ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٢ - بيان معراج پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم از زبان آن حضرت و اهل بيت عليه السلام
برخورد كردم كه بر تختى نشسته بود و فرماندهى هفتاد هزار فرشته را بر عهده داشت كه هر فرشته نيز سرپرست هفتاد هزار فرشته بود. در دلم افتاد كه اين فرشته بايد روح باشد. (فرشتهاى كه در قرآن نامش آمده، تَنَزَّلُ الملائكةُ وَ الرُّوح) او به احترام من برخاست و تا قيامت ايستاده است. [در آسمان پنجم] حضرت هارون، برادر حضرت موسى را ديدار كردم و با او احوالپرسى نمودم. [در آسمان ششم] حضرت موسىبن عمران را ديدم در حالىكه قامتى بلند داشت و مىگفت: «بنىاسرائيل گمان مىكنند برترين فرزندان آدم هستند؛ درحالىكه اين مرد (به من اشاره مىكرد) برترين انبياء نزد خداست.» [سپس به آسمان هفتم] صعود كردم. در آنجا به هيچ فرشتهاى برخورد نكردم؛ مگر اينكه مىگفت: «يا محمّد صلى الله عليه و آله و سلم! حجامت كن و امّتت را دستور بده حجامت كنند.» در آنجا، مردى را ديدم كه موى سر و ريش او سياه متمايل به سفيدى بود. پرسيدم: «اين مرد كيست؟» جبرئيل گفت: «او حضرت ابراهيم است كه كنار بيت معمور قرار گرفته و اينجا جايگاه تو و پرهيزكاران از امّت توست.» در ادامه بازديد از آسمان هفتم، به فرشتهاى برخورد كردم كه مانند خروس بود. گردنى كشيده و بالهايى بلند و صدايى رسا داشت و هنگام سحر بالهايش را به هم مىزد و گردنش را مىكشيد و با صداى بلند مىگفت: «سُبحانَ اللهِ المَلِكِ القدُّوسِ، سُبحانَ اللهِ الكَبيرِ المُتَعالِ، لا الهَ الّا اللهُ الحَىُّ القَيُّومُ» زمانىكه او مشغول به تسبيحات مىشد، تمام خروسهاى روى زمين، از او پيروى مىكردند و هنگامى كه ساكت مىشد، تمام خروسها ساكت مىشدند.
در ادامه راه، به بهشت رسيدم كه دم درب آن نهرى بود به نام كوثر و جويبارى به نام رحمت كه از آب كوثر نوشيدم و با آب رحمت، غسل كردم. سپس وارد بهشت شدم. در اطراف بهشت، خانه من و اهل بيت من ساخته شده بود. خاك بهشت مانند مُشك خوشبو بود. انواع غذاها و نوشيدنىها و ميوهها در آنجا موجود بود؛ از جمله در بهشت، درختى بود كه اگر پرنده تيزپروازى مىخواست تنه درخت را دور بزند، در مدّت هفتصد سال نمىتوانست و هيچ منزل و كاخى در بهشت نبود؛ مگر اينكه برگى (روايت ديگر شاخهاى) از اين درخت در آن موجود بود. پرسيدم: اين درخت چيست؟ جبرئيل گفت: «درخت طوبى است كه خداوند مىفرمايد:
«طُوبى لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآب؛ خوشا به حالشان و سرانجامى خوش دارند»
سپس در ادامه، آنقدر راه پيمودم تا به مقام قرب الهى رسيدم. عرضه داشتم: پروردگارا! هديهاى به من عطا فرما. خطاب رسيد: «به تو دو كلمه و جمله كه در عرشم نوشته شده است، عطا مىكنم:
«لا حَولَ وَ لاقُوَّةَ الّا بِااللهِ العَلىِّ العَظيمِ وَ لامَنجى مِنكَ الّا الَيكَ؛
هيچ توان و نيرويى جز توان و نيروى خداوند بلندمرتبه بزرگ نيست و هيچ راه نجاتى از آن نيست جز راهى كه به سوى اوست.»
سپس در محضر بارىتعالى با تمام فرشتگان آسمان نماز جماعت برپا داشتم. آنگاه خداوند نمازهاى روزانه را بر من واجب فرمود.»
امام باقر عليه السلام مىفرمايند:
«زمانىكه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم به آسمان صعود كرد و بالا رفت، بر تختى از ياقوت قرمز كه مزيّن به زبرجدّ سبز شده بود و فرشتگان، آن را حمل مىكردند، قرار گرفت. جبرئيل به او گفت: «يا محمّد صلى الله عليه و آله و سلم! اذان بگو.» پيامبر گفت: اللهاكبر اللهاكبر. فرشتگان نيز تكبير گفتند. حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمودند: «أشهَدُ أَن لا اله الا الله» فرشتگان نيز گفتند: «ما نيز به وحدانيّت خدا شهادت مىدهيم.» پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم گفت: «أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُالله» فرشتگان گفتند: «ما شهادت مىدهيم كه تو فرستاده خدا هستى.» ملائكه از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم پرسيدند: «با وصىّ خودت، على عليه السلام چه كردى؟» پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمودند: «او را درميان پيروانم به عنوان جانشين معيّن كردم.» فرشتگان گفتند: «خوب كسى را خليفه و جانشين خود قرار دادى! آگاه باش كه خداوند اطاعت او را بر ما واجب كرده است.» سپس به سوى آسمان دوم بالا رفت. فرشتگان در آنجا مثل آنچه كه فرشتگان در آسمان اوّل با او گفتند، به سخن پرداختند. زمانىكه به آسمان هفتم رفت، حضرت عيسى عليه السلام را ملاقات كرد. عيسىبن مريم به او سلام كرد و از حضرت على عليه السلام پرسيد. پيامبر خدا فرمود: «او را جانشين خود نمودم.» حضرت عيسى عليه السلام گفت: «انسان خوبى را جانشين خود قرار دادى. آگاه باش خداوند اطاعت او را بر فرشتگان واجب كرده است.» سپس حضرت موسى عليه السلام و انبياى ديگر را ملاقات كردم. همه آنها، آنچه حضرت عيسى به من گفته بود، گفتند. حضرت رسول پرسيد: «پدرم حضرت ابراهيم كجاست؟» گفتند: «او در بهشت مراقب بچّههاى شيعيان على عليه السلام است.»
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مىفرمايند: «داخل بهشت شدم. ديدم او كنار درختى نشسته كه داراى پستانهايى مانند پستانهاى گاو است كه اطفال كوچك شيعيان (كه در طفوليّت از دنيا رفتهاند) از آنها شير مىنوشند و هرگاه اين پستانها از دهان اطفال جدا مىشود، مجدّداً آن را در دهان آنها قرار مىدهد. نزد حضرت ابراهيم رفتم و بر او سلام كردم. جواب سلام داد و پرسيد: «على عليه السلام را چه كردى؟» گفتم: او را در زمين جانشين خود قرار دادم، فرمود: «خوب جانشينى براى خود قرار دادى. اينها اطفال شيعيان على عليه السلام هستند كه از خدا خواستم من را سرپرست آنها قرار دهد. به درستى كه هر بچّهاى كه از اين درخت جرعهاى مىنوشد، طعم ميوه و نوشيدنىهاى بهشت را مىيابد.»[١]
پىنوشتها:
(١). سوره اسراء، آيه ٨
(٢). «بحارالانوار»، ج ١٨، حديث ٢٨ و ٢٩، ص ٢١٦.
(٣). همان، جلد ١٨، ص ٣٠٤- حديث ٧ از كتاب «إثبات المعراج»، ص ١٣٩.