آزادى و دين سالارى - سبحانى، شيخ جعفر - الصفحة ٦٠
و به دنبال دليل آن است و لذا به خاطر اثبات مدعاى خود همه اصول عقلى و فلسفى را ناديده مىگيرد، از آنجا كه او خواهان آزادى مطلق انسان است و كمال را در آزادى مطلق مىداند ازاينجهت وابستگى انسان را به خدا نوعى ملعبه تلقى مىكند و در تصور خود با نفى آن به مقصود خود مىرسد.
٢. با نفى خدا نيز آزادى مطلق انسان تأمين نمىشود، مسلّما نه! زيرا خصوصيات وجودى او به گونهاى است كه تكوينا محدوديت آفرين است، او نمىتواند بدون وسيله در هوا بپرد، يا هر نوع غذا و شرابى را بخورد يا بنوشد، زيرا اين نوع آزادى به قيمت مرگ او منتهى مىشود، اگر اين نوع محدوديتهاى تكوينى با آزادى او سازگار است، محدوديت وابستگى او به خداى جهان نيز با آزادى او منافاتى نخواهد داشت و همگى از خصيصه وجود انسان سرچشمه مىگيرد، زيرا وجود امكانى او بدون علت، امكانپذير نيست.
٣. سارتر تصور كرده علم پيشين خدا از انسان سلب آزادى مىكند، و به افعال بشر ضرورت و ناچارى مىبخشد، درحالىكه از نظر فلسفى اين نظريه منحط، كاملا مردود است، بلكه خواهان آزادى در مقام عمل اين انديشه را مطرح مىكنند و مىگويند:
|
مىخوردن من حق ز ازل مىدانست |
گر مىنخورم علم خدا جهل بود |
|