ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٠ - بيان معراج پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم از زبان آن حضرت و اهل بيت عليه السلام
كرديم تا اينكه به «بيتالمقدّس» رسيديم. داخل مسجد شدم؛ در حالىكه جبرئيل در كنارم بود. درون مسجد، حضرت ابراهيم و موسى و عيسى و جمع زيادى از انبياء جمع بودند. اذان و اقامه براى نماز گفته شد. زمانى كه صفها آماده شد، جبرئيل بازوى مرا گرفت و امام جماعت قرار داد و نماز جماعت خوانده شد.
سپس سه جام كه يكى شير و ديگرى آب و ديگرى شراب بود، آماده شد. در همين حال شنيدم گويندهاى مىگويد: اگر آب را بگيرى، امّتت غرق مىشوند و اگر شراب را انتخاب كنى، خودت و امّتت گمراه مىگرديد و اگر شير را برگزينى، تو و امّتت هدايت خواهيد شد. بنابراين من شير را گرفتم و نوشيدم. جبرئيل به من گفت: «تو و امّت تو رستگار شديد.» سپس گفت: «در مسير راه چه ديدى و چه شنيدى؟» گفتم: از طرف راست صدايى شنيدم؛ ولى به آن توجّهى نكردم. گفت: «اگر جواب مىدادى و التفات مىكردى، تمام امّتت يهودى مىشدند. ديگر چه شنيدى؟» گفتم: صدايى از طرف چپم شنيدم. گفت: «اگر پاسخ داده بودى، همه پيروانت مسيحى مىشدند.» جبرئيل گفت: «چه چيزى مقابلت ظاهر شد؟» گفتم: زنى كه زيورآلات فراوان داشت؛ ولى با او صحبت نكردم و توجّه ننمودم. جبرئيل گفت: «اگر تكلّم مىكردى، امّت تو دنيا را بر آخرت مقدّم مىكردند.»
به جبرئيل گفتم: هنگام حركت، صداى مهيبى شنيدم كه مرا ترساند. اين صداى چه بود؟ جبرئيل جواب داد: «سنگى در كنار و لبه جهنّم قرار داشت كه درون جهنّم افتاد و مدّت هفتاد سال در حركت به طرف قعر جهنّم بود و الآن به انتهاى جهنّم رسيد كه اين صدا از آنجا برخاست.»
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم مىفرمايند: «به راهمان ادامه داديم تا اينكه به آسمان دنيا رسيديم. نگهبان آن فرشتهاى بود كه نامش اسماعيل بود و زير فرمان او هفتاد هزار فرشته بود كه هر فرشتهاى نيز هفتاد هزار فرشته سرباز داشت. به جبرئيل امين گفت: چه كسى با توست؟ گفت: «محمّد صلى الله عليه و آله و سلم.» پرسيد: به پيامبرى رسيده و مبعوث گرديده؟ گفت: «بله.» سپس درِ آسمان را به روى ما گشود. من به او نزديك شدم و سلام كردم و براى او طلب مغفرت كردم. او نيز به من سلام كرد و طلب مغفرت كرد و گفت: آفرين بر برادر و پيامبر صالح و درستكار.
هنگام ورود به آسمان، فرشتگان زيادى را ملاقات كردم كه همه خندان بودند و چهرهاى شاداب داشتند تا اينكه به فرشتهاى برخورد كردم كه هيكل و جثّهاى بزرگ و چهرهاى زشت و ظاهرى خشمگين و غضبناك داشت. به جبرئيل گفتم: اين كيست كه من از او ترسيدم؟ گفت: «حق دارى بترسى و ما هم از او ترسناكيم؛ زيرا او مأمور آتش جهنّم است كه نامش مالك است و از وقتى كه خدا او را مأمور جهنّم نموده، خندان نشده و هر روز به خشم و غضبش نسبت به دشمنان خدا و گناهكاران اضافه مى شود.» به جبرئيل گفتم: آيا مىشود جهنّم را ببينم؟» جبرئيل به او دستور داد و او گوشهاى از درب جهنّم را باز كرد كه ناگهان شعلهاى بزرگ از درون آن بلند شد و فوران كرد كه نزديك بود مرا در برگيرد. به جبرئيل گفتم: درپوش را بگذارد. امر كرد و مالك جهنّم، درپوش را گذاشت.
آنگاه به حركت در آسمان دنيا (آسمان اوّل) ادامه داديم تا اينكه مردى را با هيكلى خيلى بزرگ و صورتى گندمگون ملاقات كردم. پرسيدم: اين كيست؟ جبرئيل گفت: «پدرت حضرت آدم است.» پس به او سلام كردم و او نيز سلام كرد و گفت: «آفرين بر پسر و پيامبر صالح كه در زمانى صالح مبعوث گرديدى!»
به فرشتهاى برخورد كردم كه بر روى تختى نشسته بود و بين دو پاى