نظريه حقوقى اسلام - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٣٩ - ٢ تلازم در ناحيه تشريع
نمىشود، مگر اين كه به نفع او حقى ثابت مىشود. آن گاه حضرت به يك مطلب اعتقادى اشاره مىفرمايند: اگر بنا باشد فردى نسبت به ديگران حق داشته باشد، ولى ديگران نسبت به او حق نداشته باشند، چنين كسى فقط خداى متعال است. تنها او سزاوارترين كس به داشتنِ حق يكجانبه است و ديگران نسبت به او هيچ حقى ندارند؛ چه اين كه عالَم و آدم و هر آنچه از موجودات تصور شود، همه متعلق به او است. اما خداى متعال حتى در اين مورد نيز «حق طرفينى» يا تناسب حق و تكليف را رعايت فرموده است. وقتى براى خودش حقى قرار داده است، متقابلا براى مردم نيز عليه خودش حقى را قرار داده است.
اهل تحقيق و كسانى كه در مباحث اعتقادى كار مىكنند با اين پرسش آشنا هستند كه: آيا ممكن است مخلوق بر خدا داراى حق باشد؟ پاسخهاى مفصل و گستردهاى براى اين پرسش ارايه شده كه خلاصه آنها اين است كه هيچ كس خود به خود بر خدا حقى ندارد، ولى خداى متعال از روى فضل و احسان براى بندگان حقوقى را نسبت به خودش قرار داده است؛ مثلا خداى متعال بر خود واجب گردانيده كه مؤمنان را يارى كند: وَ كانَ حَقًّا عَلَيْنا نَصْرُ الْمُؤْمِنِينَ [١]= و يارى كردن مؤمنان بر ما فرضاست.
در جاى ديگر مىفرمايد، خداى متعال بر خويش واجب گردانيده كه بندگانش را مشمول رحمت قرار دهد: وَ إِذا جاءَكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِآياتِنا فَقُلْ سَلامٌ عَلَيْكُمْ كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلى نَفْسِهِ الرَّحْمَة[٢]= و چون كسانى كه به آيات ما ايمان دارند نزد تو آيند، بگو: درود بر شما، پروردگارتان رحمت را بر خويش واجب گردانيده است.
همان طور كه گذشت، «حقوق» به عنوان يك سلسه مفاهيم اعتبارى، قابل جعل و قرارداد است. اولين قرارداد يا قانون، قانونى است كه خداى متعال براى خويش «حق» را قرار داد و آن اين است كه: من بر بندگانم حق دارم، مىتوانم به آنها امر و نهى و تكليف نمايم و آنان مكلّف به اطاعت هستند. منشأ اين حقِ قانونى يا تشريعى، همان مالكيت حقيقى خدا نسبت به همه موجودات است. نعمتهاى بىشمار را در اختيار انسان قرار داد و شرايط عمل را براى آدميان فراهم ساخت. در مقابل حق خويش، حقى نيز براى بندگان قرار داد و آن پاداش مضاعف
[١] روم (٣٠)، ٤٧. [٢] انعام (٦)، ٥٤؛ برخى آيات مشابه ديگرى كه در آنها خداى متعال عليه خويش حقوق يا نعمتهايى را براى بندگان واجب گردانيده است از اين قرار است: انعام (٦)، ١٢؛ بقره (٢)، ١٨٧ و مائده (٥)، ٢١.