه شكمهاى بزرگى داشتند كه نمىتوانستند از زمين برخيزند. جبرئيل گفت: «اينها افرادى هستند كه ربا مىخورند و روز و شب آنها را آتش فرا مىگيرد.» به گروهى از زنان برخورديم كه آنها را با سينههايشان آويزان كرده بودند. پرسيدم: اينها چه كردهاند؟ جبرئيل گفت: «زنانى هستند كه خودشان را براى مردان نامحرم زينت مىكردند و اولاد زنا را به همسرانشان نسبت مىدادند و زنانى هستند كه بى اجازه شوهر از خانه خارج مىشدند.»
در ادامه مسير، به فرشتگان بىشمارى رسيديم كه داراى صورتهاى گوناگون و صداهاى مختلف بودند و هر كدام با لغتى خدا را حمد و ستايش و تسبيح مىكردند.»
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم مىفرمايند:
«به [آسمان دوم] صعود كردم. در آنجا دو مرد شبيه هم ديدم. از جبرئيل پرسيدم: اين دو نفر كيستند؟ گفت: «اين دو، حضرت عيسى و يحيى هستند كه پسر خاله يكديگرند.» با آنها احوالپرسى كردم و آنها در حقّ من و امّتم دعا كردند. [به آسمان سوم] رفتيم و مردى خوش سيما و بسيار زيبا را مشاهده كردم. پرسيدم: او كيست؟ جبرئيل گفت: «حضرت يوسف است.» [در آسمان چهارم] با حضرت ادريس ملاقات كردم و با او سخن گفتم و او در حقّم دعا كرد. سپس با فرشتهاى