اسلام و کثرت گرايي ديني - لگنهاوزن، محمد - الصفحة ٤١ - کثرت گرايي ديني نجات شناختي
اين ارتباط زماني به وجود آمد که او کرسي فلسفه دين را در سال ١٩٦٧ در دانشگاه بيرمنگهام پذيرفت. در نتيجه دل مشغولي اجتماعي و نيز فعاليتهاي ضد نژاد پرستي اش عضوي از جامعه کثرت گرايي ديني شد. او نمي توانست حکم سنتي مسيحيت را مبني بر اينکه دوستان غير مسيحي اش نمي توانند به نجات برسند، بپذيرد. کثرت گرايي ديني عملي در زندگي هيک او را به اين ديدگاه رهنمون کرد که آموزه مربوط به الهيات مسيحي نسبت به واقعيات جديدي که او خود به تجربه دريافته بود، عقبتر است؛ ولي کثرت گرايي ديني او صرفاً کوششي براي پيدا کردن جايي در بهشت براي دوستان غير مسيحي اش نبود، زيرا با تأملش درباره ظرفيت و توان غير مسيحيان براي دستيابي به نجات، به اين امر سوق داده شد که بنياني ترين تعاليم مسيحيت را به زير سؤال برده و الهيات مسيحي نويني را تبيين کند که با کثرت گرايي ديني سازگار باشد.
هيک به جاي آموزه مسيحيت درباره نجات، به برداشت عامتر و مجردتري دست يافت که بر اساس آن نجات صرفاً تحولي انساني محسوب مي شود و وقوع آن زماني است که انسان از زندگي خود محورانه به زندگي اي معطوف شود، که در آن، حقيقت نهايي محور است، صرف نظر از اينکه اين حقيقت نهايي را خدا، برهما،[١] نيروانا[٢] و يا تائو[٣] بنامند. اگر به نجات با اين ديده بنگريم، به نظر مي رسد که ديگر جايي براي نقش مخصوص و تجسد حضرت مسيح عليه السلام در اعتقادات مسيحي باقي نماند. حضرت مسيح عليه السلام صرفاً سبب و وسيله اي است در ميان اسباب ديگر که موجبات تحول شخصي را فراهم مي کند، تحولي که جهت آن به سوي حقيقت نهايي است. هيک از اين نتيجه خجل نبود، بلکه شايد بحث انگيزترين آثار او در ميان متکلمان
[١] Brahman
[٢]- nirvana
[٣]- Tao