نظريه حقوقى اسلام - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٣٥٨
به خشونتطلبى و بىمنطقى متهم مىسازند؛ اما خودْ آزادانه اسلام، احكام دينى و مقدسات را آماج حمله و انتقاد قرار مىدهند و اين عمل خويش را كارى مقدس و نشانه آزادى مىدانند! وزارت ارشاد از بودجه اين ملت و از صدقه سر خانوادههاى شهدا كتابى را كه سراسر كفر و تضعيف مبانى فكرى و اعتقادى جوانان است به چاپ مىرساند! اما به كتابى كه عالمان حوزه علميه قم مىنويسند اجازه چاپ نمىدهند! اينان حتى اگر كسى به اشتباه اسم آمريكا را بر زبان آورد، او را شديداً محكوم و بدترين ناسزاها و تهمتها را نثارش مىكنند! اين عده همان داعيهداران سازش با آمريكا و تسليم در برابر شيطان بزرگ هستند كه به اين عملكرد خويش افتخار كرده و آن را خدمت به جامعه اسلامى مىدانند!
در گذشته كشور ايران كشورى گمنام بود و به عنوان يكى از نوكران آمريكا شناخته مىشد. اكنون خدا به اين ملت عزت بخشيده است، به گونهاى كه وقتى امام خمينى(رحمه الله) سخن مىگفت، رئيس جمهور آمريكا برنامههاى خويش را قطع مىكرد تا سخنان تازه امام را بشنود. آيا اين عزت نيست؟! خداى متعال اين عزت و افتخار را به بركت خون شهدا به اين ملت بخشيده است. تا انسان در خارج از كشور شواهد و مصاديق آن را نبيند به سختى باور مىكند. بنده قبل از انقلاب براى كار فرهنگى به چند كشور اسلامى سفر كردم. مردم آن كشورها از مسؤولان و غيرمسؤولان، با نگاهى تحقيرآميز به من مىنگريستند و گاه صريحاً مىگفتند: ايرانى اخُ اليهود (ايرانى برادر يهود ـ اسراييل ـ است)! قبل از انقلاب، كشور ايران در مقابل كشورهاى غربى و اروپايى همانند يك نوكر بود و آنان هيچگاه براى ما ارزش قايل نبودند! اما بعد از انقلاب اين وضعيت عوض شد. براى مثال، يك بار بنده به اتفاق بعضى از دوستان در نزديكى كاخ سفيد واشنگتن قدم مىزديم. يكى از كسانى كه بعد از پيروزى انقلاب از كشور فرار كرده و به آمريكا رفته بود در آنجا بود. او بلافاصله نزد دو افسر پليس رفت و از ما شكايت كرد و گفت اينها تروريستهاى ايرانى هستند! افسر ارشد پليس آمريكا نزد ما آمد و از ما خواست تا پاسپورت خود را به او نشان دهيم و پرسيد براى چه به اينجا آمدهايد؟ گفتم: در دانشگاه فيلادلفيا سخنرانى داشتم و اكنون براى گردش به اينجا آمدهايم. گفت: رشته شما چيست؟ گفتم: الهيات. يكى از آنها گفت: من نيز الهيات خواندهام؛ و از اين طريق فرصتى پيش آمد تا مقدارى با يكديگر در اين باره گفتگو كنيم. در پايان گفت اين شخص چه مىگويد و چرا عليه شما شكايت مىكند؟! گفتم اين شخص حرف معقولى ندارد و اصلا ما او را نمىشناسيم. بالاخره